روانشناسي شخصيت سالمخوش برخورد است ولي زبان باز نيست :
مُجامَلَةُ النّاسِ ثُلثُ العَقلِ ! أخافُ علَيكُم كُلَّ عالِمِ اللِّسانِ ، يقولُ ما تَعرِفونَ و يَفعَلُ ما تُنكِرونَ !
قانع و از زندگي راضي است . از اين رو تعريف خوبي از زندگي دارد :
اعلمْ أنَّ مُروَّةَ القَناعَةِ و الرِّضا أكثرُ مِن مُرُوّةِ الإعطاءِ !
همّتش بلند است :
قَدرُ الرَّجُل علي قَدرِ هِمَّتِهِ !
به مال ديگران طمع ندارد :
الطَّمَعُ مِفتاحٌ لِلذُّلِّ ، و اختِلاسُ العَقلِ ، و اختِلاقُ المُرُوّاتِ !
دوست دارد از راه حلال مالي گرد آورد تا به وسيله آن آبرويش را نگه دارد و بدهكاريش را بپردازد و صله رحم به جا آورد :
لا خَيرَ فيمَن لا يُحِبُّ جَمعَ المالِ مِن حَلالٍ ، يَكُفُّ بهِ وَجهَهُ و يَقضي بهِ دَينَهُ و يَصِلُ بهِ رَحِمَهُ !
سرمايه را به كار مي اندازد و از مال به خوبي بهره برداري مي كند :
اِستِثمارُ المالِ تَمامُ المُرُوَّةِ !
آزمند و حريص نيست :
الحِرصُ يُزْري بالمُرُوَّةِ !
اهل درگيري نيست :
مَن لاحَي الرِّجالَ سَقَطَت مُروءَتُهُ وذَهَبَت كَرامَتُهُ !
به خوردن خيلي اهتمام ندارد :
مَن كانَت هِمَّتُهُ أكلَهُ كانَت قِيمَتُهُ ما أكَلَهُ !
در برآوردن خواسته ي حلال خود تا آن جا كه به شخصيتش لطمهاي نزند و به اسراف نيانجامد پيش مي رود :
إجعَلوا لِأنفُسِكُم حظّاً مِن الدنيا بِإعطائها ما تَشتَهي مِن الحلالِ و ما لا يَثلِمُ المُروّةَ و ما لا سَرَفَ فيهِ !
اندازه ي خود را مي شناسد :
أن يَقِفَ الإنسانُ عند حَدِّه و لا يَتَعدّي قَدْرَهُ ! هَلَكَ امْرَؤٌ لَم يَعرِفْ قَدرَهُ !
از دانش بيشتري برخوردار است :
أكثَرُ النّاسِ قيمَةً أكثَرُهُم عِلماً ، و أقَلُّ النّاسِ قيمَةً أقَلُّهُم عِلماً !
از شناخت خوبي بهره مند است :
قيمَةُ كُلِّ امرِئٍ و قَدرُهُ مَعرِفَتُهُ !
در سفر ره توشه ي خود را به همراهانش مي بخشد :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ فَبَذلُ الزادِ !
در مسافرت شوخي مي كند ، به گونهاي كه خشم خدا را به همراه نداشته باشد :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ ... المِزاحُ في غَيرِ ما يُسخِطُ اللَّهَ !
در مسافرت كم ترين مخالفت و ناسازگاري را با همسفران دارد :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ ... قِلّةُ الخِلافِ علي مَن تَصحَبُهُ !
بعد از جدا شدن از همسفران از آنان بدگويي نمي كند :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ ... تَركُ الرِّوايَةِ علَيهِم إذا أنتَ فارَقتَهُم !
راستگو است :
صِدقُهُ علي قَدرِ مُرُوَّتِهِ . مَن كَذَبَ أفسَدَ مُرُوَّتَهُ !
حركات و رفتارهايش ملايم و پُر مِهر است :
لطيفُ الحَرَكاتِ !
ديدارش شيرين است :
حُلْوُ المُشاهَدةِ !
وقتي بدون سابقه ي ذهني و آمادگي سخن گويد زيبا ، سنجيده و به جا است :
عِندَ بَديهَةِ المَقالِ تُختَبَرُ عُقولُ الرِّجالِ !
خوشرو است :
بِشرُكَ يدُلُّ علي كَرَمِ نفسِكَ !
خوشبوست :
مَن تَطَيَّبَ أوَّلَ النهارِ لَم يَزَلْ عَقلُهُ مَعهُ إلي الليلِ !
هم نشينِ خوب و ارزشمندي است :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : المُصاحَبَةُ !
خوش اخلاق است :
ثلاثةٌ تَدُلُّ علي كَرَمِ المَرءِ : حُسنُ الخُلُقِ و ...
شاد است :
أصلُ العَقلِ القُدرَةُ و ثَمَرَتُها السُّرورُ !
شوخي هاي بي جا و ناشايست نمي كند :
ما مَزَحَ امرُؤٌ مَزحَةً إلّا مَجَّ مِنَ عَقلِه مَجَّةً !
با ادب است :
الأدبُ في الإنسانِ كشَجَرةٍ أصلُها العقلُ !
با وقار است :
الوَقارُ حِليَةُ العَقلِ !
با حياست :
لا يُفارِقُه الحَياءُ !
سخنش خوراك روح و روان است :
كلام العاقل قوت و جواب الجاهل سكوت !
هنگام سخن گفتن با انديشيدن فرآيند گفتن خود را طراحي و مديريت مي كند :
إذا أرادَ أن يَتَكَلَّمَ تَدَبَّرَ ؛ فإنْ كانَ خَيراً تَكَلَّمَ فغَنِمَ و إن كانَ شَرّاً سَكَتَ فسَلِمَ !
سخنش را مي سنجد :
يَزِنُ كلامَهُ !
هنگام سخن گفتن غافل نيست :
إذا نطق ذكر !
با كسي كه احتمال دهد تكذيبش كند سخن نمي گويد :
لا يُحَدِّثُ مَن يَخافُ تَكذيبَهُ !
هنگامي كه سخني گويد به دنبالش استدلال و نمونه اي آورد ، در حالي كه بي شخصيت وقتي سخني گويد در پي آن قسمي خورد :
إذا تكلم بكلمة أتبعها حكمة و مثلا ، و الأحمق إذا تكلم بكلمة أتبعها حلفا !
دروغ نمي گويد اگر چه سودش در آن باشد :
لا يَكْذِبُ وَ إِنْ كَانَ فِيهِ هَوَاهُ !
با سر بسته گويي و مهارتهاي كلامي خود را از دروغ گفتن بي نياز مي كند :
إنَّ في المَعاريضِ ما يُغني الرجُلَ العاقِلَ عنِ الكذبِ !
گواهي دروغ نمي دهد :
لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ !
از سخن دروغ و ناحقّ درباره خود رنجيده نمي شود :
ليسَ بعاقِلٍ مَنِ انزَعَجَ مِن قَولِ الزُّورِ فيهِ !
از چاپلوسي فريب نمي خورد :
مَن مَدَحَكَ بما لَيسَ فيكَ فَهُو ذَمٌّ لَكَ إن عَقَلتَ !
از ستايش نادان خوشحال نمي شود :
و لا بحَكيمٍ مَن رَضِيَ بثَناءِ الجاهِلِ علَيهِ !
هنگام ستايش زياده روي نمي كند :
إذا مَدَحتَ فاختَصِرْ !
هنگام نكوهش افراط نمي كند :
إذا ذَمَمتَ فاقتَصِرْ !
ديگران را زيبا خطاب مي كند :
مَن قَلَّ عَقلُهُ ساءَ خِطابُهُ !
قلم زيبا و متيني دارد :
كِتابُ الرجُلِ عُنوانُ عَقلِهِ و بُرهانُ فَضلِهِ !
كم ترين تنش را با مردم دارد و منحني تنش او با ديگران به صفر ميل مي كند :
قِلَّةُ المُماراةِ !
اهل جرّ و بحث نيست و از بحث هاي هيجاني ، جنجالي و تحريك كننده پرهيز مي كند :
ثَمَرَةُ العَقلِ مُداراةُ النّاسِ !
در ارتباطات از دو سوم ظرفيت هوشش استفاده مي كند :
صَلاحُ حالِ التَّعايُشِ و التَّعاشُرِ مِلْءُ مِكيالٍ : ثُلثاهُ فِطنَةٌ و ثُلثُهُ تَغافُلٌ !
خود را به غفلت مي زند و ظاهرا فريب مي خورد :
يَتَغافَلُ و يَنخَدِعُ !
نيمي از وجودش تحمّل است و نيمي ديگر ناديده گرفتن :
نِصفُهُ احتِمالٌ و نِصفُهُ تَغافُلٌ !
هميشه سعي مي كند لوكوموتيو باشد تا واگن :
ان استطعت ان لاتعامل احدا الا و لك الفضل عليه فافعل !
تا هنگامي كه فرصتي دست دهد صبوري پيشه مي كند :
التَّجَرُّعُ لِلغُصَّةِ حَتّي تَنالَ الفُرصَةَ !
دامنه و حوزه ديدش را محدود مي كند :
غَضُّ الطَّرْفِ
با مردم دوستي و مهرباني مي كند :
التَّوَدُّدُ إلَي النّاسِ نصفُ العَقلِ !
اهل معاشرت است :
مُلاقاةُ الإخوانِ نُشْرَةٌ و تَلقيحُ العَقلِ و إن كانَ نَزْراً قَليلاً !
به هر آدم نيك و بدي خوبي مي كند :
اصطِناعُ الخَيرِ إلي كُلِّ بَرٍّ و فاجِرٍ !
پيك و فرستاده اش را از افراد شايسته انتخاب مي كند :
رَسولُكَ تَرجُمانُ عَقلِكَ !
جايگاه هر چيزي را مي شناسد و آن را در جاي خود مي نهد :
يَضَعُ الشَّيءَ مَواضِعَهُ !
انرژي خود را به جا و به موقع صرف مي كند :
وضع سعيه في مواضعه !
به كار خود مي پردازد و در كار و مسئوليت خود متمركز است :
مُقبِلاً عَلي شَأنِهِ !
كارهايش را به خوبي انجام مي دهد :
أحسن صنائعه !
كارش را به خوبي انجام مي دهد ، گويا آن را مي بيند :
يُحسِنُ في عملِهِ كأنّهُ ناظرٌ إلَيهِ !
بيشتر كارهايش درست و به جاست :
كَثرَةُ الصَّوابِ تُنبِئُ عَن وُفورِ العَقلِ !
بيناي عيب خود است و كور عيب ديگران :
أعقَلُ النّاسِ مَن كانَ بِعَيبِهِ بَصيراً و عَن عَيبِ غَيرِهِ ضَريراً !
اندك خوبيِ ديگران را زياد مي شمارد :
يَستَكثِرُ قَليلَ الخَيرِ مِن غَيرِهِ !
خوبي هاي بسيار خود را اندك مي شمارد :
يَستَقِلُّ كَثيرَ الخَيرِ مِن نَفسِهِ !
لطف و محبت خود را نمي شمرد :
مَن عَدَّدَ نِعَمَهُ مَحَقَ كَرَمَهُ !
در برابر رفتار جاهلانه نادان بردباري نشان مي دهد :
أن يَحلُمَ عَمَّن جَهِلَ عَلَيهِ !
از كسي كه به او ستم كرده است در مي گذرد :
يَتَجاوَزَ عَمَّن ظَلَمَهُ !
در برابر فرودست فروتن است :
يَتَواضَعَ لِمَن هُوَ دونَهُ !
از فرادست خود در طلب نيكي پيشي ميگيرد :
يُسابِقَ مَن فَوقَهُ في طَلَبِ البِرِّ !
با احتياط عمل مي كند :
عمل بالحزم !
وسواس ندارد :
الإمامُ الصّادقُ ( ع ) ـ لَمّا ذَكَرَ عَبدُ اللَّهِ بنُ سنان رجُلاً مُبتَليً بالوُضوءِ و الصَّلاةِ و ادَّعي أنّهُ رجُلٌ عاقِلٌ ـ : و أيُّ عَقلٍ لَهُ و هُو يُطيعُ الشَّيطانَ ؟ ! [قالَ : ] فقلتُ لَهُ : و كيفَ يُطيعُ الشَّيطانَ ؟ فقالَ : سَلهُ هذا الّذي يَأتِيهِ مِن أيِّ شَيءٍ هُو؟ ! فإنّهُ يَقولُ لَكُ : مِن عَمَلِ الشَّيطانِ !
آينده نگر است :
نَظَرَ فِي يَوْمِهِ لِغَدِهِ !
عاقبت انديش است :
أنظَرُهم في العَواقِبِ !
به خردمندان گوش مي سپارد :
مَن تَرَكَ الاستِماعَ مِنذَوي العُقولِ ماتَ عَقلُهُ !
خود را از انديشه انديشمندان و دانش حكيمان بي نياز نمي داند :
يضيف إلي رأيه رأي العقلاء و يَضُمُّ إلي علمه علومَ الحكماء !
خود را از مشاوره بي نياز نمي داند :
لا يستغني العاقل عن المشاورة !
با نادان مشورت نمي كند :
احذر رأيَ صديقِكَ الجاهل !
اگر دشمنش با او مشورت كند خيرخواهي مي كند :
اِستَشِر عدوكَ العاقلَ !
با نادان هم نشيني نمي كند :
مَن صَحِبَ جاهِلاً نَقَصَ مِن عَقلِهِ !
وقتي خطايي از او سر مي زند بخشيدن او برايش دردناك تر از تنبيه بدني است :
العَفوِ أشَدُّ مِنَ الضَّربِ لِمَن كانَ لَهُ عَقلٌ !
همين كه لغزشش را غير مستقيم به رُخش بكشند براي او كافي و دردآور است :
تلويح زَلَّةِ العاقلِ له من أمضِّ عتابِهِ !
به كاري كه بترسد در آن درماند اقدام نمي كند :
لا يَتَقَدَّمُ عَلي ما يَخافُ العَجزَ عَنهُ !
وعده اي كه از توانش بيرون است نمي دهد :
لا يَعِدُ ما لا يَقدِرُ عَلَيهِ !
به آن چه كه در اميدواريش سرزنش شود اميد نمي بندد :
لا يَرجو ما يُعَنَّفُ بِرَجائهِ !
از كسي كه احتمال دهد پاسخي دريافت نكند درخواست و پرسش نمي كند :
لا يَسألُ مَن يَخافُ مَنعَهُ !
خوش معامله است :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و المُعامَلَةُ !
مدير خوبي است :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و الوِلايَةُ !
وقتي از پُست و مقامي بركنار شد ناآرامي و بدرفتاري نمي كند :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و العَزلُ !
بي نيازي و ثروت او را مغرور نمي كند :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و الغِني !
فقر و ناداري صبر و شكيبايي او را نمي برد :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و الفَقرُ !
زياده خواه و فزون طلب نيست :
إذا قَلَّتِ العُقولُ كَثُرَ الفُضولُ !
خودپسند نيست :
إعجابُ المَرءِ بِنَفسِهِ دَليلٌ عَلي ضَعفِ عَقلِهِ !
متكبر نيست :
ما دَخَلَ قَلبَ امرِئٍ شَيءٌ مِنَ الكِبرِ إلّا نَقَصَ مِن عَقلِهِ !
آرزوهاي فراوان و دست نيافتني ندارد :
كَثرَةُ الأماني مِن فَسادِ العَقلِ !
در ميدان عمل كوشاست و دامنه ي آرزوهاي دور و درازش را كوتاه مي كند :
العاقل يجتهد في عمله و يقصر من أمله !
واقع نگر است و بر كاركردهاي خود تكيه مي كند ، و نه بر آرزوي هاي برآورده نشده :
يعتمد علي عمله و لايعتمد علي أمله !
كم خرج است :
قليلُ المؤونةِ !
با استقامت است :
ثَمَرَةُ العَقلِ الاستِقامَةُ !
هنگامي كه حق براي او آشكار شد مي پذيرد :
قَبولُهُ الحَقَّ إذا بانَ لَهُ !
حقّ را حتّي از دشمنش انكار نمي كند :
لا يَرُدُّ الحقَّ علي عدوِّهِ !
باطل را از دوستش نيز نمي پذيرد :
لا يَقبَلُ الباطلَ مِن صديقِهِ !
به خاطر كسي كه دوستش دارد مرتكب گناه نمي شود :
لا يأثَمُ فيمَن يُحِبُّ !
به كسي كه دشمني دارد ستم نمي كند :
لا يَحيفُ علي مَن يُبغِضُ !
در پيشگاه حق تسليم است :
كانَ ذَلُولًا عِنْدَ إِجَابَةِ الْحَقِّ !
به حق پايبند است :
ثَمَرَةُ العَقلِ لُزومُ الحَقِّ !
پيرو حق است :
لايَكمُلُ العَقلُ إلّا بِاتِّباعِ الحَقِّ !
حقّ را با شخصيت ها نمي سنجد ، بلكه در صدد شناختن حق بر مي آيد تا پيروان آن را بشناسد :
إنّ الحقَّ لايُعرَفُ بالرِّجالِ ، اعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ !
از مديريت كلامي بالايي برخوردار است :
حافِظاً لِلِسانِهِ !
مي تواند زبان در كام كشد :
يُخْرِسُ لسانَهُ !
پيش از گفتن احساس مي كند ، سپس مي گويد :
لِسانُ العاقِلِ وَراءَ قَلبِهِ و قَلبُ الأحمَقِ وَراءَ لِسانِهِ !
وقتي نظر مي دهد كارشناسانه و سنجيده است :
رَأيُ الرَّجُلِ ميزانُ عَقلِهِ !
زياده گو نيست :
إذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الكلامُ !
گفتارش از دانشش بيشتر نيست ، و دانشش بيشتر از عقل و خِرَدش نيست :
الإمامُ الباقرُ ( ع ) : إنّي لَأكْرَهُ أن يكونَ مِقدارُ لِسانِ الرجُلِ فاضِلاً علي مِقدارِ عِلمِهِ كما أكرَهُ أن يكونَ مِقدارُ عِلمِهِ فاضِلاً علي مِقدارِ عَقلِهِ !
كردارش گفتارش را تصديق مي كند :
صَدَّقَ أقوالَه أفعالُهُ !
اسير زبانش نيست :
الجاهِلُ أسيرُ لِسانِهِ !
با سكوت به عقل و خِرَدش آرامش مي بخشد :
النُّطقُ راحَةٌ للرُّوحِ و السُّكوتُ راحَةٌ للعَقلِ !
جز خوبي نمي گويد :
و الصَّمتِ إلّا مِن خَيرٍ !
با اين كه در سخن گفتن توانا است خاموشي براي او آسان است :
الصَّمتُ آيَةُ النُّبلِ و ثَمَرَةُ العَقلِ !
هنگام سكوت در انديشه است :
إذا سكت فكر !
وقتي مي نگرد عبرت مي گيرد :
إذا نظر اعتبر !
در گفتارش با انصاف است :
مُنْصِفاً بِقَوْلِهِ !
گفتار خود را به نقد مي كشد :
خَصْماً بِقَوْلِهِ !
از كسي غيبت نمي كند :
صان لسانَه عن الغيبة !
به دريافت هاي او ديگران بعد از گذشت زمان مي رسند :
أول رأي العاقل آخر رأي الجاهل !
انديشه اش را واكاوي مي كند :
اتهم رأيه !
آنچه را نمي شناسد انكار نمي كند :
هَلْ يَجْحَدُ الْعَاقِلُ مَا لَا يَعْرِف !
به هنگام شناخت خودداري مي كند :
وقف حيث عرف !
به كمبودهايش آگاه است :
استِشعارُهُ بنفسِهِ النُّقصانَ !
كمبودهاي ديني ، فكري ، اخلاقي و تربيتي خود را شمارش مي كند و آن ها را در سينه اش يا روي كاغذ مي نويسد و در زدودن آن ها مي كوشد :
يُحصِي علي نفسِهِ مَساوِيَها في الدِّينِ و الرَأيِ و الأخلاقِ و الأدَبِ فَيَجمَعَ ذلكَ في صَدرِهِ أو في كتابٍ و يَعمَلَ في إزالَتِها !
از خود دادخواهي كند :
إنصافُهُ مِن نَفسِهِ !
زمانة خود را مي شناسد :
عارِفاً بِزَمانِهِ !
در رويارويي با آشوب ها و هرج و مرج هاي سياسي ، اجتماعي و خانوادگي دست و زبانش را مديريت و كنترل مي كند و به خداوند پناهنده مي شود :
إذا عَرَضَت لَهُ فِتنَةٌ استَعصَمَ بِاللَّهِ و أمسَكَ يَدَهُ و لِسانَهُ !
هر گاه برتريي ببيند آن را غنيمت مي شمارد :
إذا رَأي فَضيلَةً انتَهَزَ بِها !
در دانش و علم بسيار مي انديشد تا اين كه حفظ كند و نقل كند :
كَثرَةُ النَّظَرِ في العِلمِ يَفتَحُ العَقلَ !
با افزايش دانش و تجربه درصدد كامل كردن شخصيت خود است :
العَقلُ غَريزَةٌ تَزيدُ بِالعِلمِ و التَّجارِبِ !
از دانشجويي در تمام عمرش خسته نشود :
لا يَسأمُ مِن طَلَبِ العِلمِ طُولَ عُمرِهِ !
در انديشه به كار بستن دانشش هست و نه در فكر فخر فروشي علمي :
اعقِلوا الخَبَرَ إذا سَمِعتُموهُ عَقلَ رِعايَةٍ ، لا عَقلَ رِوايَةٍ فإنَّ رُواةَ العِلمِ كَثيرٌ و رُعاتَهُ قَليلٌ !
دانش نمي آموزد مگر براي دانستن :
لا يَتعلّمُ إلّا لِيَعْلمَ !
دانايي فرا نمي گيرد مگر براي عمل كردن :
لا يَعلمُ إلّا لِيَعْملَ !
حكمت ( دانشي كه تاريخ مصرف ندارد ) گمشده ي اوست :
ضالة العاقل الحكمة فهو أحق بها حيث كانت !
در حكمت بسيار مي انديشد :
كَثرَةُ النَّظَرِ في الحِكمَةِ تَلقَحُ العَقلَ !
به كم و كاست دنيا در صورتي كه با حكمت و خردورزي همراه باشد خرسند است ؛ ولي اگر دنيا را داشته باشد و از حكمت و دانش كم بهره باشد خرسند نيست :
رَضِيَ بِالدُّونِ مِنَ الدّنيا مَعَ الحِكمَةِ ؛ و لَم يَرضَ بِالدُّونِ مِنَ الحِكمَةِ مَعَ الدّنيا !
تفريح و لذتش حكمت و دانش است :
الحِكمَةُ رَوضَةُ العُقَلاءِ و نُزْهَةُ النُّبَلاءِ !
از تجربيات پند گيرد :
وَعَظَتهُ التَّجارِبُ !
ديگران مايه ي پند او مي شوند :
اتعظ بغيره !
از يك سوراخ دوبار گزيده نمي شود :
لا يُلسَعُ مِن جُحرٍ مَرَّتَينِ !
انتقاد كننده اش را دوست دارد :
لا تُعاتِبُ الجاهل فَيَمقُتُكَ ، و عاتِبِ العاقل يُحبِبكَ !
آن را كه عيب هايش را به او هديّه كند از بهترين دوستان خود مي شمارد :
أحَبُّ إخواني إلَيَّ مَن أهدي إلَيَّ عُيوبي !
آزمندي و حرص از او سر نمي زند :
لا يَبدو مِنهُ الحِرصُ !
امروزش از ديروزش بهتر است :
كانَ يَوْمُهُ خَيْراً مِنْ أَمْسِهِ !
در جستجوي كمال است و پول پرست نيست :
يَطلُبُ الكَمالَ و الجاهِلُ يطلُبُ المالَ !
از احمق ، گنه كار و بي شخصيت انتظار دادرسي و انصاف ندارد :
ثَلاثَةٌ لا يَنتَصِفونَ مِن ثَلاثَةٍ أبَداً : العاقِلُ مِن الأحمَقِ ، و البَرُّ مِن الفاجِرِ ، و الكَريمُ مِن اللَّئيمِ !
از هر چه ناروا و ناشايست است دوري مي كند حتي اگر ممنوع نباشد :
لَو لَم يَنْهَ اللَّهُ سُبحانَهُ عَن مَحارِمِهِ لَوجَبَ أنْ يَجْتَنِبَها العاقِلُ !
يك بعدي نيست :
أن يكونَ لَهُ ساعاتٌ !
در زندگي برنامه ريزي و تعادل دارد :
لَهُ ساعاتٌ : ساعَةٌ يُناجِي فيها رَبَّهُ عزّوجل ، و ساعَةٌ يُحاسِبُ نَفسَهُ ، و ساعَةٌ يَتَفَكَّرُ فيما صَنَعَ اللَّهُ عزّوجل إلَيهِ ، و ساعَةٌ يَخلُو فيها بِحَظِّ نفسِهِ مِنَ الحَلالِ ، فإنّ هذهِ الساعَةَ عَونٌ لِتلكَ الساعاتِ ، و استِجمامٌ للقُلوبِ و تَوزِيعٌ لها !
راز دار است :
صَدرُ العاقِلِ صُندوقُ سِرِّهِ !
مردم نمي دانند در درون او چه مي گذرد :
لا يَدري الناسُ ما في نفسِهِ !
در بر آوردن نيازهاي خود از « پوشيده داشتن » كمك مي گيرد :
اسْتَعينوا علي قَضاءِ حَوائجِكُم بالكِتْمانِ ، فإنَّ كُلَّ ذي نِعمَةٍ محَسودٌ !
هر چه بر سن و سالش مي گذرد پخته تر مي شود :
إذا شابَ العاقِلُ شَبَّ عَقلُهُ !
حدس و گمانش از يقين نادان درست تر از آب در مي آيد :
ظنُّ العاقِلِ أصَحُّ مِن يَقينِ الجاهِلِ !
نسبت به آن چه نادان بدان مايل است بي ميل است :
يَزهَدُ فيما يَرغَبُ فيه الجاهل !
به آن چه نفسش زيبا مي شمارد اطمينان نمي كند :
لم يثق بكل ما تُسَوِّلُ له نفسُه !
به شهوات بهايي ندهد :
استَهانَ بِالشَّهَواتِ !
خواهش هاي مادي در نظر او ناچيز است :
هانَت علَيهِ شَهوَتُهُ !
شهوتران و هوس باز نيست :
ذَهابُ العَقلِ بَينَ الهَوي و الشَّهوَةِ . قَرينُ الشَّهوَةِ مَريضُ النّفسِ ، مَعلولُ العَقلِ !
شهوت و غرايزش را مديريت مي كند :
غَلَبَ شَهوَتَهُ !
بر هوي و هوسش چيره است :
غلب هواه !
هيجان هاي خود را مديريت و كنترل مي كند و بدمستي نمي كند :
يَحتَرِس مِن سُكرِ المالِ و سُكرِ القُدرَةِ و سُكرِ العِلمِ و سُكرِ المَدحِ و سُكرِ الشَّبابِ ، فإنَّ لِكُلِّ ذلكَ رِياحاً خَبيثةً تَسلُبُ العَقلَ و تَستَخِفُّ الوَقارَ !
هيجان هاي خشم ، ميل و ترس خود را مديريت مي كند :
مَنْ يَمْلِكُ نَفْسَهُ إِذَا غَضِبَ وَ إِذَا رَغِبَ وَ إِذَا رَهِبَ !
در ميل ها و خواهش هايش ميانه رو و معتدل است :
القَصدُ عِندَ الرَّغَبِ !
به هنگام ترس صبور و شكيباست و دستپاچه نمي شود :
الصَّبرُ عِندَ الرَّهَبِ !
خشم خود را فرو مي خورد :
و الكاظمين الغَيظِ
به هنگام خشم بردبار است :
الحِلمُ عِندَ الغَضَبِ
با داشتن قدرت و قوت انصاف ورزد :
أنصَفَ عَن قُوَّةٍ !
بدي را به نيكي پاسخ دهد :
جازي الاسائه بالاحسان !
دشمني او از دوستي نادان سودمندتر است :
عَداوة العاقل خير من صَداقة الجاهل !
نادان را درك مي كند :
يعرف الجاهل لأنه كان قبلُ جاهلا !
از رفتار نادان خيلي به شگفت نمي آيد :
تعجب الجاهل من العاقل أكثر من تعجب العاقل من الجاهل !
با نادان چونان پزشك با بيمار روبرو مي شود ، و از مهارت همدلي و هم حسي برخوردار است :
يُخاطب الجاهل مخاطَبَة الطبيب المريض !
در زندگي به ميزان رفع نيازهاي اساسي بسنده مي كند :
قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ !
ناپسند را از خودش دور مي سازد :
عَقَلَ الذَّمَّ عَنْ نَفْسِهِ !
به هوش شناختي ( IQ ) بسنده نمي كند :
إنّ اللَّهَ يَقِي بالتَّقوي عَنِ العَبدِ ما عَزُبَ عَنهُ عَقلُهُ !
از مشروبات ممنوع پرهيز دارد :
حَرّمَ اللَّهُ الخَمرَ لِما فيها مِن تَغْييرِها عُقولَ شارِبِيها !
دل بسته دنيا نيست :
حُبُّ الدنيا يُفسِدُ العقلَ !
عاشق دنيا نيست :
لا تَنظُرْ إلَيها نَظَرَ العاشِقِ الوامِقِ !
اهل زرنگي نيست :
إنّ اللَّهَ تعالي وَسَّعَ أرزاقَ الحَمقي لِيَعتَبِرَ العُقَلاءُ و يَعلَمُوا أنّ الدنيا ليسَ يُنالُ ما فيها بِعَمَلٍ و لا حِيلَةٍ !
سخاوتمند است :
السَّخاءُ ثَمَرَةُ العَقلِ !
عُذر پذير است :
أعقَلُ النّاسِ أعذَرُهُم لِلنّاسِ !
عاشق نمي شود :
مَن عَشِقَ شَيئاً أعشي ( أعمي ) بَصَرَهُ و أمرَضَ قَلبَهُ ، فَهُوَ يَنظُرُ بِعَينٍ غَيرِ صَحيحَةٍ ، و يَسمَعُ بِاُذُنٍ غَيرِ سَميعَةٍ ، قَد خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقلَهُ ، و أماتَتِ الدّنيا قَلبَهُ !
اگر عاشق شد عشقش را مديريت مي كند :
مَن عَشِقَ فَكَتَمَ و عَفَ فَماتَ فهُو شَهيدٌ !
عاشق عبادت است :
مَن عَشِقَ العِبادَةَ فَعانَقَها ، و أحَبَّها بقَلبِهِ ، و باشَرَها بِجَسَدِهِ و تَفرَّغَ لَها ، فَهُو لا يُبالي عَلي ما أصبَحَ مِنَ الدُّنيا : عَلي عُسرٍ أم عَلي يُسرٍ !
اهل بندگي است :
العقل ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ وَ اكتُسِبَ بِهِ الجِنانُ !
عفت مي ورزد :
مَن عَقَلَ عَفَّ !
دلِ بزرگي دارد :
حِفظُ قَلبِكَ ما استَودَعتَهُ !
از كنار لغو و بيهوده بزرگوارانه و كريمانه مي گذرد :
وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً !
كارهاي بيهوده را ترك مي كند :
بِتَركِ ما لا يَعنيكَ يَتِمُّ لَكَ العَقلُ !
زياد اهل سرگرمي نيست :
مَن كَثُرَ لَهوُهُ قَلَّ عَقلُهُ !
ريا كار نيست :
اذا عَمِلَ أخلص !
دل از مهر دنياي فريبنده خالي مي كند :
مِن عَلاماتِ العَقلِ التَّجافي عَن دارِ الغُرورِ !
رويكردش به سراي جاودان است :
الإنابَةُ إلي دارِ الخُلودِ !
براي خانه ي قبر توشه بر مي گيرد :
التَّزَوُّدُ لِسُكنَي القُبورِ !
براي روز رستاخيز آماده مي شود :
التَّأهُّبُ لِيَومِ النُّشورِ !
در همه حال حريم خداوند را نگه مي دارد و از او حساب مي برد :
تَقوي اللَّهِ في كُلِّ حالٍ !
دنيا را دشمن مي دارد و هوس را سركوب مي كند :
ثَمَرَةُ العَقلِ مَقتُ الدّنيا و قَمعُ الهَوي !
در نيازهاي اساسيش درمانده نيست :
مَن عَدِمَ قُوتَهُ كَثُرَت خَطاياهُ !
الفَقرُ مَنقَصَةٌ للدِّينِ ، مَدهَشَةٌ للعَقلِ ، داعيَةٌ لِلمَقتِ !
در صدد ترميم و تأمين نيازهاي زندگي است :
مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ !
با خردورزي به خداوند نزديك مي شود :
إذا تَقَرَّبَ العِبادُ إلي خالِقِهِم بالبِرِّ فَتَقَرَّبْ إلَيهِ بالعَقلِ تَسبِقْهُم !
رو به پيشرفت است :
الكَيِّسُ مَن كانَ يَومُهُ خَيراً مِن أمسِهِ !
در حدّ و مرز خود مي ماند و از اندازة خود تجاوز نمي كند :
أن يَقِفَ عند حَدِّه و لا يَتَعدّي قَدْرَهُ !
با ديگران آن گونه رفتار ميكند كه دوست دارد با او رفتار شود :
صاحَبَ النّاسَ بِالَّذي يُحِبُّ أن يُصاحِبوهُ !
هر گاه وعده دهد وفا كند ولي هرگاه بيم دهد درگذرد :
إذا وَعَدَ وَفي و إذا تَوَعَّدَ عَفا !
شكم شُل نيست :
عَفَّ بَطنُهُ !
بر عمر سپري شده اش مي گريد :
بُكاؤهُ علي ما مَضي مِن زَمانِهِ !
به پيمان ها وفادار است :
الوَفاءُ بالذِّمَمِ !
به بخشش هاي مالي خود خوشحال مي شود در حالي كه انسان بي شخصيت به دارايي خويش مي نازد :
يَبتَهِجُ بفَضلِهِ و اللَّئيمَ يَفتَخِرُ بمُلكِهِ !
هرگز از خداوند پيش مردم شكايت نمي برد :
لا تَشكُوَنَّ اللَّهَ إلَي الخَلقِ !
خيرخواه و يك رنگ است ولي بي شخصيت ناخالص و خيانتكار است :
النَّصيحَةُ مِن أخلاقِ الكِرامِ و الغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ !
در عفو و گذشت شتاب كند در حالي كه بي شخصيت در انتقام گيري شتاب دارد :
المُبادَرَةُ إلَي العَفوِ مِن أخلاقِ الكِرامِ و المُبادَرَةُ إلَي الانتِقامِ مِن شِيَمِ اللِّئامِ !
به سوي نيكوكاري شتاب دارد :
لِلكِرامِ فَضيلَةُ المُبادَرَةِ إلي فِعلِ المَعروفِ و إسداءِ الصَّنائعِ !
اهل جود و بخشندگي است :
سُنَّةُ الكِرامِ الجُودُ !
اموال خود را به حقّ خرج مي كند :
يُنفِقُ مالَهُ في حَقٍّ . إنّ للسَّخاءِ مِقداراً فإنْ زادَ علَيهِ فهُو سَرَفٌ !
نياز ديگران را بي خواهش برآورد :
السَّخاءُ ما كانَ ابتِداءً !
داوطلبانه محبت كند :
التَّبرُّعُ بالمَعروفِ و الإعطاءُ قَبلَ السُّؤالِ !
آنچه زيبنده او نيست فرو گذارد :
تَركُهُ ما لايَجمُلُ بهِ !
به وطن خود علاقه مند است :
حَنينُهُ إلي أوطانِهِ !
دوستان ديرين را نگه مي دارد :
حِفظُهُ قَديمَ إخوانِهِ !
گناهان را با بخشش مي پوشاند :
تغمد [تعمد] الذنوب بالغفران [بالكفران]
از دنيايش به خاطر آخرت مي گذرد :
باع دنياه بآخرته !
از گناهان دوري مي كند :
تورع عن الذنوب !
از عيب ها دوري مي ورزد :
تنزه عن العيوب !
به دنياي ناپايدار بي ميل است :
زَهِدُوا فِي الدُّنْيَا وَ رَغِبُوا فِي الْآخِرَةِ ؛ لِأَنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا طَالِبَةٌ مَطْلُوبَةٌ ، وَ الْآخِرَةَ طَالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ ، فَمَنْ طَلَبَ الْآخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْيَا حَتَّي يَسْتَوْفِيَ مِنْهَا رِزْقَهُ ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْيَا طَلَبَتْهُ الْآخِرَةُ فَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ فَيُفْسِدُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتَهُ !
به بهشت مايل است :
رغب في جنة سنية خالدة عالية !
سراي ديگرش را به دنيايش نمي فروشد :
لم يَبِع آخرتَه بدنياه !
با گناه شخصيت خود را خوار نمي گرداند :
مَن كَرُمَت علَيهِ نَفسُهُ لَم يُهِنْها بالمَعصيَةِ !
دنيا در چشمش خُرد و ناچيز است :
مَن كَرُمَت نَفسُهُ صَغُرَتِ الدُّنيا في عَينِهِ !
از هر چيز عالي ترين آن را مي جويد :
يَطلُبُ مِن الاُمورِ أعلاها !
به دنبال پُر ارج ترين خوي ها است :
يطلب مِن الأخلاقِ أسْناها !
بسيار كمك و ياري مي رساند :
كثير المَعونةِ !
دست بخشنده دارد :
سَخِيُّ الكَفِّ !
دست رد به سينه درخواست كننده نمي زند :
لا يَرُدُّ سائلاً !
اگر با دنيا خواهان رفتار كند زيرك ترين آنهاست :
إن سلَكَ مَع أهلِ الدُّنيا كانَ أكيَسَهُم !
هرگاه با آخرت جويان سلوك كند پارساترين آنهاست :
إنْ سَلكَ مَع أهلِ الآخرةِ كانَ أورَعَهُم !
حلال او را از سپاسگزاري باز نمي دارد :
لا يَشْغَلُ الْحَلَالُ شُكْرَهُ !
حرام بر صبرش چيره نمي شود :
لا يَغْلِبُ الْحَرَامُ صَبْرَهُ !
مطيع خداوند است ؛ اگر چه خوشگل و والا مقام نباشد :
أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ ذَمِيمَ الْمَنْظَرِ حَقِيرَ الْخَطَرِ !
به خداوند يكتا ايمان دارد و در اطاعت او مي كوشد :
وَحَّدَ اللَّهَ وَ عَمِلَ بِطَاعَتِهِ !
در برابر خداوند خاكسار است :
كَمالُ العَقلِ في ثَلاثَةٍ : التَّواضُعِ للَّهِِ !
از يقين و باور خوبي برخوردار است :
و حُسنِ اليَقينِ !
حاضر است دنيايش را رها كند ، اما از دينش دست بر نمي دارد :
يَتْرُكُ دُنْيَاهُ وَ لا يَتْرُكُ دِينَهُ !