توصیه مهم !!

به نقل از سایت ویژه امام سجاد (علیه السلام) ؛ محدث عظیم و سالک وارسته مرحوم مجلسی اول می‌فرماید: « در اوایل جوانی مایل بودم نماز شب بخوانم اما نماز قضا بر عهده‌ام بود و به همین دلیل احتیاط می‌کردم و نمی‌خواندم. خدمت شیخ بهائی رحمه الله عرض نمودم، فرمود: « نماز قضا بخوان.» اما من با خود می گفتم نماز شب خصوصیات خاص خود را دارد و با نمازهای واجب فرق می‌کند. یک شب بالای پشت بام خانه ام در خواب و بیداری بودم که امام زمان علیه السلام را در بازار خربزه فروشان اصفهان در کنار مسجد جامع دیدم. با شوق و شعف نزد او رفتم و سوالاتی کردم از جمله خواندن نماز شب. فرمود:« بخوان!»

عرض کردم:« یا بن رسول الله، همیشه دستم به شما نمی‌رسد! کتابی به من بدهید که به آن عمل کنم.»

فرمود:« برو از آقا محمد تاج کتاب بگیر!» در خواب گویا او را می‌شناختم؛ رفتم کتاب را از او گرفتم و مشغول خواندن بودم و می‌گریستم که از خواب بیدار شدم.

از ذهنم گذشت که شاید محمد تاج همان شیخ بهائی است و منظور امام از تاج، این است که شیخ بهایی ریاست شریعت را در آن دوره به عهده دارد.

نماز صبح را خواندم و خدمت ایشان رفتم. دیدم شیخ با سید گلپایگانی مشغول مقابله ی صحیفه سجادیه است.

ماجرا را برایش نقل کردم. فرمود:« انشاءالله به چیزی که می خواهی می‌رسی.»

یک شب بالای پشت بام خانه ام در خواب و بیداری بودم که امام زمان علیه السلام را در بازار خربزه فروشان اصفهان در کنار مسجد جامع دیدم. با شوق و شعف نزد او رفتم و سوالاتی کردم از جمله خواندن نماز شب. فرمود:« بخوان!»

بعد ناگهان یاد جایی که امام را در آن ملاقات کرده بودم، افتادم و به کنار مسجد جامع رفتم. در آنجا آقا حسن تاج را دیدم که از آشنایان قدیم بود. مرا که دید گفت:« ملا محمد تقی! من از دست طلبه ها به تنگ آمده‌ام. کتاب را از من می‌گیرند و پس نمی‌دهند. بیا برویم خانه یک سری کتب به تو بدهم.» مرا به خانه‌اش برد، در اتاقی را باز کرد و گفت:« هر کتابی را که می‌خواهی بردار!»

کتابی را برداشتم؛ ناگهان دیدم همان کتابی است که دیشب در خواب دیده بودم. « صحیفه سجادیه » بود. به گریه افتادم. برخاستم و بیرون آمدم.

گفت:« باز هم بردار!»

گفتم:« همین بس است.»

پس شروع نمودم به تصحیح و مقابله و آموختن صحیفه سجادیه به مردم. و چنان شد که از برکت این کتاب، بسیاری از اهل اصفهان مستجاب الدعوه شدند.

مرحوم مجلسی دوم می‌فرماید:« مجلسی اول چهل سال از عمر خود را صرف ترویج صحیفه کرد و انتشار این کتاب توسط او باعث شد که اکنون خانه‌ای نیست که صحیفه در آن نباشد. این حکایت بزرگ باعث شد بر صحیفه شرح فارسی بنویسم که عوام و خواص از آن بهره‌مند شوند.»


--------------------------------------------------------------------------------
منابع:

امام شناسی، ‌ج 15، ص 49و 50

بحارالانوار،‌ ج 110‌، ص 51 به بعد

عزیز ان سلام

سلام دوستان عزیز

از توجه شمابه این وبلاگ کمال تشکر رادارم .توجه بی نظیر شما به مطالب مرا تشویق کرد که اقدام به ایجاد سایت بانشانی www.qazali.ir را بزودی داشته باشم خوشحال می شوم که از نظرات شما استفاده کنم اگر احیانا از نظر قالب ومطالب وموضوعات جالبی که در نظر دارید راهنمائیم کنین ممنون می شوم.ایمل وتلفن من qazali_110@yahoo.com --09133263443

با تشکر

ازدواج فرزندان آدم (ع)

ازدواج فرزندان آدم (ع) / علامه طباطبایی (ره)
فرزندان بلا فصل آدم (ع)
تناسل طبقه اول انسان، یعنى آدم و همسرش از راه ازدواج بوده است که نتیجه‏اش متولد شدن پسران و دخترانى و به عبارت دیگر خواهران و برادرانى گردیده است و در این باره بحثى نیست، بحث در این است که طبقه دوم بشر یعنى همین خواهران و برادران چگونه و با چه کسى ازدواج کرده‏اند؟آیا ازدواج در بین خود آنان بوده و یا به طریقى دیگر صورت گرفته است؟از ظاهر اطلاق آیه شریفه زیر که مى‏فرماید: "و بث منهما رجالا کثیرا و نساء..."به بیانى که گذشت‏بر مى‏آید که در انتشار نسل بشر غیر از آدم و همسرش هیچ کس دیگرى دخالت نداشته، و نسل موجود بشر منتهى به این دو تن بوده و بس، نه هیچ زنى از غیر بشر دخالت داشته، و نه هیچ مردى، چون قرآن کریم در انتشار این نسل تنها آدم و حوا را مبدا دانسته، و اگر غیر از آدم و حوا مردى یا زنى از غیر بشر نیز دخالت مى‏داشت، مى‏فرمود: "و بث منهما و من غیرهما"، و یا عبارتى دیگر نظیر این را مى‏آورد تا بفهماند که غیر از آدم و حوا موجودى دیگر نیز دخالت داشته و معلوم است که منحصر بودن آدم و حوا در مبدایت انتشار نسل، اقتضا مى‏کند که در طبقه دوم ازدواج بین خواهر و برادر صورت گرفته باشد.
و اما اینکه چنین ازدواجى در اسلام حرام است و بطورى که حکایت‏شده در سایر شرایع نیز حرام و ممنوع بوده ضررى به این نظریه نمى‏زند، براى اینکه تحریم حکمى است تشریعى، که تابع مصالح و مفاسد است، نه حکمى تکوینى(نظیر مستى آوردن شراب)و غیر قابل تغییر، و زمام تشریع هم به دست‏خداى سبحان است، او هر چه بخواهد مى‏کند و هر حکمى بخواهد مى‏راند، چه مانعى دارد که یک عمل را در روزى و روزگارى جایز و مباح کند، و در روزگارى دیگر حرام نماید، در روزى که جز تجویزش چاره‏اى نیست تجویز کند و در روزگارى دیگر که این ضرورت در کار نیست تحریم کند، ازدواج خواهر و برادر را در روزگارى که تجویزش باعث‏شیوع فحشا و جریحه‏دار شدن عفت عمومى نمى‏شود تجویز کند و در روزگارى دیگر که باعث این محذور مى‏شود تحریم کند.
خواهى گفت که تجویز چنین ازدواجى هم مخالف با فطرت بشر و همچنین، مخالف با شرایع انبیا است که آن نیز طبق فطرت است، همچنان که خداى عز و جل فرموده: "فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم" (1) ، و حاصل مفاد آیه این است که شرایع الهى همه مطابق با فطرت است و دین پایدار هم دینى است که چنین باشد.
در پاسخ مى‏گوئیم: این سخن که ازدواج خواهر و برادر منافى با فطرت باشد درست نیست و فطرت چنین ازدواجى را صرفا به خاطر اینکه ازدواج خواهر و برادر است نفى نمى‏کند و از آن تنفر ندارد، بلکه اگر نفى مى‏کند و اگر از آن تنفر دارد براى این است که باعث‏شیوع فحشا و منکرات مى‏شود و باعث مى‏گردد غریزه عفت‏باطل گردد و عفت عمومى لکه‏دار شود.
و پر واضح است که شیوع فحشا بوسیله ازدواج خواهر و برادر در زمانى است که جامعه گسترده‏اى از بشر وجود داشته باشد و اما در روزگارى که در تمامى روى زمین غیر از چند پسر و چند دختر از یک پدر و مادر وجود ندارند و از سوى دیگر مشیت‏خداى تعالى تعلق گرفته که همین چند تن را زیاد کند، و افرادى بسیار از آنان منشعب سازد، دیگر عنوان فحشا بر چنین ازدواجى منطبق و صادق نیست.
پس اگر انسان امروز از چنین تماس و چنین جماعى نفرت دارد به خاطر علتى است که گفتیم، نه اینکه به حسب فطرت از آن متنفر باشد، به شهادت اینکه مى‏بینیم مجوسیان در قرنهائى طولانى(بطورى که تاریخ ذکر مى‏کند)ازدواج بین خواهر و برادر را مشروع مى‏دانستند و از آن متنفر نبودند و هم اکنون بطور قانونى در روسیه(بطورى که نقل شده)و نیز بطور غیر قانونى یعنى به عنوان زنا در اروپا انجام مى‏شود.
یکى از عادات که در این ایام در ملل متمدن اروپا و آمریکا معمول است این است که دوشیزگان قبل از ازدواج قانونى و قبل از رسیدن به حد بلوغ سنى ازدواج، بکارت خود را زایل مى‏سازند و آمارى که در این باره گرفته شده به این نتیجه رسیده که بعضى از این افضاها از ناحیه پدران و برادران دوشیزگان صورت مى‏گیرد.
بعضى‏ها گفته‏اند: اینگونه ازدواج با قوانین طبیعى یعنى قوانینى که قبل از پیدایش مجتمع صالح در بشر به منظور سعادتش، در انسان‏ها جارى بوده نمى‏سازد، زیرا اختلاط و انسى که در بین افراد یک خانواده برقرار است غریزه شهوت و عشق ورزى و میل غریزى را در بین خواهران و برادران باطل مى‏کند، و به قول مونتسکیو حقوقدان معروف در کتابش روح القوانین:
"علاقه خواهر برادرى غیر از علاقه شهوانى بین زن و مرد است"لیکن این سخن درست نیست.
اولا: به همان دلیلى که خاطرنشان کردیم و ثانیا: به فرض هم که قبول کنیم منحصر در موارد معمولى است، نه در جائى که ضرورت آن را ایجاب کند، یعنى قوانین وضعى طبیعى نتواند صلاح مجتمع را تامین کند که در چنین صورتى چاره‏اى جز این نیست که قوانین غیر طبیعى مورد عمل قرار گیرد و اگر قرار باشد بطور کلى جز قوانین طبیعى پذیرفته نشود، باید بیشتر قوانین معمول و اصول دایر در زندگى امروز هم دور ریخته شود، (در متن عربى کلمه"لا"در جمله "بما لا تکون"غلط است).
بحث روایتى
(در باره خلقت آدم، صله رحم و...)
در کتاب توحید از امام صادق ع روایتى آورده که در ضمن آن به راوى فرموده: شاید شما گمان کنید که خداى عز و جل غیر از شما هیچ بشر دیگرى نیافریده، نه، چنین نیست، بلکه هزار هزار آدم آفریده که شما از نسل آخرین آدم از آن آدم‏ها هستید (2) .
مؤلف قدس سره: ابن میثم نیز در شرح نهج البلاغه خود حدیثى به این معنا از امام باقر ع نقل کرده (3) و صدوق نیز همان را در کتاب خصال خود آورده (4) .
و در خصال از امام صادق ع روایت آورده که فرمود: خداى عز و جل دوازده هزار عالم آفریده که هر یک از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچیک از اهالى یک عالم به ذهنش نمى‏رسد که خداى تعالى غیر عالم او عالمى دیگر نیز آفریده باشد (5) .
و در همان کتاب از امام باقر ع روایت کرده که فرمود: خداى عز و جل در همین زمین از روزى که آن را آفریده، هفت عالم خلق کرده(و سپس بر چیده)و هیچیک از آن عوالم از نسل آدم ابو البشر نبودند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفرید و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد کرد و براى هر یک عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر آدم ابو البشر را بیافرید و ذریه‏اش را از او منشعب ساخت... (6) .
و در نهج البیان شیبانى از عمرو بن ابى المقدام از پدرش ابى المقدام روایت آورده که گفت: من از امام ابى جعفر ع پرسیدم: خداى عز و جل حوا را از چه آفرید؟ فرمود: این مردم در این باره چه مى‏گویند؟عرضه داشتم: مى‏گویند او را از دنده‏اى از دنده‏هاى آدم آفرید، فرمود: دروغ مى‏گویند، مگر خدا عاجز بود که او را از غیر دنده آدم خلق کند؟عرضه داشتم: فدایت‏شوم پس او را از چه آفرید؟فرمود: پدرم از پدران بزرگوارش نقل کرده که گفتند:
رسول خدا(ص)فرمود: خداى تبارک و تعالى قبضه‏اى(مشتى)از گل را قبضه کرد و آن را با دست راست‏خود مخلوط نمود(که البته هر دو دست او راست است)و آنگاه آدم را از آن گل آفرید و مقدارى زیاد آمد حوا را از آن زیادى خلق کرد (7) .
مؤلف قدس سره: نظیر این روایت را مرحوم صدوق از عمر و نامبرده نقل کرده و در این میان روایاتى دیگر نیز هست که دلالت دارد بر اینکه حوا را از پشت آدم یعنى از کوتاهترین ضلع او(که سمت چپ او است)خلق کرده و همچنین در تورات در فصل دوم از سفر تکوین چنین آمده، لیکن هر چند چنین چیزى فى نفسه مستلزم محال عقلى نیست، اما آیات کریمه قرآن از چیزى که بر آن دلالت کند خالى است (8) .
و در احتجاج از امام سجاد ع آمده که در حدیثى و گفتگوئى که با مردى قرشى داشته سخن بدینجا رسانده که: "هابیل"، با"لوزا"خواهر همزاى"قابیل"ازدواج کرد و "قابیل"با"اقلیما"، همزاى هابیل، راوى مى‏گوید: مرد قرشى پرسید: آیا هابیل و قابیل خواهران خود را حامله کردند؟فرمود: آرى، مرد عرضه داشت: اینکه عمل مجوسیان امروز است، راوى مى‏گوید: حضرت فرمود: مجوسیان اگر این کار را مى‏کنند و ما آن را باطل مى‏دانیم براى این است که بعد از تحریم خدا آن را انجام مى‏دهند، آنگاه اضافه نمود: منکر این مطلب نباش براى اینکه درستى این عمل در آن روز و نادرستیش در امروز حکم خدا است که چنین جارى شده، مگر خداى تعالى همسر آدم را از خود او خلق نکرد؟در عین حال مى‏بینیم که او را بر وى حلال نمود، پس این حکم شریعت آن روز فرزندان آدم و خاص آنان بوده و بعدها خداى تعالى حکم حرمتش را نازل فرمود... (9) .
مؤلف قدس سره: مطلبى که در این حدیث آمده موافق با ظاهر قرآن کریم و هم موافق با اعتبار عقلى است، ولى در این میان روایات دیگرى است که معارض با آن است و دلالت دارد بر اینکه اولاد آدم با افرادى از جن و حور که برایشان نازل شدند ازدواج کردند، (و این روایات با اعتبار عقلى درست در نمى‏آید، زیرا خلقت جن و حوریان بهشتى مادى نیست و غیر مادى نمى‏تواند فرزند مادى بزاید)و خواننده محترم از آنچه گذشت‏حق مطلب را دریافت نمود.

پى‏نوشتها:
1)"سوره روم آیه 30"
2)توحید ص 277 ح 2 طبع طهران.
3)شرح نهج البلاغة ابن میثم ج 1 ص 173
4)خصال ج 2 ص 652 ح 54.
5)خصال ج 2 ص 639 ح 14.
6)خصال ج 2 ص 358 ح 45.
7)تفسیر برهان ج 1 ص 336 ح 10.
8)علل الشرایع ج 1 ص 17 ب 17 ح 1.
9)احتجاج طبرسى ج 2 ص 44 طبع نجف.
نویسنده: علامه طباطبایى کتاب: تفسیر المیزان ج 4 ص 228

اسلام و روابط دختر و پسر

اسلام و روابط دختر و پسر
مؤلفه های ارتباط دوستی دختر و پسر
دوستی با جنس مخالف یکی از انواع مختلف ارتباط میان فردی است که مؤلفه های آن بر اساس تعریف فوق، به شرح ذیل می باشد.
1) ـ برقرار کنندگان ارتباط
بر اساس قواعد کلی ارتباط میان فردی، دوستی با جنس مخالف، دارای دو ویژگی اساسی است که وجود آن دو برای برقرار کنندگان ارتباط لازم و ضروری است. به گونه ای که اگر این دو شرط رعایت نشود، آن ارتباط را دوستی با جنس مخالف نمی نامند. الف) ـ اختلاف طرفین ارتباط در جنسیت؛ دوستی با جنس مخالف، بر خلاف دیگر ارتباطها از قبیل ارتباط آموزشی یا اقتصادی، بر پایه اختلاف جنسیت دو طرف بنا می شود. بنابراین ارتباط، یک سویه و یک طرفه نیست بلکه هر دو طرف چه دختر و چه پسر، در این ارتباط نقش فعال دارند. لذا برقرار کنندگان ارتباط، حداقل یک دختر و یک پسر هستند. ب) ـ برخورداری از کارکردهای مبتنی بر جنسیت و توان مندی جنسی؛ از این رو، هرگز ارتباط دوستی دو بچه خردسال، هرچند یکی پسر و دیگری دختر باشد یا پیرمردها و پیرزن ها را ارتباط با جنس مخالف نمی گویند.
2) ـ محتوای ارتباط
هدف این نوع ارتباط، غیر از اهداف یک ارتباط فرهنگی، آموزشی و اقتصادی است. هرگز به شریک تجاری یا کاسب محله که صرفاً با وی ارتباط تجاری برقرار است یا در مبادلات آموزشی و فرهنگی، به طرف مقابل خود، عنوان دوست را نمی دهند بلکه آنها را استاد، معلم، همکار و... می نامند. آن گونه که از اسم این نوع ارتباط، یعنی دوست پسر یا دختر داشتن پیداست، پیام و محتوای آن است که همانا دوستی، محبت، صمیمیت، عشق، رفاقت، یکدلی، عاطفه و... است. البته چون دوستی و محبت، در روابط انسانی، دارای انواع و سطوح مختلف است، محبت مبادله شده در ارتباط با جنس مخالف، از نوع محبت مادرانه یا در سطح محبت دو همکار و شریک اقتصادی نیست و همچنین از نوع محبت همسری هم نیست بلکه محبت آنها هم رنگ با محبت جنسیتی و در سطح جنسی است. بر همین اساس، رسانه و کانال در این ارتباط نیز، با دیگر ارتباطها تفاوت پیدا می کند. محبت مادرانه، از طریق نوازش، خرید اسباب بازی و...، به طرف مقابل (بچه) منتقل می شود ولی در این ارتباط، محبت از کانال دیگری که با رفتارهای جنسی و جنسیتی بی ارتباط نیست، مبادله می گردد. لازم به یادآوری است که مقصود از رفتار جنسی مفهوم خاص نیست بلکه مفهومی فراتر از آن مورد نظر است و شامل هر نوع تمایل به جنس مخالف می شود. یعنی رفتاری که تأثیر آن در ارتباط با همجنس یکی نیست و تأثیری متفاوت با همجنس دارد، مثلاً برای انسان نیازمند ارتباط با جنس مخالف، حتی صحبت کردن با جنس مخالف دارای تأثیری است که این امر در ارتباط کلامی با جنس موافق به دست نمی آید. بی تردید، همین تأثیر متفاوت، ناشی از جنسیت است. از این رو، به آن رفتار جنسی یا جنسیتی می گویند.
رابطه دختر و پسر از منظر اسلام
اصول ارتباطهای انسانی
از منظر اسلام، تمام ارتباطهای انسانی به تمام اقسام آن، باید از اصول و قواعدی پیروی کنند تا مهر صحت شرعی و امضای شریعت به پای آنها زده شود وگرنه آن ارتباط مردود شمرده شده و هرگز مورد پذیرش شریعت نیست و برای هیچ یک از طرفین الزام آور نیست و تعهدی را به نفع یا ضرر آنها به دنبال ندارد.
1) ـ تعهد تضمینی
از جمله قواعدی لازم الاجرا در تمام روابط انسانی، تعهد آوری و تضمینی بودن آن است. یعنی دو طرف ارتباط، باید نسبت به اصل ارتباط و لوازم آن پایبند و متعهد باشند. شارع مقدس، بعد از قبول ضرورت این اصل در روابط بین انسان ها، برای تحقق عملی آن چاره ای دقیق اندیشیده است. از این رو، در تمام ارتباطات اساسی و سرنوشت ساز، «عقد ارتباط» یا «پیمان ارتباط بستن» را یک عنصر ضروری می داند و تمام انواع روابط انسانی را با «عقد» و «پیمان» مستحکم، برای طرفین لازم الاجرا می داند. اگرچه لازم نیست، این عقد و پیمان به شکلی خاص و به الفاظی معین بیان شود بلکه تنها وجود این پیمان و عقد ضروری است تا طرفین را نسبت به مسئولیت خود، در برابر دیگری متعهد سازد. نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه شود. تعیین نوع عقد از بین انواع کلی عقد است. از آنجا که کارکرد و هدف مورد نظر در این نوع ارتباط، همانند ارتباط خانوادگی است و در سطوح ابتدائی یک ارتباط خانوادگی می گنجد، لذا از شرائط عقد و پیمان خانوادگی (ازدواج)، با رعایت شرائط مربوط پیروی می کند. ارتباط خانوادگی، یک نوع ارتباط انسانی است که در نوع خود به شکل عقد ازدواج دائم و عقد ازدواج موقت محقق می شود. البته کارکرد و سطح ارتباط در این نوع عقود خانوادگی، یکسان نیست. برخی از آنها با توافق طرفین معین می شود و برخی بنابر مقتضیات خود عقد تعیین می گردد. به عنوان نمونه، در عقد ازدواج موقت، نوع کارکرد و ارتباط معین است. ولی سطح ارتباط، محدود و میزان آن با توافق طرفین معین می شود. بنابراین، در ارتباط دوستی با جنس مخالف هم که یکی از اقسام عقد موقت است؛ نوع ارتباط معلوم است ولی سطح روابط، کیفیت، محدوده و میزان آن به توافق طرفین، در ضمن عقد معین شده و طرفین به رعایت آن ملزم می شوند.
2) ـ تعریف و تعیین حدود ارتباط
دومین قاعده در ارتباطهای بین فردی، تعیین و تعریف حدود ارتباطها است. از آنجا که طرفین ارتباط، در ضمن پیمان و عقد در برابر یکدیگر متعهد می شوند، باید محدوده این تعهد و التزام معین شود. در ارتباط دوستی با جنس مخالف برای طرفین معین است که هدف از این نوع ارتباط مبادله محبت، صمیمیت، مهر و عشق است اما حدود این نوع مبادلات را باید مشخص کرد تا طرفین در محدوده خاص و تعریف شده، از همدیگر انتظار داشته باشند. مثلاً باید مشخص کرد که آیا ارتباط در سطح گفت وگو است یا تماس بدنی هم، داخل محدوده است. مرز گفتگوها و ناحیه های تماس بدنی تا کجاست. فارغ از این اصل و قاعده، نه تنها این ارتباط درست نیست بلکه این ارتباط محکوم به شکست می باشد. چون سطوح ارتباط تعریف نشده است و چه بسا در فضای دوستی غفلت آلود، به کارکردهای جنسی در سطح ازدواج کشیده شود.
3) ـ عدم مخالفت با شریعت
از دیگر اصول و قواعد حاکم بر روابط انسانی آن است که این ارتباط با احکام شریعت و اصول و مقررات اخلاق دینی، هماهنگی داشته باشد. به مقتضای این اصل حتی اگر در ضمن پیمان ارتباط، شرطی گنجانده شود که با احکام دین و مسلمات شریعت، مخالفت و ناسازگاری داشته باشد یا پایبندی به آن ارتباط منجر به تغییر احکام دین شود، یعنی به تحریم حلال یا تحلیل حرام منتهی گردد، این ارتباط صحیح نیست. مثلاً تعهد به دوست پسر یا دختر نباید به ترک واجبات دین مانند نماز، روزه و... منتهی شود با آنها را به ارتکاب محرمات بکشاند.
شرائط ارتباط دوستی با جنس مخالف
انحصاری بودن ارتباط
بنابر مبنای عقلا، در یک پیمان و تعهد، یک چیز را نمی توان برای دو نفر تعهد نمود. مثلاً در ارتباط اقتصادی، یک شی یا یک خدمت را نمی توان در ظرف زمانی واحد، برای دو شخص متعهد شد و اگر هر دو تعهد در یک زمان باشد، هر دو باطل است و اگر اختلاف زمانی داشته باشند، تعهد و عقد مقدم صحیح و تعهد متأخر باطل است. در ارتباط خانوادگی، هر یک از زوجین نمی تواند خود را برای غیر از همسر خویش تعهد کنند. در ارتباط دوستی با جنس مخالف هم، این سخن اهمیت دارد. چون در ارتباط با جنس مخالف، هر یک پیمان می بندد که فقط برای دوستش باشد و در خدمت اهداف و مقتضیات دوستی با هم باشند. بنابراین، حتی پسر نیز نمی تواند در یک زمان با دو دختر تعهد ببندد. در حالی که در ازدواج یک مرد می تواند با دو زن پیمان همسری ببندد. از این رو، مفاد این پیمان، گسترده تر از آن است که برای وی مجال متعهد شدن برای دو نفر را باز کند. این پیمان تمام زمان و حتی وجود هر یک را برای دیگری متعهد می شود تا هر یک وجود خود را بدون محدودیت زمانی و مکانی، در تعهد دیگری قرار دهد، لذا یک شخص دو وجود ندارد تا آن را برای دو نفر تعهد کند. بنابراین ارتباط دوستی با جنس مخالف در ذات خود انحصاری بودن را اقتضا می کند و از پذیرش هر گونه اشتراک ابا دارد و نمی توان اشتراک را با برنامه ریزی و اعمال مدیریت در زمان و محدودیت در دوستی و سطح ارتباط بر این ارتباط تحمیل نمود.
تعیین محدوده ارتباط
از آنجا که سطوح ارتباط دوستانه، در بین انسان ها متفاوت است، هر سطحی از این ارتباط تعهد و مسئولیتی را متوجه طرفین می سازد. بنابراین، در ارتباط دوستی طرفین باید بدانند که این پیمان چه چیزی را بر عهده آنها می گذارد. چه بسا یکی از طرفین توقعی داشته باشد که دیگری از انجام آن عاجز باشد و حاضر به انجام آن نباشد. محدودیت های مورد نظر که باید توسط تمام افرادی که خواستار این نوع ارتباط هستند رعایت شود، بدین قرار است: ـ محدود بدون مکان ارتباط، ارتباط نباید به وسعت تمام صحنه های زندگی حتی زندگی خانوادگی نباشد. ـ محدود بودن زمان ارتباط، زمان آن به وسعت تمام ساعات شبانه روز نباشد. چون دوستی نمودن و دوست بودن هدف زندگی نیست. همچنین سطح ارتباط، نباید به کارکردهای جنسی خاص و ارتباط جنسی در سطح همسر برسد. به بیان دیگر، باید نوع ارتباط مورد نظر بیان شود. مثلاً کلامی یا غیر کلامی است. سپس تمام اقسام ارتباط مورد نظر معین شود. به خصوص ارتباطهایی که با قسمت هایی از بدن که عضو جنسی محسوب می شوند تکیه دارد. اگر ارتباطی به تماسی بدنی و در حدّ تماس اندام جنسی برسد، دیگر یک ارتباط دوستی نخواهد بود و یک ارتباط جنسی محسوب می شود، ماهیت این ارتباط با ارتباط جنسی تفاوت دارد. آنچه در ارتباط دوستی مبادله می شود، محبت، مهر، عاطفه و صمیمیت است. پیام مبادله شده نباید در حدّ محتوای جنسی یا هر چیز دیگری غیر از دوستی، مهر و... باشد. مبادله پیام و محتوای جنسی، موجب انحراف ارتباط دوستی می شود، به خصوص ضرر و خسران جنسی برای جنس مونث فراهم می شود که کاملاً با فضای ارتباط دوستانه مغایرت و منافات دارد.
الگوی ارتباط دوستی با دختر و پسر
برای تبیین طرح عملیاتی ارتباط دوستی با جنس مخالف باید مراحل ذیل طی گردد:
تعیین هدف دوستی
از جمله آداب دوستی، هدفدار بودن دوستی است. بر این اساس، باید قبل از انتخاب دوست، هدف خود را از دوستی معین کرد. اهداف انتخاب دوست، در نظر انسان ها متفاوت است. گاهی اوقات، هدف انتخاب دوست، آشنائی و کسب اطلاع جهت ازدواج است و گاهی اوقات مبادله آموزشی یا هنری، هدف است. نکته دیگر، آن است که مبتنی بر اهداف صحیح و مناسب باشد. اگر هدف نامناسب باشد، همانند دوستی بی هدف، ارتباط برقرار شده پایدار نخواهد ماند یا دچار آفت می گردد. دوستی با جنس مخالف، اگر به هدف بهره مندی جنسی باشد، به هدف خود نمی رسد یا اگر برسد دیگر دوستی نیست بلکه همسری است که این امر با انگیزه دوستی متفاوت است.
انتخاب دوست
بعد از تعیین هدف مناسب و صحیح و آگاهی از معیارهای دوست خوب در بین افراد آشنا، باید فردی را که معیارهای یک دوست خوب را دار است و می تواند تأمین کننده اهداف مورد نظر باشد انتخاب کرد. در این مرحله باید بسیار دقت کرد تا در تطبیق معیارها اشتباهی رخ ندهد و دوست نما خود را به جای دوست قالب نکند. بسیاری از خطاها، از این جهت، متوجه دوستی ها می شود.
طرح هدف و برنامه
دوستی بعد از انتخاب هدفدار، نوبت طرح دوستی با طرح مقابل می رسد. دوستی یک تعلق خاطر دو سویه است و باید دو طرف، نسبت به هم تعلق خاطر داشته باشند و همدیگر را دوست هم بدانند. بنابراین، اگر یکی دیگری را به عنوان دوست انتخاب کرده است، دیگری هم باید به این انتخاب مهر تأیید بزند و نظر خود را در مورد این انتخاب اعلام نماید. بدین منظور لازم است، طرح دوستی به طرف مقابل اعلام و نظر مساعد وی نسبت به اصل دوستی اخذ گردد. بعد از موافقت دو طرف، نسبت به اصل دوستی، در مورد محدوده دوستی و دیگر شرائط آن طرفین باید به توافق برسند. لازم است، همه حدود ارتباط معین شود، به گونه ای که هیچ نکته مجهولی در این ارتباط برای طرفین باقی نگذارد و هر یک از طرفین ارتباط، به هنگام تعهد بدانند، چه چیزی را در برابر دوست خود متعهد شده اند. محدودیت های ارتباط که از طرف دین اعمال شده است و طرفین ارتباط ملزم به رعایت آن می باشند، شامل موارد ذیل می شود:
الف) ـ هیچ یک از طرفین ارتباط نباید از دیگری انتظار ارتباط غیر کلامی از قسم تماس جنسی را داشته باشد یا طرفین در تعهد خود آن را برای یکدیگر تعهد کنند. پس حتی اگر با توافق یکدیگر این نوع ارتباط را برای همدیگر تعهد کنند، صحیح نیست. چون این قسم از ارتباط صرفاً در محدوده ارتباطات خانوادگی و از قسم همسری است و تنها در این نوع ارتباط باید مبادله شود در ارتباط دوستی، محبت، عاطفه و... باید مبادله شود، نه محتوای جنسی. اگر در ارتباط دوستی، محتوای جنسی مبادله گردد، این ارتباط دیگر ارتباط دوستی نخواهد بود، بلکه ارتباط همسری است که این امر، موجب تداخل نوع پیام و محتوای مبادله می شود و از جمال کانال های آسیب پذیری ارتباط است.
ب) ـ هیچ یک از طرفین، نباید از دیگری انتظار ارتباط غیر کلامی از نوع لمس جنسی را داشته باشد. لمس یکی از رسانه های انتقال پیام عاطفی است و می تواند در این ارتباط به کار گرفته شود ولی نباید لمس جنسی باشد. مقصود از لمس جنسی، لمس اندام های محرک نیروی جنسی و هر اندامی به قصد بهره برداری جنسی است. چون قرار نیست، در این ارتباط محتوای جنسی مبادله گردد. البته قابل توجه است که اگر این امر به صورت ناخواسته، به یک بهره جنسی منتهی شود، مانعی ندارد ولی هدف و نقطه مورد انتظار، نباید بهره مندی جنسی باشد و به منظور رسیدن به این هدف و مبادله این نوع محتوا، اقدام به ارتباط شود یا در ارتباطی این نوع پیام مبادله شود. از این رو مبادله هر نوع محتوای جنسی با قصد و غرض قبلی، از محدوده این ارتباط خارج است و نباید در تعهد طرفین ارتباط قرار گیرد.
ج) ـ با توجه به آداب ارتباط، نباید هیچ یک از طرفین، از یکدیگر تعهد بگیرند که فارغ از محدودیت زمانی و مکانی، در خدمت انتظارات دیگری باشند. در این ارتباط، حدود زمانی و مکانی تعریف شود. زیرا ارتباط فارغ از محدویت مکانی و زمانی، یک ارتباط همسری است. لذا لازم است از نظر محدوده مکانی و زمانی، طرفین با هم به توافق برسند.
پیمان و عقد دوستی بستن
الف) ـ با توجه به ویژگی های طرفین این ارتباط که قبلاً بیان شد و همین طور با عنایت به ماهیت این نوع ارتباط که شبیه با ارتباط خانوادگی است، پیمان و عقد مورد نظر، از نوع عقد و پیمان ازدواج موقت می باشد. البته در ضمن عقد، تمام کارکردهای جنسی از تعهد طرفین خارج می شود. قابل توجه است که خروج کارکردهای جنسی، خلاف مقتضای عقد ازدواج نیست بلکه نوعی اعمال محدودیت در سطح ارتباط است که معمولاً در عقد موقت با توافق طرفین اعمال می شود. همان گونه که در عقد موقت، اگر طرفین سطح انتظار رفتار جنسی خود را کاهش دهند، هرگز خلاف مقتضای عقد عمل نکرده اند، در اینجا هم از ابتدا با کاهش یافته ترین سطح ارتباط جنسی، عقد را منعقد می کنند. پایین ترین سطح ارتباط جنسی، ارتباط کلامی و ارتباط غیر کلامی دیداری، حرکات بدنی، ژست های اندامی و مانند این است. بدون عقد و پیمان هرگز ارتباط کلامی غیر ضروری و ارتباط غیر کلامی دیداری، حرکات بدنی و ژست های اندامی بین دو نامحرم جایز نیست ولی با اجرای این عقد و پیمان جایز و حتی انجام آن بر طرفین واجب می شود و شامل لزوم تعهد و پایبندی می گردد.
ب) ـ در این نوع ارتباط، مانند دیگر پیمان ها و عقدها، صیغه و لفظ خاصی برای اجرای عقد لازم نیست و حتی ثبت آن هم در صحت عقد و پیمان تأثیری ندارد. حضور دو نفر عادل، به عنوان شاهد بر اجرا و ثبت این پیمان در یک مرجع قانونی صاحب قدرت ضمانتی، برای جلوگیری از تخلفات احتمالی و متعهد ساختن طرفین به رعایت مفاد پیمان یک عنصر ضروری است.
ج) ـ بعد از اجرای صحیح عقد و پیمان طرفین در محدوده تعریف شده و مورد توافق و با توجه به محدودیت های خاص این نوع ارتباط، با هم محرم تلقی می شوند. از این زمان، تمام تعهدات لازم الاجرا قابل استیفا است. قابل توجه است که این محرمیت محدود است و تمام سطوح تماس و ارتباط را مجاز نمی شمارد. مثلاً هرگز ارتباط جنسی و حتی تماس با اندام های جنسی را مجاز نمی نماید. در واقع این نوع ارتباطها، همچنان جزء ارتباطهای حرام و نوعی ارتباط با نامحرم تلقی می شود.
د) ـ به هنگام اجرای پیمان، باید تمام محدودیت های مورد نظر و شرائط شخصی مورد توافق، به صورت جداگانه مورد تعهد طرفین قرار بگیرد و طرفین به رعایت آن ملزم شوند.
ه) ـ بعد از اتمام زمان دوستی، بدون نیاز به انجام عملی خاص، با هم نامحرم تلقی شده و تمام سطوح ارتباط باید قطع شود یا قبل از اتمام زمان مورد توافق، طرفین می توانند با بخشش زمان باقی مانده، از هم جدا شوند یا در صورت تمایل بعد از بخشش مدت باقی مانده، از دوستی به عقد ازدواج دائم یکدیگر در بیایند. بنابراین، این نوشته بر این باور است که تنها راه یک ارتباط صحیح و سالم از نوع ارتباط دوستی با جنس مخالف، از دیدگاه اسلام از رهگذر عقد ازدواج موقت با تحدید کامل کارکردهای جنسی ممکن است. این عمل، بهترین شکل دوستی و ارتباط دوستانه است. به بیان دیگر، بهترین دوستان همسران هستند و بهترین دوستی همسری است و مصون ترین و قابل اعتمادترین ارتباط دوستی، ارتباط بر پایه عقد ازدواج است و با وفاترین و صمیمی ترین و با گذشت ترین دوستان، همسران هستند. بنابراین، در راستای دستیابی به برترین الگوی دوستی و برترین دوستی، باید آنها را در پرتو ارتباطات خانوادگی از نوع ازدواج جست وجو کرد و از بیراه روی اجتناب ورزیده و مسیرهای انحرافی را یکسره رها کرد. در حاشیه: تا آنجا که از عبارات نویسنده بدست می آید، وی در تبیین مراد خویش و تبیین محل بحث گفت وگو بین دوستی دختر و پسر دچار تهافت و تناقض صدر و ذیل است. بخش های آغازین مقصود خود را از دوستی دختر و پسر چنین بیان می کند که «این دوستی از نوع محبت همسری نیست بلکه همرنگ با محبت جنسیتی و در سطح جنسی است یعنی رفتاری که تأثیر آن در ارتباط با هم جنس یکی نیست، مثلاً برای انسان نیازمند به ارتباط با جنس مخالف، حتی صحبت کردن با جنس مخالف دارای تأثیری است که با جنس موافق به دست نمی آید.»
در بخش های پایان مقاله می گوید: «دوستی با جنس مخالف اگر به هدف بهره مندی جنسی باشد به هدف خود نمی رسد یا اگر برسد دیگر دوستی نیست بلکه همسری است». یا آنکه در جای دیگر مقاله قصدِ بهره مندی جنسی را منافی با دوستی دختر و پسر دانسته است و محور رابطه را تبادل مهر، محبت دوستی و عشق معرفی می نماید. به هر حال آنچه در این باره می توان گفت این است که:
1. چنانچه مقصود نویسنده از دوستی دختر و پسر ارتباط این دو بدون جاذبه و کشش جنسی باشد، چنین مفهومی به هیچ روی مورد نظر هواداران دوستی دختر و پسر به ویژه در غرب نیست آنچه از دوستی دختر و پسر در دنیای امروز مطرح است عمدتاً در رابطه با تمایلات و کشش های جنسی است.
2. در صورتی که مراد نویسنده دوستی دختر و پسر بدون تمایلات جنسی است، چرا آن را نوعی ازدواج موقت نامیده و این رابطه را تحت ضابطه ازدواجِ موقت تصحیح نموده اند. در ازدواج موقت در دیدگاه اسلامی میان دختر و پسر، محرمیت حاصل شده و تمایل و تجاذب جنسی در سطح نگاه و سخن گفتن و لمس بدنی و حتی روابط خاص جنسی نیز مجاز است، چگونه می توان دختر و پسری را با پیمان ازدواج موقت به یکدیگر پیوند داد و مدعی شد میان آن دو نباید گرایش جنسیتی پدید آید. مضافاً بر آن که اصولاً رابطه و دوستی دختر و پسر آن هم در سن نوجوانی و جوانی که زمان اوج نیازهای جنسی است نمی تواند بدونِ تمایلات و تجاذب جنسی میان دختر و پسر باشد.
نویسنده می گوید این دوستی دختر و پسر رابطه ای انحصاری است و هیچ یک از طرفین نمی تواند با فرد دیگری رابطه دوستی برقرار کند. این در حالی است که وی وجه صحّتِ این دوستی را ازدواج موقت می داند. اگر مبنای این دوستی، ازدواج موقّت است چگونه ایشان حکم به انحصاری بودن آن کرده اند در حالی که در اسلام، انحصار ازدواج موقت در ناحیه مرد وجود ندارد مرد می تواند همزمان با بیش از یک زن پیمان ازدواج موقت بر قرار نماید. نویسنده مدعی است که اجرای این پیمان دوستی نیاز به لفظ ندارد و تنها حضور دو شاهد عادل کافی است. انچه از فتاوای فقهی و قوانین شرعی اسلام بدست می آید آن است که وقوع پیمان ازدواج موق نیازمند اجرا و انشای لفظیِ عقد ازدواج موقت است و حضور دو شاهد عادل نیز لازم نیست آنجا که حضور دو شاهد عادل لازم است هنگام اجرای صیغه طلاق است.
روابط دختر و پسر و آينده مبهم جامعه 
گروه اجتماعي -يکي از مسائل مهم اجتماعي در سال هاي اخير مسئله روابط دختران و پسران است. درباره اين پديده، مانند بسياري پديده هاي اجتماعي ديگر، ديدگاه هاي متفاوت و گاها متضادي وجود دارد. عموما اکثر والدين،  مربيان و کساني که دغدغه حفظ سنت ها و آموزه هاي ديني-اخلاقي را دارند، با نگاهي انتقادي تر به اين پديده توجه مي کنند. به گزارش فردا، در ماههاي اخير برخي از کارشناسان امور اجتماعي و مسئولين فرهنگي کشور با ابراز نگراني از نابساماني روابط دختران و پسران نوجوان و جوان، صبحت از تفکيک جنسيتي در دانشگاهها به ميان آورده اند تا جايي که علي مطهري عضو کميسيون اجتماعي مجلس شوراي اسلامي، ازدواج موقت را براي دانش آموزان دبيرستاني توصيه کرده و يا مريم بهروزي دبير کل جامعه زينب که جز مدافعان تک جنسيتي کردن دانشگاهها است دوشيفته نمودن دانشگاهها را براي احتياط اختلاط دختران و پسران جوان پيشنهاد داده است. اين در حالي است که برخي کارشناسان امور تربيتي و روانشناسي اين نوع رابطه را مرحله اي از بلوغ فکري و رشد شخصيت مي دانند که موفقيت در آن به معناي موفقيت در فرآيند اجتماعي شدن است. گروهي ديگر از متخصصان علوم اجتماعي نيز، روابط دختر و پسر را از ويژگي هاي جوامع مدرن يا در حال گذار به سوي مدرنيته تلقي مي کنند. اما آنچه باعث مي شود مواضع گروه هاي مختلف، صرف نظر از گروه جوانان در موضوع روابط دختر و پسر تا اين حد متنوع باشد، به فقدان پژوهش هاي مستند بر مي گردد.در اين خصوص "پروفسور غلامحسين باهر" جامعه شناس و عضو هيئت علمي دانشگاه تهران گفت: روابط دختران و پسران در ايران و حتي جهان در دوره هاي مختلف زماني دچار تحولات بسياري شده است. حتي اين روابط در تهران و شهرهاي بزرگ متفاوت با شهرها و روستاهاي کوچک است. جامعه شناسان روابط دختران و پسران را به 4 دسته کلي تقسيم کردند. دسته نخست اين روابط، در پايين ترين طبقات فرهنگي جامعه شکل مي گيرد و بسيار سنتي و گاهي بدوي به آن نگريسته مي شود. نوع ديگر آن رابطه هاي کلاسيک و يا سنتي که عموما به خواستگاري  منجر مي شود است که امروزه اکثرا در ميان بازرگانان و قشر سنتي جامعه ديده مي شود. وي نوع سوم اين رابطه ها را رابطه  قبل از ازدواج و ميان يک دختر و يک پسر عنوان کرد و گفت: اين نوع رابطه ها عموما بدون اطلاع خانواده است و در بسياري از مواقع اگر با آگاه سازي جوان همراه نباشد مشکلاتي از جمله بهم ريختگي روحي و جسمي براي جوان در پي دارد. پروفسور باهر با ابراز تاسف و انتقاد از بي تفاوتي مسئولين فرهنگي کشور نوع آخر اين رابطه ها را رابطه ميان يک پسر با چند دختر و يا يک دختر با چند پسر عنوان کرد و گفت: اين نوع روابط نه مطابق با موازين اخلاقي و نه اسلامي است و هر روز شاهد گسترش آن در ميان خانواده ها و متلاشي شده پيوندهاي خانوادگي هستيم. بايد متاسف تر شويم که اين مسئله در بين متاهلين نيز بسيار ديده مي شود که در اين باره مسئولين فرهنگي جامعه بايد فکري منطقي و مطابق با شان جامعه نمايند. فقدان پژوهش هاي کافي درخصوص روابط دختر و پسر در ايران، معلول مسائلي است که از آن جمله مي توان به حساسيت هاي عمومي جامعه در طرح موضوعات و مسائلي که به حوزه روابط جنسي و خصوصي افراد مربوط مي شوند، اشاره کرد. در اين قبيل مسائل،  از يک طرف اشخاص غالبا از بيان واقعيت ها طفره مي روند و از طرف ديگر موسسات و سازمان هاي متولي امور پژوهشي، مطالعاتي در اين باره انجام نمي دهند. پروفسور باهر همچنين با اشاره به نبود آمار دقيق در اين خصوص، سن آغاز اين روابط را از سنين تکليف، يعني در ميان دختران در 10 تا 15 سالگي و در پسران 15 تا 20 سالگي که اين سنين همزمان با آغاز بلوغ جنسي و جسمي مي باشد عنوان مي کند.وي تغيير شکل روابط دختران و پسران را وابسته به تغيير کميت ديدگاه جوانان و همچنين توسعه تکنولوژي و ماهواره و رسانه ها دانسته و تاکيد کرد: تسهيل روابط دختر و پسر، توسعه وسايل ارتباط جمعي، تغيير در گروه هاي مرجع جوانان، بالا رفتن سن ازدواج، حاکميت روحيه فردگرايي، بحران هويت، ناکارآمدي خانواده ها در ارضا» نيازها و عواطف زوجين از جمله دلايل گسترش اين نوع رابطه ها است. در ادامه محمد قيوم دهقان عضو کميسيون اجتماعي مجلس شوراي اسلامي نيز با انتقاد از عملکرد سازمان ملي جوانان و همچنين سازمانهاي فرهنگي کشور در اين باره گفت: ديدگاههاي غلطي در فرهنگ ما وجود دارد که باعث شده گاهي جوانان از حق مسلم خود که آشنايي با جنس مخالف براي ازدواج است محروم شده و يا آنچنان فضا باز بوده که جوان و نوجوان در اين راه به بن بست رسيده است. خانواده و آموزش و پرورش نقش مهمي مي توانند در آموزش جوانان و هدفمند نمودن رابطه هايي که ميان دختران و پسران قبل از ازدواج دارند داشته باشند و به اين روابط شکل و سروساماني مطابق با موازين اسلامي و اخلاقي دهند.در آماري که توسط سازمان ملي جوانان از 7 هزار دختر و پسر مجرد 51تا 28 ساله انجام شده بيانگر اين است که انگيزه 30 درصد از افراد براي برقراري رابطه دوستي، 34 درصد انتخاب همسر و 14 درصد رابطه جنسي را عنوان کرده اند که اين عدد نگران کننده اي مي باشد.  همچنين 40 درصد افراد خيابان را به عنوان مکان آغاز ارتباط با جنس مخالف اعلام کردند، نزديک به 15 درصد در ميهماني خانوادگي 15 درصد دانشگاه و 12 درصد پارک و بقيه،مهمانيهاي دوستانه را اولين مکان ارتباطي با جنس مخالف دانسته اند. اين در حالي است که سازمان ملي جوانان که جز نهادهاي فرهنگي مي باشد هيچ فعاليت خاصي جز برگزاري همايش در چند شهر، انجام نداده است. در اين ميان نبايد از کم کاري آموزش و پرورش و نهادهاي فرهنگي و دانشگاه ها چشم پوشي نمود. نظام آموزش و تربيت  ما از تربيت دختران و پسران براي پذيرش نقش هاي متفاوت غافل و موجب شدهکه هر دو جنس به رغم وجود غرايز و نيازهاي متفاوت و گاه متضادشان، در برقراري ارتباط با يکديگر، در موقعيت ها و فرصت هاي متفاوت يکسان رفتار کنند.در ادامه پروفسور باهر، با اشاره به اينکه تغيير زندگي جوانان و ضعف بنيان خانوده و طلاق از عوامل مهم گرايش آنها به سمت جنس مخالف است گفت: امروز جوانان و نوجوانان نسبت به گذشتگان خود کار و فعاليت کمتري دارند در مقابل تفريحات سالم کمتري نيز دارند و انرژي در بدن آنها به طور مثبت استفاده نمي شود در ضمن از غذاهايي استفاده مي کنند که محرک و تقويت کننده نيازهاي جنسي آنها است.وي همچنين عدم کنترل خانواده بر جوانان را نيز بسيار موثر در اين امر دانسته و تصريح کرد: دور شدن از طبيعت و فطرت و دين باوري و باورهاي عرفاني از عواملي است که سبب مي شود ارتباطات در ميان جوانان شکل ديگري که امروزه شاهد آن هستيم به خود بگيرد.با اين همه آنچه بيش از پيش لزوم آن در جامعه احساس مي شود ابن است که مسئولين فرهنگي جامعه تمام امکانات و تلاش خود را در اصلاح فرهنگ جامعه به کار بگيرند زيرا تا فرهنگ سازي درست صورت نگيرد خورده کارها نتيجه مطلوب را به همراه نخواهد داشت. کشور با وجود داشتن نهادها و سازمانهاي مختلف فرهنگي مانند وزارت ارشاد، سازمان ملي جوانان، پايگاههاي بسيج هنوز براي جوان ايراني چارچوب روشني براي اين نوع رابطه روشن نکرده که ارتباطي متناسب با شان ديني و اخلاقي گشور داشته باشد.
عوامل زمینه ساز در ایجاد روابط نا سالم میان دختر و پسر
ابتدا بایستی مراد و منظور از واژه رابطه فهمیده شود و سپس معیار و ملاک ما از اینکه به مجموعه‌ای از روابط سالم و به مجموعه‌ای دیگر ناسالم می‌گوییم چیست؟
رابطه واژه‌ای عربی است که در معنای تماس و وصل شدن به کار می‌رود و در گفتار روزمره به مجموعه‌ای از رفتارهایی اطلاق می‌شود که در تماس با یکدیگر ابراز می‌کنیم.
رابطه و برقراری آن با دیگران فی نفسه محکوم به فساد و تباهی نیست و این، هدف و مقصود نهایی و غایی طرفین است که صفت سالم یا ناسالم بودن را به همراه خواهد داشت. این نکته را هم باید متذکر شد که در جوامع مختلف، بنا به نوع فرهنگ و آداب و رسوم و آموزه‌های ملی، تعاریف مختلفی از روابط سالم و ناسالم ارائه می‌شود.
در این نوشتار سعی بر این است تا عوامل زمینه ساز در ایجاد روابط ناسالم میان دختر و پسر مورد بررسی قرار گیرد. این عوامل را می‌توان در چهار بخش طبقه‌بندی کرد:
۱- عوامل درونی و روانی: این عوامل به شرط وجود سایر عوامل، می‌تواند موجبات برقراری روابط ناسالم را فراهم نماید. تفاوت در حالات روحی و روانی  و اخلاقی دختران و پسران و علایق و خواسته‌های آنان می‌تواند باعث بروز روابط ناسالم میان این دو شود. تفاوت درونی دیگری که می‌توان نام برد قوه شهوت نهفته در نهاد آدمی است که فی‌نفسه نیروی محرک مثبتی است به این جهت که باعث جذب دو جنس می‌شود و دلیلی است برای رابطه مثبت و زندگی مشترک؛ اما همین نیروی مثبت اگر در جهت نیل به هوسرانی قرار گیرد، تبدیل به بلایی خانمانسوز می‌گردد که نمونه آن در همه جوامع یافت می‌شود.
۲- عوامل اجتماعی: عوامل اجتماعی را به دلیل اهمیت خانواده به عنوان یک اجتماع کوچک و مهمترین اجتماع در رشد و تربیت افراد به دو بخش تقسیم می کنیم: الف) عوامل خانوادگی       ب) سایر عوامل اجتماعی
 الف) عوامل خانوادگی: خانواده به عنوان اولین کانون رشد و تعالی جوانان در سعادت و شقاوت دختران و پسران نقش کلیدی دارد. اگر خانواده دارای شرایط و احوال خوبی باشد، در امر تعلیم و تربیت فرزند خود موفق خواهد بود. عواملی نظیر بیسوادی، نداشتن آگاهی کافی از روشهای تعلیم و تربیت و عدم ارتباط مناسب والدین با یکدیگر می تواند دلیلی برای بروز روابط ناسالم میان دختران و پسران باشد.
ب) سایر عوامل اجتماعی: علاوه بر عوامل خانوادگی تاثیرگذار بر روابط دختر و پسر، سایر عوامل اجتماعی نیز در سطحی فراتر بر روند رفتار و روابط آنان تاثیر می گذارد. بافت جامعه از لحاظ آداب و رسوم و عادات غالب مردم در قومیتهای مختلف و همچنین روابط مردم در طبقات مختلف جامعه، باعث ایجاد تفاوتها و چالشهای میان افراد شده و زمینه ایجاد یک روابط ناسالم را بوجود می آورد.
۳- عوامل اقتصادی: عوامل اقتصادی را اگر به صورت یک طیف در نظر بگیریم، دو سر این طیف از یک سو فقر و در سوی دیگر ثروت می باشد. هر دوی این اوضاع در تجربیات گوناگون نشان داده که در بیشتر مواقع، دارای عدم روابط سالم است. البته استثنائاتی هم وجود دارد، امّا آنچه مسلّم است، این است که در همه جوامع، از جمله عوامل مهمی که باعث ترویج فساد و فحشا می شود، فقر است. و همچنین گروهی از افراد که دارای ثروت و توانایی مالی زیادند، در صورت وجود سایر عوامل، دارای روابط ناسالمی خواهند بود.
۴- عوامل فرهنگی: با دقت در فرهنگ حاکم بر جوامع مختلف در می یابیم که تفاوتهای زیادی میان این فرهنگ ها وجود دارد و هر کدام از آنها تعریفی از رابطه سالم و ناسالم ارائه داده اند، اما آیا تعریف سالم بودن یک رابطه دلیل بر عدم وجود رابطه ناسالم است؟ مثلا در جواعی که حتی داشتن روابط جنسی میان دختران و پسران به شرط وجود رضایت دختر، یک امر عادی و غیر جرم محسوب می شود، آیا به صرف جرم نبودن این روابط، می توان بر سالم بودن آن صحه گذاشت؟ از سوی دیگر جوامعی که این روابط در آنها جرم محسوب می شود و قطعا از نظر فرهنگی، عملی ناشایست است، راه های جایگزینی را برای ایجاد رابطه صحیح و سالم میان دختران و پسران بوجود می آورد؟ در مجموع می توان گفت برای اینکه بتوان از ایجاد روابط ناسالم جلوگیری کرد، باید عوامل فرهنگی تاثیرگذار را تشخیص داده و البته باید نوع و تفاوت فرهنگ ها را در این راه مد نظر قرار داد..

بررسی و نقد نظریه جواز سقط جنین از منظر فقهای امامیه

بررسی و نقد نظریه جواز سقط جنین از منظر فقهای امامیه
منابع مقاله:
فصلنامه نامه مفید، شماره 37، طبیبی جبلی، مرتضی (1)؛

  چکیده
مسأله سقط جنین در حد وسیع و گسترده، از جمله مسائلی است که محصول تحولات علمی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی است و ارتباط تنگاتنگی با انفجار جمعیت، محدودیت منابع، حقوق بشر، حقوق و آزادی زنان، منافع دولتها و بالاخره مصالح جامعه بشری دارد.
طرح گسترده دیدگاه صاحب نظران و اندیشمندان طرفدار جواز بی قید و شرط سقط جنین، بسیاری از دولتها را در نیمه دوم قرن بیستم تحت تأثیر قرار داد که این امر، موجب شده است همه ساله، میلیونها جنین به طور قانونی از بین بروند.
جهان اسلام، در عین واقع بینی، بر اساس مبانی اسلامی، سقط جنین را حرام و نامشروع می داند و فقه امامیه نیز با و با روشن بینی مبانی مستحکم، با این معضل اجتماعی مواجه شده و با این که در برخی موارد، سقط جنین را مجاز دانسته، با جواز بی قید و شرط آن مخالف است.
واژگان کلیدی: جنین، سقط جنین ، حقوق بشر، حقوق زن، ناهنجاریهای جنینی مقدمه
واقعیت این است که سقط جنین(2)، از ادوار گذشته تاکنون، در همه جوامع بشری به دلایل یا بهانه های مختلف آشکار و نهان، توسط مادر، والدین، پزشکان و اشخاص فاقد صلاحیت، به صورت جنایی (عمدی)، ضربه ای (شبه عمد و خطای محض) و درمانی (قانونی) انجام گرفته است و همیشه وجدان فردی و جمعی در مقابل بسیاری از سقط جنینها آزرده خاطر شده، آن را جنایت به بشریت و تجاوز به حق حیات دانسته است و همواره این سؤال مطرح بوده که آیا سقط جنین مطلقا ممنوع است یا مطلقا جایز و مشروع؟ در پاسخ به این سؤال به ظاهر ساده، افراد و اقشار جامعه، بویژه فقها، حقوق دانان، متخصصان علوم پزشکی، جامعه شناسان و روان شناسان، با توجه به شرایط حاکم و واقعیتهای اجتماعی، و متأثر از فضای حاکم بر عقاید و افکار خویش، و همچنین با عنایت به تعالیم انبیای الهی و کتب آسمانی، عقاید گوناگونی داشته و نظرات مختلفی ارائه داده اند.(محقق داماد، 1380: ص 142)
در این مقاله، از منظر فقه امامیه، دلایل موافقان سقط جنین، در دو بخش و یک نتیجه مورد بررسی قرار می گیرد. بخش اول: بررسی زمینه ها و مبانی اختلاف الف) زمینه های اختلاف
انسان قرن بیستم، با سرعت از معنویات و اخلاق فاصله گرفت و پشت پا به بسیاری از ارزشهای پذیرفته شده در تمام جوامع بشری زد؛ از جمله اینکه به زعم خود، به انسان آزادی داد و از حقوق بشر دفاع کرد و یکی از مصادیق حقوق بشر را آزادی روابط جنسی قلمداد نمود، اما در عمل، دچار تعارضات گوناگون گردید که مسأله سقط جنین، یکی از نمونه ها و نتایج آن است. پذیرش آزادی بی حد و حصر روابط جنسی و شیوع آن در سنین مختلف، طبعا منجر به بارداریهای ناخواسته بی شماری می شود (به طور مثال، همه ساله در ایالات متحده آمریکا از هر هشت زن، سیزده تا نوزده ساله، یک نفر باردار می شود که چهل درصد از این حاملگیها به سقط جنین می انجامد.) (Mille & etc.,1997: P.171) که گاهی ناشی از روابط جنسی خودخواسته (زنا) و گاهی ناشی از زنای به عنف است.
مسأله بارداری مانع و سد بزرگی در مقابل این آزادی ایجاد می کند و بشر را بر سر دو راهی قرار می دهد؛ زیرا میل شدید به آزادی این روابط و برشمردن آن از مصادیق حقوق بشر از یک طرف، و جنینهای محصول این رابطه از طرف دیگر، مستلزم ترجیح یکی بر دیگری و ناگزیر موجب تضعیف و یا از بین رفتن آن می شود. از این رو، این عده، دانسته یا ندانسته به علت اصلی نپرداخته و مبارزه با معلول را وجهه همت خود قرار داده اند و به جای بازگشت به نظم و ضوابط اجتماعی و ارزشهای اخلاقی، که محصول تلاش فرزانگان و بویژه انبیا و اولیای الهی بوده است، به حرکتی ارتجاعی رو آورده، با مسلم و بدیهی فرض کردن آزادی روابط جنسی، قویا معتقد به از میان برداشتن هر مانعی و از جمله مسأله زنان باردار شدند. بدین ترتیب، با استناد به حقوق بشر، حقوق زن و به تعبیر صحیح تر، با استناد به اصل حاکمیت و حقانیت! در تعارض میل و خواسته مادر و حق حیات جنین، بی پناه ترین و بی دفاع ترین موجود، محکوم به نابودی می شود. اینان بر رعایت حقوق زنان پافشاری می کنند و معتقدند در جوامع غربی، قانونی شدن سقط جنین می تواند شفا و درمان بسیاری از امراض اجتماعی باشد.(Willke, chapter 1) با این وجود، هنوز بسیاری از کشورها با جواز مطلق سقط جنین مخالفند (Summery 2002. P.P.1-5) و ارباب کلیسا (محقق داماد، 1380: ص142) و حتی مردم برخی از کشورهای اروپایی بر این خواست خود پافشاری می کنند؛ برای مثال، مردم ایرلند شمالی در بیست سال گذشته، پنج بار درباره سقط جنین به پای صندوقهای رأی رفته اند و در هر بار، اکثریت آرا با مخالفان بوده است. آنها در همه پرسیهای مکرر نیز بر این خواست خود پافشاری کرده اند. (Europes terms for terninations, 2002: P.P.1-3) ب) مبنای اختلاف
برای درک درست نظر مخالفان و موافقان سقط جنین، باید مبنای اختلاف مشخص شود. آنگاه ملاحظه خواهد شد که مبنای اختلاف، در تفاوت برداشت از حیات انسانی، حیات جنین، شرافت جنین، حقوق بشر و حقوق زن است.
موافقان، حل معضلات عظیم اقتصادی و اجتماعی را نسبت به مساله سقط جنین بااهمیت تر دانسته، با استناد به حقوق بشر و لزوم رفع تبعیض و همسان سازی حقوق زن ومرد، سقط جنین را از حقوق مسلم زن قلمداد کرده، آنچه را که در رحم در حال رشد است، جزئی از اجزای مادر، فاقد حیات انسانی و تنها تکه ای گوشت، غضرف یا بافتی می دانند که فاقد هرگونه حقی است،(Fletcher & etc., 1998: P.17) بنابراین مستحق کمترین احترام و توجه نیست. از نظر ایشان، اولین نگرانی و دلواپسی، باید معطوف به سلامت روحی، جسمی، رفاه و موقعیت خوب اجتماعی و آسودگی و آسایش مادر باشد.
از منظر فقهای امامیه، جنین موجودی محترم است و سقط آن، به جز مواردی که به عنوان ثانوی، سقط آن مجاز شناخته شده است، در هر مرحله ای که باشد، به استناد کتاب، سنت، عقل و اجماع، حرام و نامشروع است؛ زیرا شیعه امامیه، به زندگی نوع بشر، آن چنان اهمیت داده که از همه مرزهایی که فقهای مذاهب اسلامی در آنجاها توقف کرده اند، گذشته است. شیعه امامیه برای بذری که انسان از آن پدید می آید، پیش از آنکه در رحم زن افکنده شود، عوض مالی (ارش) معین کرده است و سپس در تعیین این عوض مالی، بر حسب مراحل رشد و نمو جنین در شکم مادر، درجه درجه پیش رفته است.(احمد ادریس، 1377: ص185)
از نظر ایشان، حیات جنینی دو مرحله اساسی دارد،(آیات 12 تا 14 سوره مؤمنون) از ابتدای انعقاد نطفه، تا زمان دمیده شدن روح، و از زمان دمیده شدن روح، تا زمان تولد.(شیخ طوسی، 1417: ص295 و محقق حلی، 1409: ص1045 و شهید اول، 1411: ص267) در مرحله دوم، جنین، انسانی همانند سایر انسانهاست و قتل انسان، به دلایل متعدد، حرام است که از جمله دلایل، آیه 151 سوره انعام است که می فرماید: «و لاتقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق» این آیه دلالت بر حرمت سقط جنین، بعد از دمیده شدن روح دارد.
عقل نیز حکم به حرمت ظلم می کند و سقط جنین را ظلم می داند؛ زیرا سقط جنین، تعدی نسبت به کسی است که قادر به دفاع از خود نیست.(مکارم شیرازی، 1378: ص286)
اما قبل از دمیده شدن روح، سقط جنین، به دلیل اینکه دارای حیات نباتی است و انسان بالفعل نیست، قتل نفس محسوب نمی شود؛ (خوئی، 1407: ص409؛ حسینی بهشتی، 1379: ص70) اما به دلایل زیر، حرام و نامشروع است:
دلیل اول: روایاتی که دلالت بر حرمت سقط نطفه ای که در رحم واقع شده می کنند، دلالت بر حرمت سقط جنین در مراحل بعدی نیز می نمایند؛ از آن جمله است روایت اسحاق بن عمار:
«قال: قلت لابی الحسن علیه السلام: المراه تخاف الحبل فتشرب الدواء فتلقی ما فی بطنها- قال:" لا، فقلت: انما هو نطفه، فقال: ان اول ما یخلق نطفه» (حر عاملی، ج29، ص26)؛ به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم، زنی از آبستنی اش می ترسد، دارویی می خورد تا آنچه در بطن دارد، بیندازد، (آیا چنین عملی جایز است؟) فرمود:خیر! عرض کردم (جنین در مرحله) نطفه است. فرمود: اولین چیزی که خلق می شود، نطفه است.
چنانچه ملاحظه می شود، در این روایت، امام علیه السلام می فرماید: اولین منزلگه موجود انسانی نطفه است. کلمه «لا» در جواب این سؤال که آیا سقط جنین جایز است، صراحت در تحریم دارد.
دلیل دوم: صحیحه ابی عبیده از ابی جعفر علیه السلام : «فی امراه شربت دواء و هی حامل لتطرح ولدها فالقت ولدها فقال:
«ان کان عظما قد نبت علیه اللحم و شق له السمع و البصر فان علیها دیته تسلمها الی ابیه و ان کان جنینا علقة او مضغة فان علیها اربعین دینارا او غره تسلمها الی ابیه» قلت: فهی لاترث من ولدها من دیته؟ قال:" لا، لانها قتلته".
امام باقر علیه السلام درباره زن بارداری که دارویی می نوشد تا فرزندش سقط شود و فرزند هم سقط می شود، فرمود: اگر آنچه سقط شد، به مرحله ای رسیده باشد که دارای استخوان و گوشت و چشم و گوش باشد، بر زن واجب است دیه او را به پدرش بپردازد. اگر به این مرحله نرسیده و علقه یا مضغه باشد، باید چهل دینار و یا عبد یا کنیزی را به پدر او بدهد. راوی گوید: پرسیدم: آیا زن از دیه فرزند خود ارث نمی برد؟ فرمود: خیر؛ چون زن، او را کشته و قاتل ارث نمی برد.
این روایت، به ضمیمه ادله حرمت قتل نفس (از جمله آیه 33 سوره اسراء)، بر حرمت سقط جنین در مراحل علقه، تا قبل از دمیده شدن روح دلالت می کند.
دلیل سوم: از روایاتی که بر وجوب تأخیر رجم زانیه باردار تا وضع حمل دلالت می کنند، استنباط می شود که حفظ جنین، امری لازم و واجب و سقط آن، حرام و نامشروع است. (خرازی، المقام السادس) از جمله مرسله شیخ مفید از امام امیرالمومنین علیه السلام :
«انه قال لعمر و قد اتی بحامل قد زنت فأمر برجمها، فقال له علی7: هل لک سبیل علیها، ای سبیللک علی ما فی بطنها و اللّه یقول: و لاتزر وازره وزر اخری؟ فقال عمر: لاعشت لمعضله لایکون لها ابوالحسن، ثم قال: فما اصنع بها یا اباالحسن؟ قال: احتط علیها حتی تلد، فإذا ولدت و وجدت لولدها من یکفله فاقم الحد علیها:»(حرعاملی، همان، ج28: ص108)
زن باردار زناکاری را نزد عمر آوردند. وی حکم به رجم آن زن کرد. حضرت علی علیه السلام به عمر فرمود: اگر سلطه ای بر زن، به واسطه زناکار بودن او داری، چه اختیاری نسبت به فرزند داخل رحم او داری؟ خداوند می فرماید: هیچ کسی بار گناه دیگری را بردوش نمی کشد. عمر گفت: در معضلی که پیش آید و ابوالحسن آنجا حاضر نباشد زنده نباشم. و ادامه داد: ای ابوالحسن! با او چه کنم؟ امام علیه السلام فرمود: از او نگهداری کن تا زایمان نماید و زمانی که فرزند را به دنیا آورد و کسی برای سرپرستی طفل پیدا شد، حد را بر او جاری کن.
این در حالی است که از ائمه معصومین، علیهم السلام، روایت شده: «لیس فی الحدود نظر ساعه»؛(حر عاملی: ج28، ص47) با این حال این روایات، بر تأخیر اجرای حد بر زانیه حامل، دلالت می کند و ظهور دارد که لزوم حفظ جنین، علت تاخیر اجرای حد است.(خرازی، المقام السابع)
دلیل چهارم: روایات متواتر یا قریب به تواتر، دلالت بر وجوب دیه برای سقط جنین می کنند. فقهای امامیه نیز به اجماع، دیه را برای جبران خسارت ناشی از جنایت بر غیر، واجب و لازم دانسته اند. در این خصوص، شیخ طوسی چنین فرموده است:
دیه جنین تام الخلقه که روح در او دمیده نشده باشد، یک صد دینار است.... دلیل ما، اجماع فقهای امامیه و اخبار و روایات است.»
وجوب پرداخت دیه، به دلالت التزامی بر حرمت سقط جنین حکم می کند؛ زیرا دیه، جبران کننده خسارت حاصل از جنایت است و سقط عمدی، بدون اذن شارع، قطعا حرام است.(مکارم شیرازی، 1378: ص286)
به عبارت دیگر، با توجه به اینکه اصل در وجوب دیه، این است که به سبب جنایت باشد، و جنایت عمدی نیز قطعا حرام است، پس اسقاط عمدی جنین در هریک از مراحل رشد، حرام خواهد بود.(همان: ص288)
ممکن است به این دلیل خدشه وارد شود که تلازمی بین لزوم پرداخت دیه و حرمت وجود ندارد. برای مثال، اگر شخصی در خواب با غلطیدن روی کودکی، موجب مرگ وی شود، با اینکه پرداخت دیه لازم است، ولی گناه کار نیست. در جواب گفته می شود، اگر چه وجود تلازم بین لزوم پرداخت دیه با حرمت، محل بحث و مناقشه است؛ ولی مدعای ما، اقدام عمدی بدون اذن شارع است؛ یعنی کشتن عمدی انسان و سقط عمدی جنین در هریک از مراحل رشد، مد نظر است.
با روشن شدن زمینه و مبنای اختلاف، اینک ادله موافقان سقط جنین مورد بررسی و ارزیابی قرار می گیرد. بخش دوم: بررسی و نقد ادله موافقان سقط جنین
موافقان و مخالفان جواز سقط جنین، از یک سرزمین، یک طبقه اجتماعی، یک طرز فکر و مکتب خاصی نیستند؛ از این رو، هر گروه، متناسب با آرا و عقاید خویش، برای جواز یا عدم جواز سقط جنین، دلایلی ارائه می دهند. برخی مطلقا تجویز، برخی مطلقا منع، و برخی تحت شرایطی اجازه می دهند. نظرات گروه اخیر نیز، به لحاظ کمیت و کیفیت شرایط با هم دیگر تفاوت هایی دارند. در ذیل، اهم مواردی که موافقان سقط جنین، برای بیان ضرورت تشریع و قانونی شدن سقط جنین بیان کرده اند، مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. 1- حقوق و آزادی زن
موافقان سقط جنین و از جمله مدعیان طرفداری از حقوق بشر وطرفداران حقوق زن و فمینیستها بر این باورند که:
اولا، یکی از مصادیق آزادی و حقوق بشر، مسأله آزادی روابط جنسی است؛ به شکلی که جوامع امروزی، بدون توجه به تعالیم دینی، این امر را پذیرفته و مسلم قلمداد کرده اند. انسانها باید بتوانند از آزادیهای لازم بهره مند شوند و بدین منظور، باید تسهیلات لازم برای برخورداری از حقوق و آزادی آنان فراهم شده، هر گونه مانعی از سرراه برداشته شود. روشن است که ممنوعیت سقط جنین، یکی از موانع عمده است که قانون گذاران کشورهای مختلف باید به بهترین وجه، این مانع را از سر راه بردارند.
ثانیا: حق هر زن است که به عنوان یک انسان، برجسم و جان خود مسلط باشد و بدن خود را تحت کنترل قرار دهد و در راستای اعمال این حق مشروع، بتواند سقط جنین نماید؛ به عبارت دیگر، جنین، مادامی که در رحم مادر است، در واقع جزئی از مادر محسوب می شود و مادر حق دارد که این جزء را، در صورتی که به هر دلیل مزاحم و زاید بداند، به دلخواه خود سقط نماید و مراکز بهداشتی و درمانی نیز موظفند در اعمال این حق، به وی یاری رسانند (Willke, chapter:P.29)
این در حالی است که جنین، ابدا از هیچ حق قانونی برخوردار نیست (Fletcher & etc., 1998: P.20) و همه زنان حق دارند در مورد باروری خود تصمیم بگیرند و حکومت و جامعه، باید درست به اندازه مردان از حقوق زنان در مساله باروری حمایت کند.(Schenker & Eisenberg, 1999: PP.167-176) برای نمونه، لازم است به رأی دیوان عالی کشور آمریکا و قانون فرانسه، که مرتبط با همین موضوع است، توجه شود:
«دیوان عالی کشور ایالات متحده آمریکا در سال 1992، در دعوای Parnenthhood.V. Casey، مجددا رأی Roe. V. Wade را تصدیق و تأیید نمود. به موجب رأی مزبور، یکی از حقوق اساسی زنان این است که در کلیه مراحل آبستنی بتوانند درخواست سقط جنین نمایند. البته به موجب این رأی، هریک از ایالات این حق را هم دارند که در مورد شیوه انجام سقط جنین (مثلاً با دارو یا جراحی) آیین نامه ای تنظیم نمایند و همچنین می توانند سقط جنین را در مورد جنین هایی که قابلیت حیات دارند(able to live outside the womb) ممنوع کنند، مگر در مواردی که حیات یا سلامتی مادر در معرض مخاطره باشد»، بعلاوه، دیوان عالی آن کشور مقرر نمود:» ایالات می توانند، وقتی زن باردار به سن قانونی نرسیده باشد، حداکثر 24 ساعت سقط جنین را به تأخیر انداخته و نسبت به اخذ رضایت نامه از یکی از والدین زن باردار، اقدام و یا موافقت قاضی را برای انجام سقط جنین اخذ نمایند.»(State Abortion laws, 1973: P.2)
مجلس قانون گذاری فرانسه، در تاریخ سی ام ماه می سال دوهزار و یک، قانون جدیدی را تصویب کرد که به موجب آن، زمانی را که مادر می تواند درخواست سقط جنین کند، از ده هفته به دوازده هفته افزایش داد و کسانی که مانعی در دسترسی به سقط جنین برای مادر فراهم کنند، مجرم شناخته شده و به مجازات مقرر می رسند.(Europes terms for terminations: france, 2002: P.2)
در بین 193 کشور جهان، تنها بیست و شش کشور، سقط جنین را مطلقا جایز و قانونی می دانند.(Summery Abortion Law Around the World, 2002: PP.1-6)
در مقابل، فرهیختگان و فرزانگان جهان، فقهای اسلام و ارباب کلیسا و به طور کلی، وجدان بیدار انسانی، با این طرز تفکر که کمترین ارزشی برای موجود شریفی که خداوند در خلقتش فرموده است: «فتبارک الله احسن الخالقین»، در نظر نگرفته اند، شدیدا مخالف است.
قبل از تشریح دیدگاه فقه، تذکر مطالبی لازم به نظر می رسد:
منظور طرفداران جواز سقط جنین(Pro-choice) بنابر میل و خواست زن، این است که زن حامله، ملزم به ارائه هیچ دلیلی، اعم از موجه و غیر موجه نیست، و در غالب موارد، ایشان، قصد از بین بردن موانع پیش روی آزادی روابط جنسی را دارند؛ در حالی که بی بند و باری در روابط جنسی، با فلسفه ارسال رسل، که تتمیم مکارم اخلاق است، منافات دارد؛ بنابراین امری ناپسند و مردود است. بعلاوه، رعایت این آزادی، نمی تواند مجوز سقط جنین باشد؛ زیرا به حکم عقل و وجدان آزاد انسانی، اگر میل و خواست زن و یا لزوم التذاذ جنسی در یک کفه ترازو، و قتل نفس محترمه در کفه دیگر ترازو قرار داده شود، هرگز میل و خواست و التذاذ جنسی، مساوی با جواز سقط جنین، بویژه بعد از دمیده شدن روح نخواهد بود، بلکه رعایت حق حیات، بر میل، خواست و لذت جنسی مقدم خواهد بود. بنابراین سقط جنین، برای عدم محدودیت این آزادی، مجوزی نخواهد داشت.
اما این نیز جنین را جزیی از بدن مادر قلمداد کرده، او را برای از بین بردن این جزء ذیحق می دانند، قابل قبول نیست؛ زیرا اصل ادعا محل تردید است؛ چون قیاس جنین با اجزای بدن یک انسان، قیاس مع الفارق است؛ به این دلیل که دست و پا و سایر اجزای بدن، حقیقتا جزء بدن است؛ ولی جنین جزئی از اعضای بدن مادر نیست، بلکه خود انسانی کامل یا نارس با شرافت و حرمتی کاملاً یا تقریبا همانند مادر است که چند صباحی میهمان مادر بوده و در رحم وی بسر می برد به همین اعتبار است که در زبان عربی و لسان قرآن به جنین، حمل و به مادر، حامله اطلاق می شود و اگر جنین جزئی از بدن مادر محسوب شود، اتحاد حامل و محمول لازم می آید.
اگر به فرض، جنین، جزئی از بدن مادر، محسوب شود، باز این مسأله، مجوز سقط جنین نیست؛ زیرا انسان، مالک تمامیت جسمانی خود، یعنی مالک نفس خود هم نیست (شهید ثانی، 1410: ص22) و بنابراین حق خودکشی ندارد (قال الصادق علیه السلام : «من قتل نفسه متعمدا فهو فی نار جهنم خالدا فیها» (حر عاملی: ج19، ص378) قال الله عز و جل: «و لاتقتلوا انفسکم ان الله بکم رحیما و من یفعل ذلک عدوانا و ظلما فسوف نصلیه نارا و کان ذلک علی الله یسیرا»(نساء، 30/29) و خودکشی گناه بزرگی محسوب می شود؛ پس به طریق اولی، انسان، مالک نفس دیگری، اگرچه فرزندش باشد، نبوده و حق کشتن دیگری (سقط جنین) را هم نخواهد داشت.
اگر میل وخواسته زن را از زاویه ای دیگر، یعنی در باردار شدن یا نشدن در نظر بگیریم، باید گفت: این آزادی نیز مانند آزادیهای دیگری که در جوامع بشری حکم فرماست، مطلق نبوده و دارای قید و شرط و محدودیت هایی است؛ از جمله اینکه اگر زن باردار شد، دیگر نسبت به نتایج آن مختار و آزاد نخواهد بود و ملزم است نتایج و عواقب آن را بپذیرد.
ممکن است در موارد زنای به عنف، به این استدلال خدشه وارد شود. پاسخ این است که اولا، این مورد، خارج از موضوع بحث است؛ زیرا عنوان بحث، آزادی سقط جنین، بنابر میل و خواست زن، یعنی بدون نیاز به ارائه هرگونه دلیل و تمسک به هر عذری است؛ در حالی که موارد زنای به عنف، یکی از معاذیر است که شاید بتواند در برخی موارد و تحت شرایطی به استناد قواعد فقهی از جمله قاعده لاحرج، عذری موجه برای سقط جنین قلمداد شود. ثانیا، چون اجتماع بشری، یک پیکره واحد است، عوارض ناشی از فساد و انحراف جوامع، دامن گیر همه افراد، اعم از مقصر و غیر مقصر می شود، و یکی از نتایج شوم آن، بارداری ناشی از زنای به عنف است که در هر حال، موجبات بروز مشکلات متعددی را برای این دسته از زنان فراهم می آورد.
از منظر فقه امامیه، با وجود احترام به حقوق و آزادی زنان در حدود موازین شرعی و قطع نظر از اینکه منشأ حاملگی زن چه بوده و انگیزه زن برای سقط جنین چیست، به لحاظ اینکه اصولاً از زمان استقرار نطفه، سقط جنین، حرام است، و قبل از نفخ روح، تنها به استناد دلیلی جدی، مثل حرج شدید، سقط جنین، مجاز دانسته شده است و بعد از نفخ روح، بنابر نظر مشهور فقهای امامیه، مطلقا جایز نیست و بنابر نظر برخی، تنها در مواردی که جان مادر در خطر است، تحت شرایطی جایز است، سقط جنین به صرف میل و درخواست زن، و فقط برای رعایت آزادی و حق انتخاب او، دلیلی محکم محسوب نشده، نمی تواند مشروع تلقی گردد.
در هر حال، آنچه از فحوای کلام فقهای امامیه استنباط می شود این است که جنین، از ابتدای انعقاد نطفه، یک انسان است، ولی یک انسان ناقص،.... جنین قبل از نفخ روح، یک گیاه یا یک لاشه حساب نمی شود، و خود، دارای حقوقی است. یکی از این حقوق، حق حیات است و همان طور که رعایت حقوق و آزادی زنان امری پسندیده و لازم است، متقابلاً رعایت حقوق جنین، بویژه حق حیات وی، که از نظر سیستم دفاعی و وضعیت حیاتی در موضع ضعیف تری است و حتی نیاز به حمایت بیشتری دارد نیز ضروری به نظر می رسد.(مکارم شیرازی، 1378: ص286، تبریزی، 1416: ص333) 2- حفظ جان مادر
در دوران گذشته، میلیونها زن در دوران بارداری به دلایل مختلف جان خود را از دست داده اند؛ در حالی که در زمان حاضر ضرورت دارد بشر متمدن، نسبت به رعایت حقوق مادران، دقت نموده و حساسیت بیشتری مبذول دارد و از تلفات بیشتر زنان جلوگیری کند و در مواردی که حیات مادر در معرض تهدید قرار می گیرد، بدون هیچ گونه تردیدی، سقط جنین مشروع قلمداد شود.
قوانین بسیاری از کشورها از جمله ایران، برزیل، اندونزی، ایرلند شمالی، لبنان، فرانسه و انگلستان، اسقاط جنین را برای حفظ حیات مادر و هنگامی که جان او در خطر باشد، اجازه می دهند؛ با این تفاوت که در برخی کشورها، مثل فرانسه(FranceLaw,1980:P.3) در چنین شرایطی، از زمان انعقاد نطفه تا هنگام وضع حمل، چنانچه استمرار حاملگی منجر به تهدید جانی برای مادر باشد، مطلقا امکان سقط جنین وجود دارد و در برخی دیگر، مثل ایران، انگلستان و آفریقای جنوبی، جواز آن را مقید به شرایط خاصی نموده اند.(Summery Aboration Law Around the world, 2002 :P.2)
از منظر فقه امامیه، سقط جنین برای حفظ جان مادر، در دو دوره قابل بررسی است، قبل، و بعد از دمیده شدن روح.
الف) قبل از ولوج روح، اگر مادر بترسد که ادامه بارداری موجب مرگش شود، بین وجوب حفظ نفس و حرمت سقط جنین، تزاحم ایجاد می شود و با وجود اهمیت حفظ جان مادر نسبت به سقط جنین، مادر بر جنین ترجیح داده می شود و سقط جایز خواهد بود.(مکارم شیرازی، 1378، ص286، تبریزی، 1416: ص333)
ب) بعد از ولوج روح، عده ای، بر این باورند که جنین، حیات انسانی دارد و در حرمت نفس انسانی، تفاوتی بین صغیر و کبیر و جنین و طفل وجود ندارد و نمی توان برای حفظ جان یک شخص، جواز قتل دیگری را صادر نمود. بعلاوه به مقتضای برخی روایات، حتی در مواقع ضرورت، اضطرار وتقیه (انما جعلت التقیه لیحقن بها الدم، فاذا بلغت التقیه الدم فلا تقیه)(حر عاملی: ج16، ص483) اجازه ارتکاب قتل و سقط جنین داده نشده است. (گلپایگانی، 1413: ص172 و تبریزی، 1416: ص333 و علی محمدزاده، 1375: ص154 و محسنی، 1382: ص64)
گروهی دیگر معتقدند حتی بعد از دمیده شدن روح نیز می توان سقط جنین کرد:(تبریزی، 1416: ص333) اما مبانی متفاوتی دارند.
برخی بر این عقیده اند که مادر می تواند برای دفاع از جان خود اقدام به سقط جنین نماید (حسینی شیرازی، مسأله 3456 و خرازی، المقام السابع) زیرا در مسأله دفاع، تفاوتی ندارد که هجوم از طرف عامل خارجی باشد یا از طرف عامل داخلی. در اینجا که جنین به عنوان میهمان، جان میزبان را نشانه گرفته است، مادر می تواند با سقط جنین، از جان خود حفاظت و دفاع کند.
برخی از باب تزاحم، مادر را مجاز به سقط جنین می دانند. برای روشن شدن موضوع، لازم است توضیح مختصری در مورد قاعده تزاحم داده شود: هرگاه دو حکم برای یکدیگر زحمت و مزاحمتی فراهم نمایند که نتوان به هردو عمل کرد، این وضع را تزاحم گویند (مشکینی، 1413: ص102) مثلاً، هرگاه شخصی پدر و مادر فقیری دارد که باید مخارج هردو را بدهد، ولی تنها قادر به تأمین مخارج یکی از آنها است، در این صورت گفته می شود: بین حکم وجوب انفاق به پدر و حکم وجوب انفاق به مادر تزاحم وجود دارد.(محمدی، 1375: ص338) در بحث حاضر نیز یا باید مرتکب حرامی شد که همان سقط جنینی است که روح در وی دمیده شده است، یا باید واجبی را ترک کرد که حفظ جان مادر از هلاکت است. این دو با هم تزاحم دارند، یعنی اگر مادر بخواهد مرتکب حرام شود، بناچار باید واجبی را ترک کند. و آن وجوب حفظ نفس خود است. و اگر بخواهد ترک واجب نکند لاجرم، مرتکب حرام خواهد شد، و در باب تزاحم و دوران بین محذورین، اگر مرجحی بر یکی از دو طرف نباشد، عقل حکم به تخییر می کند.(شیخ انصاری، 1419: ص41) بنابراین زن باردار مخیر بین حفظ نفس خود با سقط جنین است.
برخی معتقدند با استناد به قاعده اضطرار، حرمت سقط جنین رفع می شود.
برای درک بهتر مطلب، لازم است ابتدا تعریف حکم واقعی و حکم اضطراری بیان گردد: حکم واقعی، عبارت است از حکم شرع در هر قضیه ای، بدون توجه به علم و جهل مکلف که ممکن است بدان پی ببرد و ممکن است پی نبرد و حکم اضطراری، که به آن حکم واقعی ثانوی می گویند، حکمی است که برای مکلف با توجه به حالات مختلف او، به استثنای حالت علم وجهل، وضع می شود.
این گروه از فقها با استناد به آیه سوم سوره مائده (که می فرماید: فمن اضطر فی مخمصة غیر متجانف لاثم فان اللّه غفور رحیم؛ آنها که در حال گرسنگی دستشان به غذای دیگری نرسد و متمایل به گناه نباشند، مانعی ندارد از گوشتهای ممنوع بخورند. خداوند آمرزنده و مهربان است.) و آن فراز از حدیث نبوی رفع که می فرماید: «رفع عن امتی... و ما اضطروا الیه...» (از امت من، چیزی که به آن اضطرار پیدا نمودند، برداشته شده است.) ادعا نموده اند که مقتضای این ادله، رفع حرمت از سقط جنین، به هنگام اضطرار است و همان طور که فقها عموما به ادله اضطرار برای خوردن مردار، عمل نموده اند، در مسأله سقط جنین نیز به همین ادله تمسک می شود و چون فقط امکان حفظ جان یک نفر وجود دارد، مادر اضطرارا با سقط جنین، جان خود را حفظ می کند و این عمل وی، با استناد به ادله فوق، حرمت و ممنوعیتی ندارد.(خرازی، المقام السابع)
در نهایت، عده ای بر اساس بنای عقلا که در چنین مواردی فرد را مخیر بین دو امر می کنند. مادر را مخیر در سقط جنین یا حفظ جان خود می دانند.(همان)
بنابراین سقط جنین برای حفظ جان مادر، قبل از دمیده شدن روح، اجماعا و بعد از دمیده شدن روح بر اساس برخی مبانی مجاز خواهد بود و نظر معتقدین به جواز سقط جنین، در چنین مواردی از منظر فقه امامیه، منطقی، مشروع و مبتنی بر بنای عقلاست. 3- حفظ سلامت جسمی و روانی مادر
موافقان، در مواردی نیز که سلامت روانی یا جسمی مادر در معرض تهدید باشد، برای رعایت حقوق بشر و حقوق زن، اجازه سقط جنین می دهند و البته بدیهی است که این عنوان، مبهم و دایره آن بسیار وسیع است؛ زیرا حفظ سلامتی مادر و به عبارت دیگر، جلوگیری از ضرر به سلامتی وی، از نظر شدت و ضعف دارای مصادیق گوناگونی است؛ از قبیل:
- ابتلای مادر به بیماری صعب العلاج یا غیر قابل علاجی که نیاز به درمان مستمر دارد و تأخیر در درمان در حین بارداری، موجب کاهش طول عمر وی شده و سلامتی او را در معرض خطر قرار می دهد.
- ابتلای مادر به نقص عضو دائمی در صورت ادامه بارداری
- ابتلای مادر به نوعی بیماری که به ظاهر خطرناک نبوده و حیات وی را به مخاطره نمی اندازد و موجب نقص عضو اساسی یا مرگ مادر نمی شود؛ مثل بیماریهای مربوط به لثه و دندان.
موافقان سقط جنین، بدون اختصاص مسأله به یکی از موارد فوق، معتقدند زمانی سلامت زنان افزایش می یابد که به آنان فرصت داده شود و یا نسبت به مساله تولید مثل، حق انتخاب داشته و نسبت به جلوگیری از بارداری یا ادامه آن و یا سقط جنین حق انتخاب داشته باشند.(Schenker & Eisenberg, 1997 :P.167)
قوانین برخی از کشورها مثل شیلی، السالوادر، چاد و برزیل، هنگامی که استمرار بارداری موجب به خطر افتادن سلامت روحی و یا جسمی مادر شود، سقط جنین را جایز نمی دانند و برخی مانند سنگاپور، اسپانیا، سوئد، ایتالیا و نپال، مطلقا جایز می دانند و سرانجام، برخی از کشورها از جمله ژاپن، ارمنستان، بلغارستان و قزاقستان تا شش ماهگی جایز می دانند.
از نظر فقه امامیه، سقط جنین برای حفظ سلامتی جسمی و روانی مادر، قبل از دمیده شدن روح، تنها به استناد قاعده نفی عسر وحرج و قاعده لاضرر، در صورتی که بقای جنین مستلزم نقص عضو یا درد غیر قابل تحمل برای مادر باشد و زنده نگه داشتن جنین در خارج رحم نیز میسر نباشد، امکان پذیر است و بعد از دمیده شدن روح، به دلیل اینکه این دو قاعده، از قواعد در حق تمامی مکلفین است، نمی تواند به نفع برخی(مادر) و ضرر برخی دیگر(جنین ) مورد استناد قرار گیرد (حسینی سیستانی، 1414: ص407، مکارم، 1378: ص294 و محسنی، 1382: ص66) بنابراین سقط جنین برای حفظ سلامتی مادر، اصولاً مجاز نیست و به عنوان ثانوی، تنها در صورت حرج و ضرورت، آن هم قبل از دمیده شدن روح، جایز خواهد بود. 4- علل اقتصادی
الف) مشکلات اقتصادی دولتها باید توجه داشت که امروزه تولد هر انسان از منظر اقتصادی، هزینه های زیادی را بر فرد و جامعه تحمیل می کند و دولتها عموما مایلند، موالید بویژه موالید بی سرپرست و نامشروع که به مراتب هزینه های زیادتری را به بودجه عمومی تحمیل می کنند، کنترل شوند.
ب) عدم استطاعت مالی اولاً، در اکثر جوامع، بر خلاف قرون گذشته، تکالیف و مسؤولیتهای والدین، فوق العاده گسترده شده و فرزندان تا سنین بالا تحت حمایت والدین و به صورت کاملاً وابسته، به تحصیل یا کسب مهارتهای گوناگون می پردازند. این مسأله باعث می شود که وجود فرزند، دست کم در کوتاه مدت، نه فقط موجب افزایش ثروت و قدرت مالی خانواده نشود، بلکه هزینه های آن را نیز افزایش دهد، به شکلی که بویژه در جوامع شهری، اداره بیش از دو فرزند، مشکلات فراوانی به همراه دارد. به همین جهت، خانواده ها، بیشتر به علت عدم استطاعت مالی، از داشتن فرزند زیاد گریزانند و بنابراین اقدام به سقط جنینهای ناخواسته کرده و این عمل را به نفع خود و جنین می دانند.
ثانیا، تعداد زیادی از حاملگیها، دست کم در جوامع غربی، مربوط به زنان باردار بی شوهر کمتر از بیست سال است (غانم، 2001: ص130) که بعضا از نظر اقتصادی نه فقط توانایی اداره جنین و فرزند را ندارند، بلکه تحت حمایت والدین خود می باشند؛ بنابراین عدم امکان سقط جنین، علاوه بر سایر مشکلات، منجر به تحمیل هزینه های سنگین دوره بارداری و مراقبتهای پزشکی و هزینه های زایمان، حضانت و سرپرستی فرزند می شود.
از منظر فقه امامیه، قبل از دمیده شدن روح، فقط با وجود دلیلی جدی و قوی، می توان حکم به جواز سقط جنین داد؛ دلیلی که دارای آن چنان مصلحتی باشد که بر حرمت از بین بردن موجودی که قرار است پس از سیر تکاملی خود به مرحله ای برسد که دارای نفس انسانی گردد، فایق آید.
بنابراین عدم استطاعت مالی خانواده، عدم تمایل والدین به فرزنددار شدن و مشکلات زنان باردار بی شوهر، نمی تواند مجوز سقط جنین باشد؛ زیرا اولاً، اینگونه مسائل، در حدی نیست که بتوان مجوز برای سقط جنین صادر کرد؛ ثانیا، صدور جواز سقط جنین، غفلت یا تغافل از علت و پرداختن به معلول است؛ بعلاوه، در چنین مواردی باید با آموزش مناسب از باردار شدن ممانعت گردد، نه با استناد به فقر و مشکلات اقتصادی، قتل جنین مشروع قلمداد شود.
با این وجود، اگر مسایل فوق، قبل از ولوج روح، و در موارد بسیار استثنایی، حقیقتا موجب عسر و حرج مادر شود، به نظر می رسد به عنوان ثانوی بتواند مجوز سقط جنین تلقی گردد؛ ولی بعد از نفخ روح، بنابر نظر اکثریت قریب به اتفاق فقهای امامیه، نه این مساله و نه هیچ مساله دیگری نمی تواند مجوز ارتکاب قتل نفس محترمه تلقی گردد. 5- علل اجتماعی
الف) لزوم هماهنگی با واقعیات اجتماعی از نظر موافقان، امروزه در جوامع مختلف، محدودیتهای گذشته جوامع سنتی وجود ندارد. زنان با حقوق خود آشنا شده و سرانه آموزش عمومی، به طور چشم گیری افزایش یافته و جوامع بشری، آزادی روابط جنسی را پذیرفته اند. روابط آزاد جنسی، منجر به حاملگی های ناخواسته زیادی، بویژه بین زنان مجرد کمتر از بیست سال شده است و در چنین شرایطی، این معضل اجتماعی، یعنی عدم امکان و عدم تسهیل سقط جنین اولاً، سلامت روحی و جسمی زنان حامله را به خطر می اندازد، ثانیا، موجب افزایش آمار خودکشی بین چنین زنانی می شود، ثالثا، در اغلب موارد، موجب تحمیل مسؤولیت حضانت و سرپرستی فرزندان به زنانی می شود که به علت سن کم، خود نیز تحت سرپرستی بوده و توانایی پذیرش مسؤولیت حضانت و سرپرستی فرزند را ندارند و رابعا، موجب تحمیل جنین ناشی از تجاوز یا زنای با محارم به زنانی می شود که قربانی تجاوز هستند و عدم امکان سقط جنین، آلام ناشی از زنا را صدچندان خواهد کرد.
با توجه به واقعیات موجود، باید سیاستمداران، حاکمان، حقوق دانان، علمای اخلاق، جامعه پزشکی و سایر دانشمندان، با این معضل به درستی رو به رو شوند و ممنوعیت و عدم تجویز قانونی آن برای حفظ حیات و احترام به حیات جنین، نه فقط موجب وصول به این هدف نمی شود، بلکه عملاً علاوه بر سقط جنین، حیات مادران را نیز به خطر خواهد انداخت؛ زیرا در این صورت، آنان چاره ای جز سقط مخفیانه، غیر بهداشتی و خانگی و رجوع به افراد بی صلاحیت نخواهند داشت.
اصولاً از منظر فقه امامیه، مطالب فوق، اگرچه حقایقی تلخ است، نمی تواند اطلاقات و عمومات حرمت سقط جنین را تقیید یا تخصیص بزند. بنابراین نمی تواند استدلالی محکم برای تجویز سقط جنین و به تعبیری صحیح تر و صریح تر، مجوز قتل محسوب گردد؛ بلکه باید آسیبهای اجتماعی ریشه یابی و نابود گردند و با تعلیم و تربیت صحیح، مفاسد اجتماعی از جامعه ریشه کن شود. پس واقع بینی و مقابله صحیح با معضلات اجتماعی، این است که زمینه بروز آنها از بین برود. با این وجود، قبل از ولوج روح، اگر به نظر قطعی یا اطمینان آور کارشناسان، مسائل فوق، در حدی باشد که موجبات عسر و حرج و ضرورت را فراهم نماید، می تواند مجوز سقط جنین باشد.
ب) ضرورت کنترل موالید بر اساس نظر کارشناسان علوم اجتماعی و اقتصادی، ازدیاد یا انفجار جمعیت سبب بروز مشکلات زیادی شده است و از این رو، کنترل موالید از مسائل ضروری زندگی بشر است. این مسأله، به لحاظ محدودیت منابع طبیعی، اقتصادی و وسائل، تجهیزات و امکانات آموزشی، به دولتها به عنوان مدیران جوامع مختلف بشری، این حق را می دهد که برای جلوگیری از ازدیاد جمعیت، قوانین و مقررات مختلفی را وضع نمایند و علاوه بر تجویز قانونی، انجام آن را تسهیل و تشویق نمایند.(غانم، 2001: ص131) با نگاهی منصفانه به مطالب فوق، می توان چنین نتیجه گرفت : با اینکه ازدیاد یا انفجار جمعیت، سبب مشکلات زیادی می شود، این موضوع نمی تواند مجوز سقط جنین باشد.
از نظر فقهای امامیه، اگرچه قبل از دمیده شدن روح، جنین یک انسان کامل قلمداد نمی شود، در صورتی سقط آن جایز خواهد بود که ضرورتی محقق شده باشد و بر فرض تحقق ضرورت، کنترل موالید، به دلیل اینکه راههای جلوگیری از باروری متعدد و منحصر به سقط جنین نیست، نمی تواند مجوز سقط جنین باشد. اما بعد از دمیده شدن روح، به طریق اولی، مشکلات جمعیتی در هر حد و کیفیتی که باشد، نمی تواند مجوز سقط باشد؛ زیرا مشکلات مزبور، تا حدی نیست که قتل عمد را مشروع نماید.(مکارم شیرازی، 1378: ص296 و همو، 1377: ص57) 6- زنای به تراضی، زنای به عنف و زنای با محارم:
این بند را می توان با اندک مسامحه ای زیر مجموعه بند سه یا قسمت الف بند پنج قرار داد؛ زیرا از یک طرف، وجود جنین ناشی از زنا، بویژه زنای به عنف و زنای با محارم ممکن است منجر به بروز عوارض روانی برای مادر شده و سلامتی وی را به خطر اندازد و از طرف دیگر، مسأله بارداری از طریق زنا، یکی از معضلات اجتماعی است و از این جهت، زیر مجموعه قسمت الف بند پنج قرار می گیرد؛ ولی به پیروی از رویه بحث در کشورهای غربی و آمار سازمان ملل متحد در خصوص موارد جواز سقط جنین در کشورهای جهان، و همچنین به خاطر اهمیت آن، لازم دانسته شد تحت عنوان مستقلی مورد بررسی قرار گیرد.
سقط جنین، گاهی برای حفظ آبرو و حیثیت دختران اغفال شده و خانواده های ایشان صورت می گیرد و این امر ممکن است در مورد جنین ناشی از زنا یا بارداری در دوران نامزدی یا بارداری در دوران عقد اتفاق افتد؛ با این توضیح که در دو مورد اول، جنین ناشی از زنا و نامشروع است و در مورد سوم، تمایل به سقط جنین، برای لزوم پای بندی به عرف جامعه، مبنی بر قبح عرفی (نه شرعی و قانونی) مقاربت در فاصله بین انعقاد عقد نکاح تا جشن عروسی که اصطلاحا «دوران عقد» نامیده می شود، می باشد.
زنا نیز ممکن است به تراضی یا به عنف و یا با محارم صورت گیرد. برخی موافقان، بدون قید و شرط و برخی در موارد استثنایی و تحت شرایطی، زنای به عنف و با محارم را مجوز سقط جنین می دانند؛ مثل کشور فنلاند که در چنین مواردی، مشروط به اینکه عمر جنین از دوازده هفته تجاوز نکرده باشد، اجازه سقط جنین می دهد.
فقهای امامیه، بین جنین ناشی از رابطه مشروع، زنای به تراضی، زنای به عنف و زنای محارم، از این جهت که سقط جنین در تمام مراحل از زمان انعقاد نطفه تا زمان وضع حمل، به استناد عمومات ادله، حرام است، تفاوتی نمی گذارند. با وجود این، به نظر برخی از ایشان، اگر مادر از نظر روحیات فردی و وضعیت خانوادگی و موقعیت اجتماعی به شکلی باشد که برای شخص وی، ادامه بارداری ناشی از زنا، ابدا قابل تحمل نباشد و چه بسا، برای جلوگیری از مفتضح گردیدن، اقدام به خودکشی نماید، تنها در صورتی که به جنین روح دمیده نشده باشد و این امر منشأ حرج شدید باشد، سقط جایز است(محسنی، 1382: ص67) 7- ناهنجاریهای جنینی
موافقان سقط جنین معتقدند، مسأله ناقص الخلقه بودن (tratology) و ناهنجاری (آنومالی) یا اختلال جنینی که مربوط به تکامل غیرطبیعی (Abnormal Development) جنین است و معادل بدشکلی مادرزادی (Malformation Congenital) است، می تواند از ابعاد مختلف مورد بررسی قرار گیرد؛ از جمله ترحم به جنین، تا مجبور به تحمل آلام مختلف ناشی از نقص عضو نشود (و این در صورتی است که جنین، انسان تلقی گردد؛ ولی اگر وجودی زاید و یک بافت و نسج بی احترام فرض شود، دیگر حقوقی برای وی متصور نیست و در این صورت، برای سقط وی، نیاز به ترحم هم نیست) ترحم به مادر و پدر و رعایت حقوق ایشان، تا بتوانند با سقط جنین از شدت تألمات روانی و مشکلات مادی بکاهند و سرانجام، ترحم به دولت و رعایت حقوق جامعه، تا هزینه سنگین نگه داری چنین موجوداتی به بودجه دولت تحمیل نگردد.
در زمانهای گذشته، قبل از تولد، امکان پی بردن به ناهنجاریها وجود نداشت و بعد از تولد، واقعیت هویدا می گردید و معمولاً نوزادان ناقص الخلقه به دلیل فقدان امکانات بهداشتی و درمانی، فوت می کردند؛ ولی امروزه، در دوران بارداری، بسیاری از ناهنجاریها و نواقص و بیماریهای جنینی قابل تشخیص است و می توان از تولد چنین موجوداتی جلوگیری و به جنین، مادر و اجتماع خدمت نمود.
ناهنجاریهای جنینی متفاوت است:
الف) گاهی چنین جنینهایی، بعد از تولد، قابلیت حیات دارند؛ مثلاً وقتی جنین، اختلال در شنوایی یا بینایی داشته یا فلج بوده و یا مبتلا به بیماری تالاسمی باشد، بعد از تولد، علی الاصول قابلیت حیات دارد؛ ولی در هر حال، انسان سالم و کاملی نبوده و حتی گاه دارای حیات نباتی و حیوانی هستند، درک و شعوری ندارند و هزینه درمان و نگه داری آنها مشقات زیاد و طاقت فرسایی برای خانواده و بویژه مادر دارد، برای دولت نیز هزینه های سنگینی را به همراه خواهد داشت و دلیلی وجود ندارد که مادر، ملزم به ادامه بارداری شود و حامل یک موجود زاید و بی خاصیتی باشد که آلام و زجرهای روحی و روانی را بر وی و خانواده تحمیل کند؛ پس باید با تجویز سقط جنین، به عوارض فوق خاتمه داده شود. (اشرفی، 1367: ص146 و جهانیان، 1380: ص120)
ب) گاهی بعد از تولد، چنین قابلیت حیات ندارد و بلافاصله یا پس از مدتی خواهد مرد. از این دسته اند:
جنین های آنانسفال: در موارد آنانسفال، یعنی مواردی که سرجنین به طور کامل تشکیل نشده و استخوان جمجمه ندارد و مغز خیلی کوچک است یا فاقد مغز است، جنین تا موقعی که در رحم مادر قرار دارد، زنده است و حیات خواهد داشت و بعد از تولد خواهد مرد. زمان تشخیص این بیماری سه ماهه دوم دوران حاملگی است (اشتیاقی، 1380: ص125) و به محض تشخیص قطعی بیماری، ضرورتی ندارد که مادر، حامل جنینی باشد که قطعا خواهد مرد (جهانیان، 1380: ص121) و چه بسا موجب مشکلات روانی و عاطفی شدید برای مادر شود.
جنین دو سر: وقتی جنینی دارای دو سر است، معمولاً ناهنجاریهای دیگر قلبی، کلیوی و امثال آن را هم دارد و در این موارد، بعد از تولد خواهد مرد(اشرفی، 1367: ص147) پس ضرورتی ندارد که مادر همچنان حامل چنین جنینی باشد و باید با تجویز سقط، مسأله را حل نمود.
جنین هرنی دیافراگماتیک: وقتی جنین مبتلا به این نوع ناهنجاری باشد، به علت فقدان دیافراگم و مشکلات تنفسی، بعد از تولد فوت می کند.(جهانیان، 1380: ص121)
جنین مبتلا به منگوسل و میلو مننگوسل: این جنین نیز که مغز وی در خارج از جمجمه تشکیل شده است و در داخل کاسه سر قرار ندارد، نمی تواند زنده بماند(همان)، بنابراین سقط آن باید تجویز شود و به نظر می رسد منصفانه نیست مادر متحمل چنین جنینی باشد و ظلم مضاعفی در مورد وی اعمال گردد.
از نظر موافقان سقط جنین، این حق مادر است که در چنین مواردی برای رهایی خود از این گرفتاری بزرگ به بارداری خاتمه دهد.
قوانین و رویه دولتها در مقابل این سؤال که اگر جنین ناقص الخلقه باشد یا مبتلا به بیماری غیر قابل علاج باشد یا قابلیت حیات نداشته و به محض تولد بمیرد، متفاوت است. برخی مثل آنگولا، بولیوی، کامرون، چاد و شیلی، در این موارد نیز مطلقا مخالف سقط جنین هستند و برخی کشورها مانند بنگلادش، گینه و هلند، فقط تا سه ماهگی و قوانین کشورهایی نظیر ارمنستان، جمهوری چک و هندوستان تا شش ماهگی و بالاخره قوانین برخی کشورها، مثل کره شمالی و لوگزامبورگ، تحت شرایط خاص و مقررات ویژه، اجازه سقط می دهند.(Rahman & etc., 1997: P.5)
از دیدگاه فقهای امامیه، سقط جنین اصولاً حرام و ممنوع است و اگر در مواردی سقط جنین، تجویز می شود، بر اساس عنوان ثانوی است. در بحث حاضر، در صورتی که قطعا یا مطمئنا جنین ناقص الخلقه باشد، مثلاً فاقد شنوایی یا بینایی باشد و یا دستها یا پاهای وی فلج باشد یا مبتلا به بیماریهایی نظیر تالاسمی باشد، اکثریت فقهای معاصر امامیه، وجود این بیماری را اگرچه سخت و طاقت فرسا و هزینه بر باشد، مجوز سقط جنین نمی دانند و آن را ابتلا و امتحان برای جنین و والدین وی محسوب می کنند (طباطبایی، بی تا، ص26) زیرا «آزمایش و ابتلا مطابق بینش اسلامی، یکی از برنامه هایی است که خدا، روی بندگانش انجام می دهد. (آیه 155 سوره بقره) (بهشتی، 1362: ص161) بنابراین همان طور که مجوزی برای به قتل رساندن انسان بیمار، معلول و ناقص الخلقه وجود ندارد، مجوزی نیز برای سقط جنین ناقص الخلقه وجود ندارد؛ زیرا عمومات حرمت قتل نفس از جمله آیه 151 سوره انعام (و لاتقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق) این موارد را هم در برمی گیرد. ولی برخی فقها، تا قبل از دمیده شدن روح، آن هم نه با استناد به دلسوزی و ترحم نسبت به جنین، بلکه به استناد حرج شدید بر والدین، سقط را تجویز می نمایند. نتیجه گیری:
با عنایت به مطالب فوق به خوبی موضع موافقان سقط جنین معلوم گردید که به جز گروههای افراطی طرفدار حقوق زن، که مطلقا سقط جنین را با یا بدون دلیل موجه جایز می دانند، در سایر موارد، وجود اختلاف بین اندیشمندان، منطقی است و هر کدام برای اثبات مدعای خود دلایلی دارند. با الهام از آیات الهی و احادیث معصومین (علیهم السلام) می توان نتیجه گرفت که بین جنین با انسان، تفاوتهایی وجود دارد؛ ولی با استفاده از عمومات و اطلاقات ادله حرمت قتل نفس و احتیاط در دماء، و برخی روایات، در هرحال جنین در طول دوران بارداری، بالقوه یا بالفعل انسان است و کشتن وی، حرام است و در مواردی که وجود جنین حیات مادر را تهدید می کند یا در موارد زنا، ناهنجاریهای جنینی و مسایل حاد اجتماعی و اقتصادی، در صورت تحقق ضرورت یا وجود حرج شدید و تنها قبل از نفخ روح، سقط جنین، جایز و مشروع است.
پس از بررسی اجمالی و کلی قوانین193 کشور جهان، می توان نتیجه گرفت که اکثر کشورها جنین را بویژه بعد از مدت معین از شروع دوران بارداری، انسان تلقی کرده و وی را دارای شخصیت و حق حیات دانسته، و برای وی، نوعی احترام و کرامت قائلند و فقط تحت شرایط خاصی سقط آن را مجاز می دانند. منابع الف فارسی و عربی
1 احمد ادریس، عوض، دیه، ترجمه علیرضا فیض، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چ دوم، 1377
2 اشرفی، منصور، اخلاق پزشکی، تبریز، دانشگاه آزاد اسلامی تبریز، چ اول، 1367
3 انصاری، شیخ مرتضی، فرائد الاصول، قم، مجمع الفکرالاسلامی، چ اول، 1419، مجلد چهارم
4 اشتیاقی، رامین، جنین های ناقص الخلقه و سقط جنین، مجموعه مقالات دومین سمینار دیدگاههای اسلام در پزشکی، مشهد، دانشگاه علوم پزشکی مشهد، چ اول، 1380
5 بهشتی، احمد، تربیت از دیدگاه اسلام، قم، دفتر نشر پیام، چ اول، 1362
6 تبریزی، میرزا جواد، صراط النجاه، قم، انتشارات سلمان فارسی، چ اول، 1416، مجلد اول
7 جهانیان، منیره، ولوج روح و سقط جنین، مجموعه مقالات دومین سمینار دیدگاههای اسلام در پزشکی، مشهد، دانشگاه علوم پزشکی مشهد، چ اول، 1380
8 حرعاملی، محمد بن الحسن بن علی، وسائل الشیعه، قم، انتشارات موسسه آل البیت(ع)، چ دوم، 1414، مجلد15، 16، 19، 28، 29
9 حسینی بهشتی، سید محمد حسین، بهداشت و تنظیم خانواده، تهران، انتشارات بقعه، چ اول، 1379
10 حسینی سیستانی، سید علی، المسائل المنتخبه، قم، انتشارات مهر، 1414
11 خرازی، سید محسن، تحدید النسل و التعقیم (2)، فقه اهل البیت، شماره 15 http://www.islamicfegh.org
12 خوئی، سید ابوالقاسم، مبانی تکمله المنهاج، قم، انتشارات علمیه، 1407، مجلد دوم
13 شهید اول، اللمعه الدمشقیه، قم، دار الفکر، چ اول، 1411
14 شیخ طوسی، ابی جعفر محمد بن الحسن، الخلاف، قم، موسسه النشر الاسلامی، چ اول، 1417، ج5
15 طباطبائی حکیم، سید محمد سعید، فتاوی طبیه(www.alhakeem.com)
16 العاملی الجبعی(شهید ثانی)، زین الدین بن علی بن احمد، الروضه البهیه، قم، انتشارات داوری، 1410، المجلد الثانی
17 علی محمد زاده، خلیل، پزشکی در آئینه اجتهاد، قم، شرکت خدمات فنی مبرور، چ اول، 1375
18 غانم، عمر بن محمدبن ابراهیم، احکام الجنین فی الفقه الاسلامی، بیروت، دار ابن حزم، چ اول، 2001
19 کلینی، ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چ سوم، 1367، ج7
20 گلپایگانی، محمد رضا، ارشاد السائل، بیروت، دار الصفوه، چ اول، 1413
21 مجاهدی، محمد جواد، سقط جنین، مجموعه مقالات دومین سمینار دیدگاههای اسلام در پزشکی، مشهد، دانشگاه علوم پزشکی مشهد، چ اول، 1380
22 محسنی، محمد آصف، الفقه و مسائل طبیه، قم، بوستان کتاب قم، چ اول، 1382، الجزء الاول
23 محقق حلی، شرایع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، تهران، انتشارات استقلال، چ دوم، 1409، ج4
24 محقق داماد، سید مصطفی، سقط جنین مجموعه مقالات دومین سمینار دیدگاههای اسلام در پزشکی، مشهد، دانشگاه علوم پزشکی مشهد، چ اول، 1380
25 محمدی، ابوالحسن، مبانی استنباط حقوق اسلامی یا اصول فقه، تهران، دانشگاه تهران، چ نهم، 1375
26 مشکینی، میرزا علی، اصطلاحات الاصول و معظم ابحاثها، قم، دفتر نشر الهادی، چ پنجم، 1413
27 مکارم شیرازی، ناصر، بحوث فقهیه مهمه، 1378،http :// www.makaremshirazi.org
28 ، المسائل المستحدثه فی الطب، القسم الثالث، فقه اهل البیت، 1377العدد 11و12، http://www.islamicfeqh.org/en-f-a-a.htm ب انگلیسی
29- Fletcher A., Garrett P., Gillon R., Rose H. and Fured A., Ethics and abortion for fetal abnormality, February 1998 (http://www.prochoiceforum.org.uk/a112.asp)
30- FRANCE.Law No. 79-1204 of 31 December 1979 and related laws, Journal Officiel, No. 1, 1 January 1980.
31- Europe's terms for terminations, Sunday, 2 June, 2002, 20:38 GMT 21:38 UK,http:\\www.bbc.co.uk.
32- Schenker J.G and Eisenberg V.H., "Ethical issues relating to reproduction control and women's health", International Journal of Gynecology and Obstetrics, Volume 58, Issue 1, July 1997.
- Mille Nancy, H., Kenigs Laura, M., Pinkston ,M., David .J., "Physicians'attitudes towards medical abortion". Journal of Adolescent Health, Volume 20. Feb. 1997.
- Rahman, A., Katzive, L., and Henshaw Stanley, K., A Global Review of Laws on Induced Abortion, 1985-1997, http://www.prochoiceforum.org/lex/world02.htm
- State Abortion laws (American abortion Laws) - In 1967 Roe. V. Wade and In 1973 Parnenthhood.V. Casey http://members.aol.com/abtrbng/abortl.htm & http://www.fringeweb.com/roevwade.html
- Summary of Abortion Laws Around the World, posted 15 Apr. 2002. (Abortion Policies: A Global Reveiw, 2001 by the United Nations, Department of Econimic and Social Affairs Population Division)
http:\\www.pregnantpause.org/lex/world.
- Willke Dr. and Mrs. J.C., Why can't we love them both, Abortion Information you can use, http://www.abortionfacts.com

رابطه نامشروع

سابقه تاريخي:
هيچ كس بدرستي نميداند اول عملي را كه بشر جرم شناخته چيست؟ولي آنچه مسلم است رابطه نامشروع زن شوهردار از جرائمي نظير چك مسافرتي مسافرتي مسافرتي مسافرتي مسافرتي بي محل يا بيلان تقلبي و حمل مواد مخدر و قاچاق ارز و توهين بمأمورين دولت كه در قرون اخير عنوان جرم پيدا كرده اند نيست و از ديرترين زمان تاريخي اين عمل جرم بزرگي بوده و مرتكب آن بشديدترين وجهي كه مطلقاُ قابل مقايسه با زمان ما نيست مجازات مي شده است. در قانون مانو زناي محصنه زن از اين نظر كه موجب اختلاط طبقات مي شد از جنايات بزرگ محسوب مي گرديد. در زمان فراعنه مصر نه تنها مجازات جرم انجام يافته زناي محصنه اعدام بوده بلكه شروع به آن نيز همين مجازات را داشت بعدها در اين كشور مجازاتها تخفيف يافت وزني كه مرتكب چنين جرمي مي شد به قطع بيني محكوم مي گرديد و چنين استدلال مي كردند كه مجازات زني كه از زيبائي خود سوء استفاده كرده محروميت از وجاهت است . مردي هم كه با چنين زني مرتكب زنا مي گشت بهزار ضربه شلاق محكوم مي شد.
كليميان رابطه نامشروع را از گناهان نابخشودني بدرگاه خداوند مي شناختند و مجازات آنرا براي طرفين جرم اعدام آميخته با زجر نظير كشتن بوسيله سنگ باران ، مي دانستند . در سوريه مجازات زن و مردي كه باين جرم مبادرت كرده بودند اعدام بوسيله سوزانيدن بود. در يونان قديم چنانچه مردي با زن شوهردار مرتكب زنا مي شد شوهر او مي توانست هر مجازاتي ميل داشت درباره زاني اجرا كند يا چنانچه راضي مي شد مي توانست از او مبلغي وجه نقد دريافت دارد و مادام كه مجرم و چه مزبور را نپرداخته بود او حق داشت هر زجري اراده مي كرد درباره مجرم بطور علني اجراء كند.
درباره زن خطاكار علاوه بر اينكه همه مردم حق داشتند علناُ باو اهانت كنند هر كسي مي توانست تا حدي كه زندگي او در معرض خطر قرار نگيرد باو صدمه بدني برساند. ضمناُ چنين زني را بايستي براي اينكه باعث آلودگي زنان ديگر نشود قهرا در معبدي دور از زندگي مردم نگاه داشت.
در رم قديم سستي مباني اخلاقي كه نتيجه قهري فتوحات متوالي و ثروت رم بود اگوست امپراطور رم را بر آن داشت كه در اسل 16 قبل از ميلاد مسيح بتصويب مقرراتي بنام قانون ژوليا بپردازد . خصوصيت ابتكاري اين قانون در آن است گر چه در مجازات مرد زن درا و زن شوهر دار كه مرتكب زنا مي شدند فرق قائل بود ولي براي هر دو اعمال مجازات مي نمود.
در اين اثنا مسيحيت ظهور كرد و اول امپراطوري كه باين مذهب گرائيد كنستانيتن پادشاه ر بود كه مجدداُ مجازات اعدام را در اين مورد مقرر داشت در بين جانشينان كنستانتين فقط ژوستي نين مقررات جالبي وضع كرد:
اين مقررات اعدام زني را كه مرتكب زناي محصنه شده بود اجازه نمي داد فقط بايستي چني نزني را در دير زنداني كرد و در مدت 2 سال شوهر او مي توانست چنانچه از گناه او مي گذشت او را از دير نجات دهد بشرط آنكه واقعاُ او را عفو كره و دو مرتبه بمنزل خود ببرد . چنانچه اين مدت سپري مي شد سر چنين زني را مي تراشيدند واو را بي نقاب تمام عمر در دير نگاه مي داشتند.
طبق اين مقررات گرچه ديگر مجازات اعدام درباره زن شوهردار كه مرتكب زنا شده بود اجرا نمي شد ولي مردي كه با او مرتكب زنا شده بود كما كان اعدام مي گرديد.
پس از قدرت كليسا تا قرن 15 مجازات معمول در فرانسه براي زن شوهردار كه مرتكب زنا مي شد اعدام بود. در اين قرن در اثر اعاده آداب و رسوم امپراطوري رم در فرانسه مقررات قانون ژوستي نين از سر گرفته شد و از اعدام چنين مجرميني صرف نظر گرديد وفقط به حبس چنين زناني در دير و محروميت آنان از جهيزيه و آنچه در مدت ازدواج بدست آورده بودند قناعت مي شد و مجازات مرتكب جرم او نيز كه مدتها اعدام بود با توجهي بشرائط ارتكاب جرم به جريمه نقدي يا تبعيد يا توقيف اموال تبديل شد ولي مرد زن داري كه مرتكب زنا با زن بي شوهري مي شد مجازاتي نداشت . و فقط مقررات مدني درباره او پيش بيني شده بود زيرا طرز فكر آن زمان جامعه روستائي فرانسه اين بود كه زن حق ندارد در امور جنسي مرد دخالت و تفتيش بكند.
مجموعه قوانين جزائي 1810 فرانسه بين زناي مرد زن دار و زن شوهردار تفاوت فاحشي قائل گرديده و درباره زن سخت گيري بيشتري كرده است.
روشهاي موجود براي مجازات رابطه نامشروع
در حال حاضر سه رويه در اين باره وجود دارد:
1-جرم نشناختن عمل و قرار دادن آن ضمن اعمال مدني و از شرائطي كه حق طلاق ايجاد مي كند.
2-جرم شناختن عمل و تساوي مجازات زن و مرد
3-جرم شناختن عمل و عدم تساوي مجازات زن و مرد يعني زن به مجازات سنگين تري محكوم شود تا مرد.
درباره هر يك از اين رويه ها توضيحاتي مي دهيم:
1-نظريه مبني بر حذف جنبه كيفري عمل:
فكر جرم نشناختن زناي محصنه و اكتفا باينكه از مواردي باشد كه ايجاد حق طلاق مي كند از اواخر قرن 19 مورد توجه جمعي قرار گرفت و بتدريج در محاكم مورد قبول و عمل واقع شد و جمعي اظهار نظر كردند كه چنانچه طلاق كافي نباشد در صورت ارتكاب اين عمل خسارتي نيز هر يك از زن و شوهر كه مرتكب آن شده است بديگري بپردازد.اين فكر در كانتون ژنو از سال 1874 پذيرفته شد و تا سال 1942 كه قانون جزاي واحدي براي تمام سوئيس نوشته شد اختصاصاُ ژنو اين قانون را داشت ولي در قانون مزبور تمام كشور سوئيس اين نظريه را پذيرفت.
اينكه تمام كشورهاي سوسياليست و ممالك اسكانديناوي و كشورهاي مشترك المنافع بريتانياي كبير و ژاپن و انگلستان و ايالت نيويورك در آمريكا و كشور كوچك اوروگوئه با اين مقررات اداره مي شود كنگره اتحاديه بين المللي حقوق جزا نيز كه در سال 1926 در لاهه تشكيل شده بود توصيه كرد كه زناي محصنه از عداد جرائم حذف شود . خوشبختانه ملت ايران چنني عقيده اي ندارد و نگارنده چون خود نيز طرفدار اين فكر نيست براي استحضار خوانندگان بهمين مختصر اكتفا مي شود و شرح و بسط بيشتر در اين مورد را لازم نمي شمارد.
2-جرم شناختن عمل و اجراء مجازات شديدتر درباره زن:
اين فكر كه از قديم ترين تاريخ اكثريت قريب باتفاق ملل و جوامع بشري طرفدار آن بودند در بين ممالك اروپائي هنوز اسپانيا و لوگزامبورگ طرفدار آنند.فرانسه ديگر طرفدار و علمدار اين رويه نيست و حدود سه سال است كه از آن عدول كرده است. ايتاليا نيز با آنكه در قانون جزا مواد 559 و 560 براي زن و مرد مجازات غير مساوي مقرر شده است ولي در سال 1961 به دادگاه انطباق قوانين عادي با قانون اساسي شكايت شد كه مواد مزبور خلاف ماده 3 تبصره 2 قانون اساسي ايتاليا كه صريحاُ در آن قيد شده است كه صرفنظر از مؤنث يا مذكر بودن و نژاد و زبان و غيره كليه اتباع كشور متساوي الحقوقند مي باشد ولي آن دادگاه رأي داد كه بين مقررات قانون اساسي و مواد مزبور تضادي وجود ندارد. پس از صدور رأي پروفسور پيساپياي ايتاليائي در گزارشي كه در سال 1964 به كنگره نهم اتحاديه بين المللي حقوق جزا كه در لاهه تشكيل شده بود داد سخت به رأي مزبور اعتراض كرد و تقاط ضعف آنرا نشان داد . پس از اعتراض پروفسور مزبور در سال 1969 مجدداُ بدادگاه مزبور شكايت شد . دادگاه طبق رأي مورخ 19 دسامبر 1968 بر خلاف حكمي كه قبلاُ صادر كرده بود رأي داد كه مواد 559 و 560 قانون جزاي ايتاليا مخالف قانون اساسي و غير قابل اجرا هستند.
بهر حال ايتاليا از عداد ممالكي كه بين مجازات زن و مرد در اين مورد فرق مي گذارند خارج شد.
كشور اسپانيا در قانون جزاي مصوب سال 1944 خود به تقليد از قانون جزاي مصوب 1810 فرانسه براي زن و مرد مجازات غير متساوي قائل شده است. مواد 449 تا 452 قانون جزاي كشور مزبور مربوط به اين موضوع است
كشور بلژيك نيز در قانون جزاي مصوب 1867 به تقليد از فرانسه براي مرد و زن مجازات غير متساوي قائل بود. ولي در سال 1974 قانوني بتصويب رسيد كه از نظر مجازات و ايجاد حق طلاق زن و مرد تساوي حقوق خواهند داشت.
كشور كوچك لوگزامبورگ نيز طرفدار اين رويه است.
بنابراين بطوريكه ملاحظه مي شود بتدريج و يك بيك كشورهاييكه قائل به عدم تساوي مجازات زن و مرد بودند به صف كشورهاي معتقد بتساوي حقوق زن و مرد پيوسته اند.
حال ببينيم اين فكر كه زن و مرد بايستي در شرايط تحقق جرم زناي محصنه مجازات مساوي نداشته باشند از كجا سرچشمه گرفته است؟
مبناي اين فكر آن است كه از قديم اكثريت كشورها معتقد بوده اند كه :
1-طبيعت زن و مرد متفاوت است و زن طبيعتاً يكتا پسند و مرد متنوع پسند خلق شده است.
2-ارتكاب زنان محصنه از طرف مرد و زن اين تفاوت را دارد كه زن ممكن است ابستن شود و اين خطري است كه خانواده معصوم شوهر را تهديد مي كند.
3-زن از نظر جسمي و روحي با مرد فرق دارد و زن در درجه پائين تري از خلقت قرار گرفته است و همانطور كه متفاوت با مرد خلق شده است و قوانين موضوعه ملل نيز بايد باقتضائ خلقت آنان بصورت متفاوت با آنان رفتار كند.
حال ببينيم ارزش قطعي و واقعي ادله مزبور چه اندازه است:
درباره دليل اول بايد گفت در طبيعت از نظر يكتا پسندي و بين زن و مرد فرقي نيست و فقط عادات وآداب ورسوم اجتماعي است كه اين فكر را حتي بزنان تلقين كرده است و چون قوانين را مردان نوشته اند براي خود آزادي بيشتر تحصيل كرده اند. اگر در خلقت زن يكتا پسند است چطور اين خصوصيت در زنان وجود ندارد دليل دوم نيز كه در بادي امر متقن و درست بنظر مي آيد در واقع قابل قبول و شايان توجيه نيست زيرا اگر قانون فقط براي حفظ مصالح يك خانواده نوشته شده بود اين استدلال درست بود زيرا مسلماُ مرد خانواده آبستن نمي شد ولي زن چنانكه مرتكب زنا مي شد احتمال بارداري وجود داشت و خانواده را ملوث مي كرد . ولي اگر قبول داريم كه قانون براي حفظ مصالح كليه افراد اجتماع است بايد قبول كنيم كه پيدايش بچه در اثر نزديكي زن و مرد است و محال است كه زني بدون مقاربت باردار شود . در اين صورت آيا بهمان اندازه كه زن در ين مورد گناهكار است مردي كه مرتكب چنين عملي شده است گناهكار نيست و در پيدايش چنين طفلي زن و مرد سهم متساوي و مشترك در اجتماع ندارند؟ وانگهي كه منظور مقنن از محدوديت بيشتر زن فقط از ترس بارداري است بايستي اين عمل را درباره زناني كه بعلت كبر سن يا اعمال جراحي مسلم است كه باردار نمي شوند قانون مجاز دانسته باشد در صورتيكه اين طور نبوده و هيچ قانوني چنين زناني را مستثني نكرده است . دليل سوم – يعني تفاوت خلقت زن و مرد از نظر جسمي و رواني نيز قابل اعتنا نيست زيرا در زمان ما مسلم شده است كه غير از اختلافي كه در دستگاه تناسلي زن و مرد وجود دارد تفاوت عمده ديگري با يكديگر ندارند.
3-كشورهائي كه براي زن و مرد مجازات مساوي قائلند.
بطوريكه قبلاُ اشاره كرديم فكر تساوي زن و شوهر در مجازات زناي محصنه از قرن 19 در اظهار عقيده علماء و نويسندگان تجلي كرد و مثل هر فكر قابل توجه ديگر مورد نظر و توجه مردم روشنفكر زمان قرار گرفت.
البته تغيير وضع زن در اجتماع نيز كه مولود ترقي فكري مردم بود و زن را كه قبلاُ بچشم موجودي پائين تر از مرد نگاه مي كردند بنظر تساوي از جهت مالي و اجتماعي در اين تحول فكري بي اثر نبود . آري يك زني كه حق ورود باجتماع داشت از عداد محجورين خارج شد و بترتيب در كشورهاي مختلف از نظر سياسي و اجتماعي و مالي با مرد تساوي حقوق پيدا كرد و بمقامات عاليه اجتماعي رسيد و ح انتخاب شدن و انتخاب كردن گرفت و در مشاغل مختلفه در عداد مردان نشست و نشان داد كه از نظر عقلي و رواني هيچ كمبودي نسبت به مرد ندارد.
در اين صورت تساوي حقوق ايجاب مي كرد كه در مجازات اعمال نيز مساوي باشند و همانطور كه در مجازات ساير جرائم زن بودن از شرايط مشدده نيست در اين مورد نيز نباشد.
دو جنگ جهاني در پيدايش و نمو اين فكر و گنجانيدن آن در حقوق اساسي كشورهاي نظير ايتاليا و ژاپن بي اثر نبود و كشورهائي كه قائل به تفاوت مجازات بين زن و مرد بودند يك بيك به صف كشورهائي كه معتقد بتساوي بين اين دو طبقه اجتماع هستند مي پيوندند.
البته نبايد فراموش كرد كه بسياري از كشورهاي اروپائي پس از تصويب قانون 1810 رويه فرانسه را تقليد نكرند و ممالكي كه قبل از قانون جزاي 1810 فرانسه همه تا آن زمان از قانون واحدي كه از آميختن آداب ورسوم.قواعد مذهبي و الهام از قوانين رم بوجود آمده بود اداره مي شدند بفكر تدوين قانون جزاي مستقلي افتادند ولي بسياري از آنان در مجموعه جزائي جديد خود در مورد زناي محصنه از مقررات جزائي فرانسه تقليد و تبعيت نكردند و خود راه حل جديدي در نظر گرفته و در برابر قواعد و قوانين قديم كه اكثراُ براي زن و مرد عدم تساوي درباره ارتكاب اين جرم قائل شده بود تساوي كامل در اين مورد براي هر يك از زن و شوهر قائل گرديدند.
حال كه سه عقيده و نظريه مختلف را در اين مورد تشريح كرديم بايد ديد قانون جزاي ايران كدام يك از اين نظريات را پذيرفته است.
با توجه به ماده 212 قانون مجازات عمومي معلوم مي شود كه قانون ايران مرد زندار و زن شوهردار را از ارتكاب اين جرم در يك رديف دانسته است و طرفدار نظريه اخير مي باشد يعني صحيح ترين و عاقلانه ترين رويه را انتخاب نموده است.

منابع:

1-به كتاب Henri yoly;Problemes de science crience crimminlleص

اعتماد به نفس  

اعتماد به نفس     
مقدمه
اغلب مردم معناي واقعي کلمه ي "اعتماد به نفس"را به خوبي درک نمي کنند . به همين دليل ان نوع از اعتماد به نفس وخود باوري را که مطلوب ومورد نظرشان است در زند گي تجربه نمي کنند چون فکر مي کنند اعتماد به نفس يعني اين که ايمان واعتماد به موفقيتها يي که در کارها به دست مي اورند. در صورتي که اعتماد به نفس واقعي وحقيقي ان است که قبل از اين که در کاري موفق شويم نوعي اعتماد به توانايي خود براي انجام ان کار داشته باشيم .
اعتماد به نفس چيست ؟
"عزت نفس" يک منبع انرژي است . يک چتر وسيعي است که" اعتماد به نفس " زير سايه ان است . اعتماد به نفس يعني ديدن خودبه عنوان فردي توانا با کفايت دوست داشتني ومنحصر به فرد .
کفايت يعني توانايي که درحد کافي وتسلط بر امور باشد .
منحصر به فرد يعني با توجه ودر نظر گرفتن تفاوتها ي فردي.
به تعبير ديگر اعتماد به نفس يعني ان احساس وشناختي که از توانايي هاومحد وديت هاي بيروني ودروني خود داريد .
بنا براين وقتي که اعتماد به نفس وخود باوري خود را بر اساس ان که وان چه به راستي هستيد ونه بر اساس موفقيت ها و دست يا بي ها يا شکست ها وناکامي هاي خود بنا مي کنيد چيزي را در خود خلق مي نماييد که هيچ کس وهيچ چيز ياراي گرفتنش را از شما نخواهد داشت . حال با توجه به مفاهيم بالا مي توان گفت که اعتماد به نفس واقعي همواره در درون خود شما توليد مي شود نه از بيرون . اعتماد به نفس واقعي زاييده ي تعهد شما به خودتان است . اين تعهد که هر ان چه لازم باشد انجام خواهيد داد تا به خواسته ها ونيازهايتان برسيد .
اعتماد به نفس باور شخصي شماست نسبت به روح خودتان به عنوان يک انسان .
اعتمادبه نفس حقيقت اين نيست که نترسيم . بلکه ان است که بدانيد ومطمئن باشيد با اين که مي ترسيد
اما بي گمان دست يه عمل خواهيد زد .
انواع اعتماد به نفس!!!
    * اعتماد به نفس رفتاري
    * اعتماد به نفس احساسي ، عاطفي
    * اعتماد به نفس روحي ومعنوي
به منظوران که اقتدار شخصي لازم رابه دست اورده ورضايت وغنايي که استحقاقش راداريد تجربه کنيد ، به هر سه نوع اعتماد به نفس نياز داريدz
— اعتماد به نفس رفتاري ، به معناي قابليت وتوانايي در عمل کردن وانجام دادن کارهاست . از کارهاي ساده گرفته تا کارهاي
سخت همانند جامه عمل پوشاندن به روياهايتان . اين همان نوع از اعتماد به نفس است که مورد نظر اغلب ماست .
-- اعتماد به نفس احساسي وعاطفي به معناي توانايي در تسلط وبه کنترل در اوردن دنياي احساس وعواطف شماست .اين که بدانيد
چه احساساتي داريد ، معناي ان ها را بفهميد وبتوانيد انتخابهاي احساسي درست بکنيد وازخود در مقابل درد و رنج روحي ولطمه ها وصد مه هاي عاطفي محافظت کنيد وبدانيد چگونه روابطي صميمي ، سالم ومانگار خلق نماييد .
-- سومين نوع از اعتماد به نفس که مهم ترين انها مي باشد ، اعتماد به نفس روحي ومعنوي است . اين نوع از اعتماد به نفس همانا
اعتماد وايمان شما به جهان هستي وکل افرينش وموجودات است . اين ايمان روحي که زندگي ، هدف ونهايتي مثبت را در پي
خواهد داشت وشمابه خاطر هدفي اين جا هستيد وزندگي 70 – 80 - 90 ساله تان برروي اين کره خاکي هدف ومقصودي را دنبال
مي کند .
اعتماد به نفس ان است که باور داشته باشيد مي توانيد وتوانايي ان را داريد که تمام توانتان رابه کار
بگيريد وشرايط واوضاع زندگي را ان گونه که مطلوب ودلخواه شماست تغيير دهيد

چگونه اعتماد به نفس را در خود تقويت کنيم ؟
اصل اول - گذشته را بپذيريد وا ينده را دگرگون کنيد
شما بايد بدانيد که گذشته را نمي توان تغييرداداما اينده هنوز افريده نشده است . اينده چيزي نيست جز انديشه هاي شما وکوشش براي افريدن انها . منظور ما اين است که در بند گذ شته نباشيد نه اينکه از تجربيات ، خطاها وشکستهاي گذشته درس نگيريد .پس بايد عاقلانه به گذشته نگاه کردواند يشه ووقت خودرا صرف چيزي کنيم که توان افريدن ودگرگون ساختن ان را داريم .

اصل دوم – درباره اهدافتان با خود گفتگو کنيد .
اهداف را به صورت جملا تي مشخص در اوريد وبه خود بگوييد ان هم به صورت جملات مثبت . اهداف بايد واقعي ومعقول باشند نه بلند پروازانه که دسترسي به انها ممکن نباشد ونه پيش پا افتاده که ارزش کوشيدن را نداشته باشند . اهداف معقولي براي هرساعت ، روز ، هفته وماه وضع کنيد . موفقييت در اهداف کوتاه شما را براي دست يافتن به اهداف بلند مدت تشويق مي کند و انگيزه تلاش را در شما بيدار مي سازد . همواره اهداف را ياداور شويد تا بخشي از ضمير ناخوداگاه شما گردد.
اصل سوم – تصميم گرفتن را تمرين کنيد .
روانشناسان نشان داده اند که کودکاني که در سالهاي اوليه زندگي خود تشويق شده اند تا براي خود تصميم بگيرند از ديگر
کودکاني که اين موقعييت را نداشته اند در اعتماد به نفس رتبه بالاتري کسب کرده اند .تمرين تصميم گيري به شما کمک مي کند تا
نسبت به قدرت قضاوت خود اطمينان بيشتري به دست اوريد ودرنتيجه اعتماد به نفس کامل تري کسب نماييد . مهم تصميم گيري
است . يادتان باشد که قضاوت درست نتيجه تجربه است وتجربه خود نتيجه چندين قضاوت نادرست . بنابراين از هرفرصتي براي تصميم گيري استفاده کنيد واين نيرو را در خود پرورش دهيد .
تصميم گيري مستلزم خطر پذيري واحساس مسئوليت است

اصل چهارم – نتايجي را که مي خواهيد مجسم کنيد .
تصوير روشني را از انچه مي خواهيد به دست اوريد ، داشته باشيد اين کار باعث مي شود تا انرژي خودرا بران هدف متمرکز کنيد . اين برخورد تصويري باهمه ارمان ها واهداف براي شما مفيد است وياري تان مي دهد تا کم کم زمينه هاي -دست يابي به انها را فراهم سازيد .
اگر مي خواهيد از شر خصلتي رها شويد خودر ا در حالتي تصور کنيد که از ان خصلت هيچ اثري در شما نيست . همين تصوير وتکرار ان وانجام دادن تمرينهاي اصلاحي به شما کمک مي کند تا از ان خصلت نا خوشايند رها شويد . اين کار خيال پردازي ، بي خاصيت نيست بلکه واقعيت روانشناختي پذيرفته شده اي است که به بسياري کسا ن ياري رسانده است .

اصل پنجم – دربرخي زمينه ها متخصص شويد .
آگاهي عمومي لازمه زندگي فردي واجتماعي است اما کافي نيست . براي پيشرفت در زندگي فردي وحرفه اي شما بايد در زمينه هايي متخصص ومنحصر به فرد باشيد . همين نکته که شما چيزي مي دانيد وديگران نمي دانند به شما اعتماد به نفس مي دهد . بايد اموزش مداوم را به عنوان يک اصل در زندگي خويش بپذيريد .

زندگي پس از طلاق

زندگي پس از طلاق   
 طلاق یک تغییر اساسی در زندگی است که شخص را دچار سردرگمی میکند . ناگهان خودتان به تنهایی میبایست از پس مواردی مانند پول بچه ها شغل تغییرات و موقعیتهایي که اعضای خانواده را تحت فشار قرار میدهد بر بیایید . در اینجا توصیه هایی وجود دارد که " چگونه زندگی جدید را پس از جدایی شروع کنید ؟"  اگر مشکلاتی دارید بدانید که :

    * بعد از اتمام این زندگی ، زندگی جدیدی در انتظار شماست .

در حال حاضر به سختی می توانید باور کنید زیرا روزی این زندگی چیزی بود که شما خواستار آن بودید . شما خواهان  ایجاد و  تداوم آن بودید .

    * خودتان را فریب ندهید .

از خودتان بپرسید : آیا به راستی این زندگی را می خواهید یا به علت ترس دو دستی به آن چسبیده اید ؟ اگر فکر تنها ماندن ترسناک تر از بودن در یک زندگی از هم پاشیده است خب به ترسهایتان اجازه دهید تا تصمصیم گیرنده باشند . آیا برای از دست دادن زندگی که بود یا میبایست باشد هنوز سوگواری میکنید؟

    * روزهای زندگیتان را هدر ندهید .

اندوهگین بودن هیچ محدوده زمانی ندارد اما زندگی محدود است . شما این را متوجه بشوید یا نشوید ، زمان به سرعت سپری میشود. زمانی میرسد که شما باید حقیقت را بپذیرید و بگویید : "  من باید کاری برای زندگی ام انجام دهم بچه هایم را بزرگ کنم و کاری کنم که زندگی شاد و معناداری داشته باشم و شخصی فعال در جامعه باشم ." پس از هم اکنون قدمهای استوار بردارید و به جلو حرکت کنید .                       

    * افکار مصیبت بار را از ذهن تان دور کنید .

" زندگی من تمام شده است ." " من همه چیز را از دست دادم ." " همه چیز خیلی بد است ." افکاری هستند که تاثیرات خیلی قوی بر چگونگی احساس شما دارند . متوجه باشید که واقعا اینها درست نیستند . زندگی شما تمام نشده است فقط یک شروع جدید برای شماست . تغییر پیش فرضهای منفی در ذهن تان  به تغییر احساسات شما کمک میکند .

    * زمان خود را با افسوس هدر ندهید .

شما باید به خودتان بگویید : " اتفاقی است که افتاده !" شما نمی تواتید به گذشته برگردید و کاری انجام دهید اما می توانید کارهای زیادی را هم اکنون انجام دهید .

    * برای فرزندانتان الگو باشید .

در آینده فرزندانتان چگونه والدینی خواهند بود وقتی شما در جایی نشسته و گریه میکنید ، به نقطه ای زل می زنید و افسوس گذشته را می خورید ؟ وقتی شما جدایی را پذیرفتید زمان پیشرفت در زنگی تان است .

به خاطر فرزندانتان با همسر سابق خود رابطه جدیدی را تعیین کنید .
در رابطه سابق شما همسر وی بودید اما در حاضر یک دوست معمولی هستید بخاطر بچه هایتان .

    * با کودکانتان صحبت کنید .

طلاق ممکن است زخمهای عاطفی را برای بچه هاایجاد کند . با آنها صحبت کنید . با آنها درباره اتفاقاتی که درحال وقوع است و احساساتی که آنها نسبت به وقایع کنونی دارند صحبت کنید و به آنها اطمینان دهید همه چیز بهتر خواهد شد. اگر آنها خیلی چیزها را بدانند می توانند به شما در این مراحل کمک کنند و به این ترتیب آنها هم احساس قدرت می کنند .

    * از دیگران کمک بگیرید.

اگر از مردم کمک بخواهید خوشحال می شوند . این لطفی است در حقشان که به آنها اجازه می دهید کاری برایتان انجام دهند .يك گروه حمايت كننده از نزديكترين دوستانتان داشته باشيد كه حمايتگرعاطفي ،راهنماي هميشگي ومشوق شما در كارهايتان باشند.بدانيد شما اولين نفري نيستيد كه از سايرين كمك مي گيريد. 

    * از امكانات و موهبت هاي اطراف خود استفاده كنيد.

هركاري كه مي توانيد براي رسيدن به موفقيت انجام دهيد. توانايي ها و نقاط قوت خودتان را كشف كنيد و براي كمك به خود و حركت در يك مسير جديد و مثبت روي آنها متمركز شويد.هرشخصي حقيقت وجودي دارد كه فقط خودش ميداند وباور دارد . به ياد داشنه باشيد كه شما نتايجي در زندگي بدست مي آوريد كه ابتدا باور داريد و سپس شايستگي آن را.

    * براي خودتان وقت بگذاريد.

خودتان را در اولويت قرار دهيد ،كمي خودخواه باشيد و كاري را فقط براي خودتان انجام دهيد.بهترين هديه اي كه شما مي توانيد به فرزندانتان بدهيد اينست كه از خودتان خوب مراقبت كنيد. يك كلاس جديد را امتحان كنيد، ورزش را شروع كنيد و سرگرمي هاي فراموش شده كه سابقا انجام مي داديد را دوباره شروع كنيد.

    * خانه رويايي تان را بسازيد.

اگر شما مجبور به تغيير منزل شديد دنيا به آخر نرسيده است. بدانيد كه شما و بچه هايتان  ميتوانيد خاطراتي را بسازيد كه آنجا خانه روياهايتان شود. 

    * خود واقعي تان را بيابيد.

شما ممكن است زمان طولاني نيمي از يك زوج بوده ايد. اما شما هنوز صددرصد يك شخصيت واحد هسنيد. آن شخص را دوباره كشف كنيد.

    * آنچه را دوست داريد انجام دهيد.

هرروز وقتي از خواب بر مي خيزيد چه چيزي شما را به هيجان مي آورد.يك ليست از آنچه شما را به اهدافتان ميرساند تهيه كنيد.

    * روحيه شاد داشته باشيد.

   در زندگي جديد كمي تفريح و شادي كنيد. خاطرات زيبايي را     با فرزندانتان بسازيد تا با اعتماد بنفس و حس احترام به خود بسوي آينده بروند.

    * درآينده از خود مراقبت كنيد.

اين مهم است كه هميشه به روابط خود توجه كنيد و از خود بپرسيد كه :"  چقدربودن در اين رابطه ارزش دارد؟" اگر شما در آن رابطه كاملا خودرا فراموش مي كنيد پس بهاي سنگيني را مي پردازيد.

منبع: www.drphil.com
ترجمه : ليلا فراستي

اهميت توجه به مشکلات نوجواني

اهميت توجه به مشکلات نوجواني   
 
با توجه به ويژگيهاي خاص نوجواني ، اين دوران با مشکلات خاص خود نيز مواجه است. برخي از اين مشکلات شيوع بيشتري داشته و گاه نيازمند مداخله کمتري هستند، اما برخي ديگر در حد يک ناسازگاري ، يک بيماري و يا اختلال رواني اجتماعي قابل توجه بوده و نيازمند اقدامات مداخله‌گرانه هستند. فراهم نبودن شرائط تربيتي مناسب ، عدم آشنائي اوليا و مربيان با نيازها و ويژگيهاي نوجوان و کودکي مشکل‌دار علل اساسي بوجود آمدن مشکلات دوران نوجواني هستند. 
با توجه به اينکه اين دوره نيز اهميت شايان توجهي در زندگي آينده و بزرگسالي فرد دارد و بسياري از انتخابها و تصميمها در اين دوران انجام مي‌شوند، پيشگيري از بروز مشکلات و درمان آنها به توجه و تاکيد فراواني نياز دارد. شناخت اين مشکلات شايد بعد از شناخت ويژگيها و نيازهاي مرحله نوجواني اولين گام موثر در کمک به نوجوان براي داشتن يک مرحله رشدي سالم مي‌باشد. 

مهمترین مشکلات نوجوانی
 
افت تحصیلی
شاید بیش از همه مراحل دیگر در این مرحله افت تحصیلی مشاهده گردد. مسئولین مدارس راهنمایی تحصیلی و والدینی که فرزندانی در مقاطع راهنمایی دارند که با آغاز بلوغ و نوجوانی و تغییرات آن همراه است، معمولا چنین افتی را گزارش می‌کنند. هرچند شدت و ضعف افت تحصیلی در دانش آموزان مختلف متفاوت است، اما به هر حال و با توجه به فراوانی آن در این دوران
نیاز به توجه ویژه دارد.

انحرافت جنسی
با توجه به ویژگیهای بلوغ جنسی در این دوران مشکلاتی از این قبیل می‌تواند اتفاق بیافتد. در بین انواع انحرافات جنسی ،
خودارضایی شیوع بیشتری به ویژه در بین پسران داد که با کاربرد روشهای مناسب پیشگیرانه و رعایت آنها و استفاده از
راهبردهای لازم (بعد از ابتلا به انحراف) قابل حل خواهد بود.

دوستی با جنس مخالف
به دنبال غلیان هیجانات و عواطف در این دوران از یک طرف و تحولات جنسی از سوی دیگر گرایش به برقراری روابط دوستی با
جنس مخالف شیوع فراوانی می‌یابد. ارائه شناخت و آگاهیهای لازم به نوجوان در خصوص کنترل عواطف و هیجانات خود و
جهت‌دهی سالم مفید خواهد بود.

انحرافات اجتماعی
با اینکه در بروز انحرافات اجتماعی عوامل مختلفی دخالت دارند، اما شرائط ویژه دوران نوجوانی مثل تمایل به توجه طلبی و
استقلال شخصی ، تمایل به عضویت در گروهها و ... باعث می‌شود که دوره مستعدی برای راه اندازی این انحرافات باشد. این
انحرافات به صورت فرار از خانه ، انواع بزهکاری مثل دزدی ، اعتیاد و ... دییده می‌شود که اکثر این انحرافات در گروه اتفاق
می‌افتد.

اختلالات روانی در نوجوانی
در نوجوانی مساله بیماری روانی در آسیب شناسی نوجوانی حائز اهمیت زیادی است. مهمترین اختلالات روانی رایج عبارتند از:
   1. واکنشهای سازگاری
   2. روان رنجوری ، شامل انواع اختلالات خلقی ، مثل افسردگی ، اضطراب
   3. اختلالات روان _ فیزیولوژیک ، مثل بی‌اشتهایی روانی
   4. اختلالات شخصیت ، مثل اختلال شخصیت هیستریک
   5. اختلالات سایکوتیک که اسکیزوفرنی عمومی‌ترین آنهاست.
 
از میان اختلالات روانی انواع افسردگی و اضطراب فراوانی بیشتری دارد. در صورتی که اطرافیان شناخت کافی از نوجوان داشته
باشند و به موقع علائم او را تشخیص دهند، با انواع روان درمانی قابل درمان خواهند بود.

خودکشی
معمولا پدیده خودکشی با سایر مشکلات دیگر مثل افسردگی ، اعتیاد و ... همراه است. در هر حال تمایل به خودکشی در این
 دوران باید مورد توجه قرار گیرد.

بلوغ زودرس و دیررس
عوامل مختلفی چون عوامل ارثی ، طرح و ساختمان بدنی ، نوع تغذیه و سلامت جهانی ، مسائل فرهنگی از عواملی هستند
که در بروز بلوغ زودرس و دیررس دخیل هستند. بلوغ چه به صورت زودرس اتفاق بیافتد و چه با تاخیر همراه باشد، نگرانیها و
مشکلاتی را برای نوجوان به همراه خواهد داشت. هرچند عواقب آن هم برای دختر و هم برای پسر وجود دارد، اما بلوغ زودرس
اغلب برای دختران و بلوغ دیررس برای پسران مشکل آفرین‌تر است (تاثیر بلوغ در رفتار نوجوانان).

شیوه‌های برخورد با مشکلات دوران نوجوانی
آنچه بیش از همه حائز اهمیت است، توجه والدین و مربیان به شناخت ویژگیها و نیازهای مرحله نوجوانی است. این آشنائی و
آگاهی از شیوه‌های برخورد با ویژگیهای این دوره ، در گام از بروز مشکلات خاص این دوره جلوگیری خواهد کرد، یا حداقل شدت
آن را تخفیف خواهد داد. در بروز مشکلات و مسائل آنچه مورد بررسی و درمان قرار می‌گیرد، تنها نوجوان و مسائل او نخواهد بود.
هرچند اساس درمان را رفتارها و شرائط نوجوان تشکیل می‌دهد، اما شیوه‌های درمانی عمدتا به صورت گسترده‌تری معطوف به
اطرافیان نوجوان ، خانواده و دوستان و در سطح وسیع‌تر و به صورت برنامه‌ریزی‌های کلان جامعه خواهد بود.
آشناسازی خانواده و دیگر دوستان و آشنایان در طرح ریزی برنامه‌ای برای برخورد با نوجوان برای حل مسائل خفیف‌تری چون
ناسازگاریهای سطحی در بافت خانواده ، پرخاشگری ، استقلال طلبی شدید ، نوجوئی شدید ، با توجه به شیوه‌های مناسب
تربیتی کافی خواهد بود. در حالی که در مورد مشکلات خاص‌تری چون اختلالات روانی این دوران مثل بی‌اشتهایی روانی که با
تمایل شدید به کاهش وزن همراه است، از شیوه‌های اختصاصی‌تری چون روان درمانی و ... استفاده می‌شود. در رابطه با
مسائل اجتماعی چون بزهکاری ، نهادهای اجتماعی دیگری چون کانونهای اصلاح و تربیت ، مدرسه و ... درگیر هستند.
 

مهم ترين وظيفه جوانان

مهم ترين وظيفه جوانان از ديدگاه قرآن و روايات باتوجه به شرائط امروز در دوبعد عملی واجرائی

دوران جوانى و نوجوانى، حساس و سرنوشت ساز و تعيين كننده ى شخصيت انسان است. براى استفاده ى صحيح از جوانى، بايد به يك راه نماى آگاه و آشنا به مسير و دور از خطا و اشتباه رو آورد و بهترين راه نما قرآن و احاديث صحيح معصومين(عليهم السلام)است.
دوران جوانى و نوجوانى، حساس و سرنوشت ساز و تعيين كننده ى شخصيت انسان است. براى استفاده ى صحيح از جوانى، بايد به يك راه نماى آگاه و آشنا به مسير و دور از خطا و اشتباه رو آورد و بهترين راه نما قرآن و احاديث صحيح معصومين(عليهم السلام)است.
قرآن دوران جوانى را دوران قوت و قدرت مى نامد:
(اللّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْف ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْف قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّة ضَعْفاً وَ شَيْبَةً);[1] خدا همان كسى است كه شما را آفريده در حالى كه ضعيف بوديد; سپس بعد از اين ضعف و ناتوانى قوت بخشيد، و باز بعد از قوت، ضعف و پيرى قرار داد ...
جوانان فطرتى پاك دارند و پاكى ها را مى پذيرند و به آن جامه ى عمل مى پوشانند. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در اوايل دعوت خود، با جوانانى روبه رو شد كه سخنان پاك او را بر فطرت پاك خود نوشتند. ايشان مى فرمايد:
(اوصيكم بالشباب خيراً فانهم ارقّ افئده ...); من شما را به نيكى با جوانان توصيه مى كنم، به سبب اين كه آنها دلى رقيق و قلبى فضيلت پذيرتر دارند ... جوانان سخنانم را پذيرفتند و با من پيمان محبّت بستند.[2]
دوران جوانى و نوجوانى فرصتى بسيار ارزشمند و بى بديل است. حضرت على(عليه السلام)مى فرمايند:
بادر شبابك قبل هرمك و صحتك قبل سقمك; جوانى را قبل از پيرى، و سلامتى را قبل از مريضى درياب.[3]
برخى از فرصت طلبان از استعداد بكر و تازه ى جوانان سوء استفاده مى كنند و آنان را به سوى قدرت، ثروت و شهوت سوق مى دهند; اما اسلام با سه مقوله ى اخلاق، عقايد و احكام، دنيا و آخرت يك جوان را ترسيم نموده و وظايفى را اعم از دنيوى و اخروى براى جوانان و نوجوانان برشمرده است كه در اين جا به مهم ترين آن ها اشاره مى كنيم.
1. تحصيل علم و دانش
اسلام به فراگيرى علم و دانش تأكيد بسيار دارد و اولين آيه اى كه نازل شده به خواندن و نوشتن امر كرده است:
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَق اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)[4]; بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد، همان كسى كه انسان را از خون بسته اى خلق كرد... همان كسى كه به وسيله ى قلم تعليم نمود و به انسان آن چه را نمى دانست ياد داد.
اصلاحات جوامع انسانى از قلم هاى مؤمن شروع مى شود و فساد و تباهى اجتماعات نيز از قلم هاى مسموم و فاسد مايه مى گيرد. بى جهت نيست كه قرآن به قلم و آن چه با قلم مى نويسند، سوگند ياد مى كند; (ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ)[5] قلمى كه مى توان به واسطه ى آن علم را منتشر و در سينه ى تاريخ ماندگار كرد.
البيان بيانان، بيان اللسان و بيان البنان و بيان اللسان تدرسه الأعوام و بيان الأقلام باق على مر الأيام; بيان دو گونه است، بيان زبان و بيان قلم. بيان زبان با گذشت زمان كهنه مى شود و از بين مى رود، ولى بيان قلم تا ابد باقى است.[6]
قرآن تحصيل علم و دانش را پايه و مقدمه ى تربيت و تزكيه،[7] و تعليم را يكى از اهداف پيامبران بر مى شمارد[8] و هيچ وقت عالمان و دانشمندان را با جاهلان مساوى نمى داند.
(هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ);[9] آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند برابرند؟
معصومين(عليهم السلام) اهميت خاصى براى تحصيل علم قايل بوده اند تا جايى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تحصيل دانش را بر هر مسلمانى واجب دانسته[10] و دانشجويان را مجاهد فى سبيل الله[11] خطاب مى كنند و مى فرمايند:
هر كس در طريق تحصيل علم از دنيا برود، شهيد مرده است.[12]
در جاى ديگر مى فرمايند:
زندگى جز براى دو كس فايده ندارد: يكى دانشمندى كه نظرهاى او اجرا گردد و ديگرى دانش طلبانى كه گوش به سخن دانشمندى دهند.[13]
علم به دانشى گفته مى شود كه در طريق خدمت و صلاح مردم و شناخت معبود باشد و اگر مايه ى غرور و غفلت و ظلم و فساد باشد; قيل و قالى بيش نيست.[14]
دوران فراگيرى دانش، نوجوانى و جوانى است و بيشتر توجه و خطاب قرآن كريم و معصومين(عليهم السلام) به جوانان است. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند:
فراگيرى علم در دوران جوانى، همانند نقش بر سنگ است و در دوران پيرى همانند نقش بر خاك است كه سريع زايل مى گردد.[15]
لذا جوانان بايد با توجه به مبانى دينى، به تحصيل علم بپردازند و عقب ماندگى و رشد نيافتگى مسلمانان را كه ريشه در ظلم حاكمان ظالم و فاسد و توطئه ى دشمنان اسلام دارد، جبران نمايند.

2. كار و كوشش

جوان بايد با نيرو و قدرت خود براى رسيدن به مقصود كه تحصيل علم و هنر و يا آموختن صنعت و... است بكوشد. قرآن با برشمردن زمينه هاى تلاش و كوشش در همين كره ى خاكى[16]، به استفاده ى صحيح از آن توصيه مى كند:
(و رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ);[17] خداوند شما را از نعمت هاى پاكيزه بهره مند ساخت; شايد شكرگزار باشيد.
در آيه اى ديگر كار و تلاش براى كسب روزى هم رديف جهاد فى سبيل الله معرفى شده است:
(وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ);[18] گروهى ديگر براى به دست آوردن روزى الهى به سفر مى روند و گروهى ديگر در راه خدا جهاد مى كنند.
على(عليه السلام) در تفسير آيه ى (وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا)»[19] مى فرمايند:
سلامت، نيرومندى، فراغت، جوانى و نشاط و بى نيازى خود را فراموش منما و در دنيا از آن بهره ببر و متوجه باش كه از آن سرمايه هاى عظيم، به نفع آخرتت استفاده كنى.[20]
خداوند در قرآن صريحاً مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ مَكَّنّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ);[21] ما تسلط و مالكيت و حكومت زمين را براى شما قرار داديم و وسايل زندگى را براى شما فراهم ساختيم.
به اين معنا كه خداوند وسايل تلاش را فراهم نموده است و دسترسى نداشتن به آنها نشان كوتاهى و سستى خود ماست; لذا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند:
هر شب ملائكه به زمين مى آيند و ندا سر مى دهند كه اى فرزندان آدم! تلاش و كوشش نماييد.[22]
پيامبر(صلى الله عليه وآله) با هر كسى روبه رو مى شدند مى پرسيدند: آيا شغلى دارى؟ و اگر جواب منفى مى داد، مى فرمودند: سقط من عينى; از چشمم افتاد[23]. هم چنين امام كاظم(عليه السلام)مى فرمايند:
خداوند از انسان بى كار و پرخواب متنفر است.[24]
جوانان مى توانند با استفاده از نيروى جوانى تلاش خود را در هر رشته اى مضاعف نمايند، تا به رفاه زندگى دنيا[25] و آرامش ابدى آخرت دست يابند. امام باقر(عليه السلام) در دعاهايش مى فرمايد:
اسئلك اللهم الرّفاهية فى معيشتى ما ابقيتنى معيشة اقوى بها على طاعتك...[26]; پروردگارا، در زندگى ام آن چنان رفاهى قرار بده كه با آن به اطاعت و بندگى تو توانا شوم.
البته تلاش و كوشش براى كسب روزى بايد از طريق صحيح و مشروع باشد.
طلب الحلال فريضة على كلّ مسلم و مسلمة[27]; به دنبال رزق و روزى حلال رفتن بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.
3. اهتمام به ازدواج
ازدواج يكى از محبوب ترين كانون نزد خداوند[28] و از سنت هاى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است كه با آن مى توان نصف دين خود را تضمين كرد.[29] قرآن كريم امر به ازدواج مى كند و مى فرمايد:
(وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ );[30] مردان و زنان بى همسر را همسر دهيد و هم چنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را; اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بى نياز مى سازد; خداوند واسع و آگاه است.
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) جوانان مجرد را مذمت مى كنند و مى فرمايند:
شراركم عزائبكم[31]; بدترين شما مجردان اند.
خداوند صريحاً مسئله ى مالى خانواده ها را تضمين نموده است و جوانان نبايد به خاطر فقر از ازدواج سر باز زنند. امام صادق(عليه السلام)مى فرمايند:
الرزق مع النساء و العيال;[32] روزى همراه همسر و فرزند است.
و در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، هر كسى از تنگدستى شكايت مى كرد، پيامبر امر به ازدواج مى نمودند[33] و مى فرمودند:
هر كس به خاطر فقر از ازدواج شانه خالى كند، به خدا گمان بد برده است.[34]
جوان براى رشد خود نيازمند به آرامش روحى و فكرى است و اين آرامش مى تواند در سايه ى ازدواج مهيا شود.[35] علاوه بر آن، ازدواج اولين مرحله ى خروج از خودِ طبيعى و توسعه پيدا كردن شخصيت انسان است[36] و انسان را پخته[37] و شخصيت او اجتماعى مى سازد و ثمراتى چون حفظ و تقويت ايمان و معنويت، بهره مندى از نشاط جوانى،[38] پاك ماندن از فساد و انحرافات جنسى، محفوظ ماندن از بيمارى هاى عصبى و روانى و... را به ارمغان مى آورد.[39]
4. دورى از هواى نفس و شهوت
بالاترين غريزه ى انسان، غريزه ى شهوت است كه اوج آن در دوران جوانى است و بزرگ ترين مانع رشد يك جوان، شهوت پرستى و هواى نفس اوست

پي‏نوشت‏ها:

[1]. سوره ى روم، آيه ى 54.
[2]. محمدبن يعقوب كلينى، روضة الكافى، (تهران: دار الكتب الاسلاميه، 1365 هـ)، ص 93.
[3]. محمد تميمى، غررالحكم و دررالكلم، (قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1366)، ص 340.
[4].. سوره ى علق، آيه ى 1 ـ 5.
[5]. سوره ى قلم آيه ى 1. ر.ك; مكارم شيرازى، تفسير نمونه، (تهران: دارالكتب الاسلاميه)، ج 27، ص 159. ج 4 ص 376.
[6]. طبرسى، مجمع البيان، (بيروت: دارالمعرفه)، ج 10، ص 332.
[7]. سوره ى بقره، آيه ى 129.
[8]. سوره ى بقره، آيه ى 151; سوره ى آل عمران ،آيه ى 164 و سوره ى جمعه، آيه ى 2.
[9]. سوره ى زمر، آيه ى 19.
[10]. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، (تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1345)، ج 1، ص 28.
[11]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، (قم: مؤسسه ى ال البيت)، ج 27، ص 207.
[12]. شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ماده ى شهد.
[13]. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، باب صفة العلم.
[14]. ناصر مكارم شيرازى. تفسير نمونه، ج 19. ص 396.
[15]. كراجكى، كنز الفوائد، (قم: دارالذفائه، 1410)، ج 1، ص 319.
[16]. سوره ى حجر، آيه ى 19 - 20; سوره ى ملك، آيه ى 15; سوره ى نبأ، آيه ى 10; سوره ى نوح، آيه ى 11; سوره ى بقره، آيه ى 12، 29 و 164; سوره ى عبس، آيه ى 27 ـ 32; سوره ى نمل، آيه ى 10 و سوره ى فاطر، آيه ى 7.
[17]. سوره ى انفال، آيه ى 26.
[18]. سوره ى مزمل، آيه ى 2.
[19]. سوره ى قصص. آيه ى 77.
[20]. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 454.
[21]. سوره ى اعراف، آيه ى 10.
[22]. محدث نورى، مستدرك الوسائل، (قم: مؤسسه ى آل البيت)، ج 2، ص 35.
[23]. محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 3، ص 103.
[24]. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 88.
[25]. ر.ك: سيد محمد جواد وزيرى فرد، مسائل اقتصادى در تفسير الميزان، (تهران: امير كبير، 1370) و محمد حسين ابراهيمى، اقتصاد در قرآن، (قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1377)، ج 1.
[26]. محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 91، ص 268.
[27]. همان، ج 103، ص 1.
[28]. همان، ص 212.
[29]. شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 561.
[30]. سوره ى نور، آيه ى 32.
[31]. طبرسى، مجمع البيان، ج 3، ذيل آيه ى 32 سوره ى نور.
[32]. الحويزى العروسى، تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 595.
[33]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 14، ص 25، ابواب مقدمات نكاح.
[34]. همان.
[35]. سوره ى روم، آيه ى 21.
[36]. مرتضى مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، (تهران: انتشارات صدرا)، ص 251.
[37]. همان، ص 398.
[38]. ر.ك; رضا فرهاديان، آنچه يك جوان بايد بداند، (قم: بوستان كتاب، 1382)، ج 7.
[39]. ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 14، ص 456.

دختران مجرد و ساعت ازدواج

دختران مجرد و ساعت ازدواج
بررسی اجمالی علل تجرد در دختران

همه جوامع برای تحقق مقاطع مهم زندگی مانند شروع شغل، زمان ازدواج، فرزند دار شدن، بازنشستگی و ...زمان بندی اجتماعی دارند که به این انتظارات درجه بندی شده سنی برای رویدادهای خاص زندگی، ساعت اجتماعی اطلاق می شود. به موقع یا بی موقع بودن این مساله بر عزت نفس افراد تاثیر بسزایی دارد زیرا افراد خواسته یا نا خواسته به مقایسه اجتماعی از شرایط خود می پردازند و پیشرفت و موقعیت خود را با دیگران مقایسه و ارزیابی می کنند. یکی از این الگوهای زمان بندی شده اجتماعی، زمان ازدواج در جوانان به خصوص زمان ازدواج دختران است.
یکی از الگوهای زمان بندی شده اجتماعی، زمان ازدواج در جوانان به خصوص زمان ازدواج دختران است.
ازدواج یک امر جهانی است که در تمام جوامع و در طول تاریخ وجود داشته و به یک مجموعه از نیازهای اساسی انسان پاسخ می دهد. بقای نسل و پرورش فرزندان، تحقق آرزوی دیرین کودکی برای پدر و مادر بودن و دستیابی به عالی ترین سطح دوستی و صمیمیمت ، ارتباط گرم  و دوجانبه عاطفی- جنسی و تقسیم کار و همکاری و همراهی در طول زندگی در شمار اساسی ترین کارکردهای تشکیل زندگی مشترک است.
این پیمان در زندگی انسان به خصوص زنان از اهمیت خاصی برخوردار است، زیرا موجودیت دو انسان را از جهات مختلف به هم پیوند می دهد. از نظر روانشناسی، توانایی در ایجاد یک رابطه صمیمی که مستلزم مصالحه و گذشت است، به احساس هویت شخصی فرد بستگی دارد هویتی که پایه های آن در دوران پیشین زندگی شکل گرفته است. افرادی که از هویت برخوردارند آماده اند که هویت خود را با فرد دیگری سهیم شوند، این مساله نوعی از خود گذشتگی متقابل بین کسانی که شریک زندگی یکدیگرند،ایجاد می کند.
وجود روابط آزاد و گسترده جوانان و بدبینی نسبت به انتخاب همسر، بالارفتن هزینه های زندگی همراه با بالارفتن توقعات افراد، سست شدن پیوندهای خانوادگی، تقلیل حمایتهای مادی و معنوی والدین از فرزندان، افزلیش پدیده چند همسری و تعدد زوجین و... از علل عمده ای است که دختران امروزی بااحتیاط زیادی برای ازدواج اقدام کرده و یا آن را دایما به تاخیر می اندازند. اما به راستی تنها این عوامل است که باعث به تاخیر انداختن ازدواج در دختران ایرانی شده است؟چرا امروزه بر خلاف گذشته ازدواج در میان دختران به تاخیر افتاده است؟ عده ای از این دختران تمایلی به ازدواج ندارند و حتی عده ای دیگر از تجرد خویش راضی و خشنود هستند.
این در حالی است که پژوهشهای مختلف نشان می دهد زنان متاهل در مجموع خوشبخت تر و راضی تر از مجردها هستند و احساس شادکامی بیشتری می کنند. همچنین زنان متاهل نسبت به دختران مجرد از استرس کمتری رنج می برند زیرا ازدواج امنیت خاطر فراوانی برای زنان به همراه دارد و این مساله احتمالا به علت حمایت دو جانبه ای است که در ازدواج موفق، به چشم می خورد.
 
عوامل بازدارند ازدواج در دختران
1-  ایجاد ناهماهنگی تحصیلی بین دو جنس: با توجه به گسترش روز افزون تعداد دختران تحصیل کرده و از طرف دیگر تمایل پسران برای ورود سریع تر به بازار کارو امتناع از ادامه تحصیلات دانشگاهی، موجب شده است که توازن و هماهنگی تحصیلی بین دختران و پسران جامعه ایرانی کاهش چشم گیری یابد و همین مساله باعث شده که بسیاری از از دختران حاضر به ازدواج با مردانی با تحصیلات پایین تر از خودشان نباشند. نتیجه چنین ناهماهنگی چیزی جز تجرد دختران نخواهد بود.
2- میل به ادامه تحصیل در دختران: با تغییرات چشم گیر فرهنگی و اجتماعی که در سالهای اخیر در جامعه ما شکل گرفته، عده کثیری از دختران مانند گذشته نمی خواهند نقش واحد و یک بعدی را در جامعه ایفا کنند، مثلا فقط نمی خواهند در خانواده نقش یک همسر و مادر را ایفا کنند بلکه تمایل زیادی به ادامه تحصیلات، کسب مدارج بالای علمی و به دنبال آن دستیابی به موقعیتهای اجتماعی و اقتصادی بالا هستند. همین مساله باعث شده که تمرکز بسیاری بر ادامه تحصیلات تا مدارج بالاتر داشته و برای نیل به این خواسته فرصتهای ازدواج را نادیده گرفته و بیشتر به دنبال استقلال فردی خویش باشند.
3- بدبینی نسبت به مردان: مسلما در زندگی زناشویی، فردی که بیش از دیگری عشق و محبت را طلب می کند، زن است. زنان به طور عمده برای دستیابی به یک رابطه عمیق عاطفی برای ازدواج اقدام می کنند و این در حالی است که با ایجاد برخی تغییر و تحولات در جامعه کنونی ما بسیاری از دختران جامعه ما شاهد اتفاقات تلخ در زندگی اطرافیان و دوستان خویش مانند گرایش برخی از مردان به تعدد زوجین و یا اقدام به عقد موقت، باعث شده که دسته ای از دختران این اقدامات را به اشتباه به همه مردان تعمیم داده و از ازدواج سر باز زنند و به این باور اشتباه می رسند که همه مردان قابل اعتماد نبوده و به زندگی زناشویی خود وفادار نمی مانند.
4- منطق افراطی: احساس و منطق دو وجهه مهم طبیعت انسانی است که در امور مختلف زندگی باید به هر دو این مقوله ها پرداخته شود و هیچ یک  از آنها نباید نادیده انگاشته شود و یا مورد توجه بیش از حد قرار گیرد. در برخی از دختران مشاهده میشود که غلبه افراطی منطق بر احساس و حسابگری شدید، موجبات تجرد یا ازدواج دیر هنگام آنها را ایجاد کرده است.این دسته از دختران خواستگاران خود را بیش از حد مورد ارزیابی های موشکافانه قرار می دهند و دایما مراقبند که مساله ای از نظر آنها جا نیفتاده و تصمیمی ناپخته و نسنجیده نگیرند.
البته در بیان علل تجرد دختران به عوامل بیشتری می توان پرداخت اما به نظر میرسد که مولفه های یاد شده بیش از دیگر عوامل مهم بوده و دارای فراوانی و شیوع بیشتری است.
بیشتر دخترانی که تجردشان انتخابی و خود خواسته بوده و از شرایط کنونی خود راضی هستند، رویکرد خاصی نسبت به زندگی دارند. این صفات گاهی اوقات شامل باریک بینی بیش از حد، استقلال و اعتماد به خود، طرز تفکر خاص و گاه داشتن هوش و استعداد بسیار بالا است.
در ضمن باید به این نکته توجه داشت که دختران مجرد از گروههای آسیب دیده و یا گروههایی که واجد برخی خصوصیات ظاهری و روانی خاص هستند، محسوب نمی شوند بلکه تجرد بیشتر این دختران به ویژه آنهایی که تجردشان انتخابی و خود خواسته بوده و از شرایط کنونی خود راضی هستند، ناشی از رویکرد خاصی است که به زندگی دارند و به همین علت آنها را از افراد دیگر متمایزو متفاوت می سازد. این صفات گاهی اوقات شامل باریک بینی بیش از حد، استقلال و اعتماد به خود، طرز تفکر خاص و گاه داشتن هوش و استعداد بسیار بالا است. پاره ای از مطالعات نشان داده است دخترانی که در دوره کودکی و نوجوانی، نسبت به همسالان خود از هوش و استعداد بالایی برخوردارند، در دوران جوانی نتوانستند همسر مناسبی برای خود انتخاب کنند.
اگر چه این ویژگی ها در بین بیشتر دختران مجرد تا حدودی مشترک است، اما شدت این ویژگی ها در بین این دسته از دختران متفاوت است و بسیاری از دختران مجرد، این صفات را فقط در دامنه محدودی از رفتارهای خود آشکار می سازند

روانشناسي شخصيت سالم

روانشناسي شخصيت سالم
خوش برخورد است ولي زبان باز نيست :
مُجامَلَةُ النّاسِ ثُلثُ العَقلِ ! أخافُ علَيكُم كُلَّ عالِمِ اللِّسانِ ، يقولُ ما تَعرِفونَ و يَفعَلُ ما تُنكِرونَ !
قانع و از زندگي راضي است . از اين رو تعريف خوبي از زندگي دارد :
اعلمْ أنَّ مُروَّةَ القَناعَةِ و الرِّضا أكثرُ مِن مُرُوّةِ الإعطاءِ !
همّتش بلند است :
قَدرُ الرَّجُل علي قَدرِ هِمَّتِهِ !
به مال ديگران طمع ندارد :
الطَّمَعُ مِفتاحٌ لِلذُّلِّ ، و اختِلاسُ العَقلِ ، و اختِلاقُ المُرُوّاتِ !
دوست دارد از راه حلال مالي گرد آورد تا به وسيله آن آبرويش را نگه دارد و بدهكاريش را بپردازد و صله رحم به جا آورد :
لا خَيرَ فيمَن لا يُحِبُّ جَمعَ المالِ مِن حَلالٍ ، يَكُفُّ بهِ وَجهَهُ و يَقضي بهِ دَينَهُ و يَصِلُ بهِ رَحِمَهُ !
سرمايه را به كار مي اندازد و از مال به خوبي بهره برداري مي كند :
اِستِثمارُ المالِ ‏تَمامُ المُرُوَّةِ !
آزمند و حريص نيست :
الحِرصُ يُزْري بالمُرُوَّةِ !
اهل درگيري نيست :
مَن لاحَي الرِّجالَ سَقَطَت مُروءَتُهُ وذَهَبَت كَرامَتُهُ !
به خوردن خيلي اهتمام ندارد :
مَن كانَت هِمَّتُهُ أكلَهُ كانَت قِيمَتُهُ ما أكَلَهُ !
در برآوردن خواسته ي حلال خود تا آن جا كه به شخصيتش لطمه‌‏اي نزند و به اسراف نيانجامد پيش مي رود :
إجعَلوا لِأنفُسِكُم حظّاً مِن الدنيا بِإعطائها ما تَشتَهي مِن الحلالِ و ما لا يَثلِمُ المُروّةَ و ما لا سَرَفَ فيهِ !
اندازه ي خود را مي شناسد :
أن يَقِفَ الإنسانُ عند حَدِّه و لا يَتَعدّي‏ قَدْرَهُ ! هَلَكَ امْرَؤٌ لَم يَعرِفْ قَدرَهُ !
از دانش بيشتري برخوردار است :
أكثَرُ النّاسِ قيمَةً أكثَرُهُم عِلماً ، و أقَلُّ النّاسِ قيمَةً أقَلُّهُم عِلماً !
از شناخت خوبي بهره مند است :
قيمَةُ كُلِّ امرِئٍ و قَدرُهُ مَعرِفَتُهُ !
در سفر ره توشه ي خود را به همراهانش مي بخشد :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ فَبَذلُ الزادِ !
در مسافرت شوخي مي كند ، به گونه‏اي كه خشم خدا را به همراه نداشته باشد :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ ... المِزاحُ في غَيرِ ما يُسخِطُ اللَّهَ !
در مسافرت كم ترين مخالفت و ناسازگاري را با همسفران دارد :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ ... قِلّةُ الخِلافِ علي مَن تَصحَبُهُ !
بعد از جدا شدن از همسفران از آنان بدگويي نمي كند :
أمّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ ... تَركُ الرِّوايَةِ علَيهِم إذا أنتَ فارَقتَهُم !
راستگو است :
صِدقُهُ علي قَدرِ مُرُوَّتِهِ . مَن كَذَبَ أفسَدَ مُرُوَّتَهُ !
حركات و رفتارهايش ملايم و پُر مِهر است :
لطيفُ الحَرَكاتِ !
ديدارش شيرين است :
حُلْوُ المُشاهَدةِ !
وقتي بدون سابقه ي ذهني و آمادگي سخن گويد زيبا ، سنجيده و به جا است :
عِندَ بَديهَةِ المَقالِ تُختَبَرُ عُقولُ الرِّجالِ !
خوشرو است :
بِشرُكَ يدُلُّ علي كَرَمِ نفسِكَ !
خوشبوست :
مَن تَطَيَّبَ أوَّلَ النهارِ لَم يَزَلْ عَقلُهُ مَعهُ إلي الليلِ !
هم نشينِ خوب و ارزشمندي است :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : المُصاحَبَةُ !
خوش اخلاق است :
ثلاثةٌ تَدُلُّ علي ‏كَرَمِ المَرءِ : حُسنُ الخُلُقِ و ...
شاد است :
أصلُ العَقلِ القُدرَةُ و ثَمَرَتُها السُّرورُ !
شوخي هاي بي جا و ناشايست نمي كند :
ما مَزَحَ امرُؤٌ مَزحَةً إلّا مَجَّ مِنَ عَقلِه مَجَّةً !
با ادب است :
الأدبُ في الإنسانِ كشَجَرةٍ أصلُها العقلُ !
با وقار است :
الوَقارُ حِليَةُ العَقلِ !
با حياست :
لا يُفارِقُه الحَياءُ !
سخنش خوراك روح و روان است :
كلام العاقل قوت و جواب الجاهل سكوت !
هنگام سخن گفتن با انديشيدن فرآيند گفتن خود را طراحي و مديريت مي كند :
إذا أرادَ أن يَتَكَلَّمَ تَدَبَّرَ ؛ فإنْ كانَ خَيراً تَكَلَّمَ فغَنِمَ و إن كانَ شَرّاً سَكَتَ فسَلِمَ !
سخنش را مي سنجد :
يَزِنُ كلامَهُ !
هنگام سخن گفتن غافل نيست :
إذا نطق ذكر !
با كسي كه احتمال دهد تكذيبش كند سخن نمي گويد :
لا يُحَدِّثُ مَن يَخافُ تَكذيبَهُ !
هنگامي كه سخني گويد به دنبالش استدلال و نمونه اي آورد ، در حالي كه بي شخصيت وقتي سخني گويد در پي آن قسمي خورد :
إذا تكلم بكلمة أتبعها حكمة و مثلا ، و الأحمق إذا تكلم بكلمة أتبعها حلفا !
دروغ نمي گويد اگر چه سودش در آن باشد :
لا يَكْذِبُ وَ إِنْ كَانَ فِيهِ هَوَاهُ !
با سر بسته گويي و مهارتهاي كلامي خود را از دروغ گفتن بي نياز مي كند :
إنَّ في المَعاريضِ ما يُغني ‏الرجُلَ العاقِلَ عنِ الكذبِ !
گواهي دروغ نمي دهد :
لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ !
از سخن دروغ و ناحقّ درباره خود رنجيده نمي شود :
ليسَ بعاقِلٍ مَنِ انزَعَجَ مِن قَولِ الزُّورِ فيهِ !
از چاپلوسي فريب نمي خورد :
مَن مَدَحَكَ بما لَيسَ فيكَ فَهُو ذَمٌّ لَكَ إن عَقَلتَ !
از ستايش نادان خوشحال نمي شود :
و لا بحَكيمٍ مَن رَضِيَ بثَناءِ الجاهِلِ علَيهِ !
هنگام ‏ستايش زياده روي نمي كند :
إذا مَدَحتَ فاختَصِرْ !
هنگام نكوهش افراط نمي كند :
إذا ذَمَمتَ فاقتَصِرْ !
ديگران را زيبا خطاب مي كند :
مَن قَلَّ عَقلُهُ ساءَ خِطابُهُ !
قلم زيبا و متيني دارد :
كِتابُ الرجُلِ عُنوانُ عَقلِهِ و بُرهانُ فَضلِهِ !
كم ترين تنش را با مردم دارد و منحني تنش او با ديگران به صفر ميل مي كند :
قِلَّةُ المُماراةِ !
اهل جرّ و بحث نيست و از بحث هاي هيجاني ، جنجالي و تحريك كننده پرهيز مي كند :
ثَمَرَةُ العَقلِ مُداراةُ النّاسِ !
در ارتباطات از دو سوم ظرفيت هوشش استفاده مي كند :
صَلاحُ حالِ التَّعايُشِ و التَّعاشُرِ مِلْ‏ءُ مِكيالٍ : ثُلثاهُ فِطنَةٌ و ثُلثُهُ تَغافُلٌ !
خود را به غفلت مي زند و ظاهرا فريب مي خورد :
يَتَغافَلُ و يَنخَدِعُ !
نيمي از وجودش تحمّل است و نيمي ديگر ناديده گرفتن :
نِصفُهُ ‏احتِمالٌ و نِصفُهُ تَغافُلٌ !
هميشه سعي مي كند لوكوموتيو باشد تا واگن :
ان استطعت ان لاتعامل احدا الا و لك الفضل عليه فافعل !
تا هنگامي كه فرصتي دست دهد صبوري پيشه مي كند :
التَّجَرُّعُ لِلغُصَّةِ حَتّي‏ تَنالَ الفُرصَةَ !
دامنه و حوزه ديدش را محدود مي كند :
غَضُّ الطَّرْفِ
با مردم دوستي و مهرباني مي كند :
التَّوَدُّدُ إلَي النّاسِ‏ نصفُ العَقلِ !
اهل معاشرت است :
مُلاقاةُ الإخوانِ نُشْرَةٌ و تَلقيحُ العَقلِ و إن كانَ نَزْراً قَليلاً !
به هر آدم نيك و بدي خوبي مي كند :
اصطِناعُ الخَيرِ إلي كُلِّ بَرٍّ و فاجِرٍ !
پيك و فرستاده اش را از افراد شايسته انتخاب مي كند :
رَسولُكَ تَرجُمانُ عَقلِكَ !
جايگاه هر چيزي را مي شناسد و آن را در جاي خود مي نهد :
يَضَعُ الشَّي‏ءَ مَواضِعَهُ !
انرژي خود را به جا و به موقع صرف مي كند :
وضع سعيه في مواضعه !
به كار خود مي پردازد و در كار و مسئوليت خود متمركز است :
مُقبِلاً عَلي شَأنِهِ !
كارهايش را به خوبي انجام مي دهد :
أحسن صنائعه !
كارش را به خوبي انجام مي دهد ، گويا آن را مي بيند :
يُحسِنُ في عملِهِ كأنّهُ ناظرٌ إلَيهِ !
بيشتر كارهايش درست و به جاست :
كَثرَةُ الصَّوابِ تُنبِئُ عَن وُفورِ العَقلِ !
بيناي عيب خود است و كور عيب ديگران :
أعقَلُ النّاسِ مَن كانَ بِعَيبِهِ بَصيراً و عَن عَيبِ غَيرِهِ ضَريراً !
اندك خوبيِ ديگران را زياد مي شمارد :
يَستَكثِرُ قَليلَ الخَيرِ مِن غَيرِهِ !
خوبي هاي بسيار خود را اندك مي شمارد :
يَستَقِلُّ كَثيرَ الخَيرِ مِن نَفسِهِ !
لطف و محبت خود را نمي شمرد :
مَن عَدَّدَ نِعَمَهُ مَحَقَ كَرَمَهُ !
در برابر رفتار جاهلانه نادان بردباري نشان مي دهد :
أن يَحلُمَ عَمَّن جَهِلَ عَلَيهِ !
از كسي كه به او ستم كرده است در مي گذرد :
يَتَجاوَزَ عَمَّن ظَلَمَهُ !
در برابر فرودست فروتن است :
يَتَواضَعَ لِمَن هُوَ دونَهُ !
از فرادست خود در طلب نيكي پيشي مي‏گيرد :
يُسابِقَ مَن فَوقَهُ في طَلَبِ البِرِّ !
با احتياط عمل مي كند :
عمل بالحزم !
وسواس ندارد :
الإمامُ الصّادقُ ( ع ) ـ لَمّا ذَكَرَ عَبدُ اللَّهِ بنُ سنان رجُلاً مُبتَليً بالوُضوءِ و الصَّلاةِ و ادَّعي أنّهُ رجُلٌ عاقِلٌ ـ : و أيُّ عَقلٍ لَهُ و هُو يُطيعُ الشَّيطانَ ؟ ! [قالَ : ] فقلتُ لَهُ : و كيفَ يُطيعُ الشَّيطانَ ؟ فقالَ : سَلهُ هذا الّذي يَأتِيهِ مِن أيِّ شَي‏ءٍ هُو؟ ! فإنّهُ يَقولُ لَكُ : مِن عَمَلِ الشَّيطانِ !
آينده نگر است :
نَظَرَ فِي يَوْمِهِ لِغَدِهِ !
عاقبت انديش است :
أنظَرُهم في العَواقِبِ !
به خردمندان گوش مي سپارد :
مَن تَرَكَ الاستِماعَ مِن‏ذَوي العُقولِ ماتَ عَقلُهُ !
خود را از انديشه انديشمندان و دانش حكيمان بي نياز نمي داند :
يضيف إلي رأيه رأي العقلاء و يَضُمُّ إلي علمه علومَ الحكماء !
خود را از مشاوره بي نياز نمي داند :
لا يستغني العاقل عن المشاورة !
با نادان مشورت نمي كند :
احذر رأيَ صديقِكَ الجاهل !
اگر دشمنش با او مشورت كند خيرخواهي مي كند :
اِستَشِر عدوكَ العاقلَ !
با نادان هم نشيني نمي كند :
مَن صَحِبَ جاهِلاً نَقَصَ مِن عَقلِهِ !
وقتي خطايي از او سر مي زند بخشيدن او برايش دردناك تر از تنبيه بدني است :
العَفوِ أشَدُّ مِنَ الضَّربِ لِمَن كانَ لَهُ عَقلٌ !
همين كه لغزشش را غير مستقيم به رُخش بكشند براي او كافي و دردآور است :
تلويح زَلَّةِ العاقلِ له من أمضِّ عتابِهِ !
به كاري كه بترسد در آن درماند اقدام نمي كند :
لا يَتَقَدَّمُ عَلي ما يَخافُ العَجزَ عَنهُ !
وعده اي كه از توانش بيرون است نمي دهد :
لا يَعِدُ ما لا يَقدِرُ عَلَيهِ !
به آن چه كه در اميدواريش سرزنش شود اميد نمي بندد :
لا يَرجو ما يُعَنَّفُ بِرَجائهِ !
از كسي كه احتمال دهد پاسخي دريافت نكند درخواست و پرسش نمي كند :
لا يَسألُ مَن يَخافُ مَنعَهُ !
خوش معامله است :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و المُعامَلَةُ !
مدير خوبي است :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و الوِلايَةُ !
وقتي از پُست و مقامي بركنار شد ناآرامي و بدرفتاري نمي كند :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و العَزلُ !
بي نيازي و ثروت او را مغرور نمي كند :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و الغِني !
فقر و ناداري صبر و شكيبايي او را نمي برد :
سِتَّةٌ تُختَبَرُ بِها عُقولُ الرِّجالِ : ... و الفَقرُ !
زياده خواه و فزون طلب نيست :
إذا قَلَّتِ العُقولُ كَثُرَ الفُضولُ !
خودپسند نيست :
إعجابُ المَرءِ بِنَفسِهِ دَليلٌ عَلي‏ ضَعفِ عَقلِهِ !
متكبر نيست :
ما دَخَلَ قَلبَ امرِئٍ ‏شَي‏ءٌ مِنَ الكِبرِ إلّا نَقَصَ مِن عَقلِهِ !
آرزوهاي فراوان و دست نيافتني ندارد :
كَثرَةُ الأماني مِن فَسادِ العَقلِ !
در ميدان عمل كوشاست و دامنه ي آرزوهاي دور و درازش را كوتاه مي كند :
العاقل يجتهد في عمله و يقصر من أمله !
واقع نگر است و بر كاركردهاي خود تكيه مي كند ، و نه بر آرزوي هاي برآورده نشده :
يعتمد علي عمله و لايعتمد علي أمله !
كم خرج است :
قليلُ المؤونةِ !
با استقامت است :
ثَمَرَةُ العَقلِ الاستِقامَةُ !
هنگامي كه حق براي او آشكار شد مي پذيرد :
قَبولُهُ الحَقَّ إذا بانَ لَهُ !
حقّ را حتّي از دشمنش انكار نمي كند :
لا يَرُدُّ الحقَّ علي عدوِّهِ !
باطل را از دوستش نيز نمي پذيرد :
لا يَقبَلُ الباطلَ مِن صديقِهِ !
به خاطر كسي كه دوستش دارد مرتكب گناه نمي شود :
لا يأثَمُ فيمَن يُحِبُّ !
به كسي كه دشمني دارد ستم نمي كند :
لا يَحيفُ علي مَن يُبغِضُ !
در پيشگاه حق تسليم است :
كانَ ذَلُولًا عِنْدَ إِجَابَةِ الْحَقِّ !
به حق پايبند است :
ثَمَرَةُ العَقلِ لُزومُ الحَقِّ !
پيرو حق است :
لايَكمُلُ العَقلُ إلّا بِاتِّباعِ الحَقِّ !
حقّ را با شخصيت ها نمي سنجد ، بلكه در صدد شناختن حق بر مي آيد تا پيروان آن را بشناسد :
إنّ الحقَّ لايُعرَفُ بالرِّجالِ ، اعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ !
از مديريت كلامي بالايي برخوردار است :
حافِظاً لِلِسانِهِ !
مي تواند زبان در كام كشد :
يُخْرِسُ لسانَهُ !
پيش از گفتن احساس مي كند ، سپس مي گويد :
لِسانُ العاقِلِ وَراءَ قَلبِهِ و قَلبُ الأحمَقِ وَراءَ لِسانِهِ !
وقتي نظر مي دهد كارشناسانه و سنجيده است :
رَأيُ الرَّجُلِ ميزانُ عَقلِهِ !
زياده گو نيست :
إذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الكلامُ !
گفتارش از دانشش بيشتر نيست ، و دانشش بيشتر از عقل و خِرَدش نيست :
الإمامُ الباقرُ ( ع ) : إنّي لَأكْرَهُ أن يكونَ مِقدارُ لِسانِ الرجُلِ فاضِلاً علي مِقدارِ عِلمِهِ كما أكرَهُ أن يكونَ مِقدارُ عِلمِهِ فاضِلاً علي مِقدارِ عَقلِهِ !
كردارش گفتارش را تصديق مي كند :
صَدَّقَ أقوالَه أفعالُهُ !
اسير زبانش نيست :
الجاهِلُ أسيرُ لِسانِهِ !
با سكوت به عقل و خِرَدش آرامش مي بخشد :
النُّطقُ راحَةٌ للرُّوحِ و السُّكوتُ راحَةٌ للعَقلِ !
جز خوبي نمي گويد :
و الصَّمتِ إلّا مِن خَيرٍ !
با اين كه در سخن گفتن توانا است خاموشي براي او آسان است :
الصَّمتُ آيَةُ النُّبلِ ‏و ثَمَرَةُ العَقلِ !
هنگام سكوت در انديشه است :
إذا سكت فكر !
وقتي مي نگرد عبرت مي گيرد :
إذا نظر اعتبر !
در گفتارش با انصاف است :
مُنْصِفاً بِقَوْلِهِ !
گفتار خود را به نقد مي كشد :
خَصْماً بِقَوْلِهِ !
از كسي غيبت نمي كند :
صان لسانَه عن الغيبة !
به دريافت هاي او ديگران بعد از گذشت زمان مي رسند :
أول رأي العاقل آخر رأي الجاهل !
انديشه اش را واكاوي مي كند :
اتهم رأيه !
آنچه را نمي شناسد انكار نمي كند :
هَلْ يَجْحَدُ الْعَاقِلُ مَا لَا يَعْرِف‏ !
به هنگام شناخت خودداري مي كند :
وقف حيث عرف !
به كمبودهايش آگاه است :
استِشعارُهُ بنفسِهِ النُّقصانَ !
كمبودهاي ديني ، فكري ، اخلاقي و تربيتي خود را شمارش مي كند و آن ها را در سينه اش يا روي كاغذ مي نويسد و در زدودن آن ها مي كوشد :
يُحصِي علي نفسِهِ مَساوِيَها في الدِّينِ و الرَأيِ و الأخلاقِ و الأدَبِ فَيَجمَعَ ذلكَ في صَدرِهِ أو في كتابٍ و يَعمَلَ في إزالَتِها !
از خود دادخواهي كند :
إنصافُهُ مِن نَفسِهِ !
زمانة خود را مي شناسد :
عارِفاً بِزَمانِهِ !
در رويارويي با آشوب ها و هرج و مرج هاي سياسي ، اجتماعي و خانوادگي دست و زبانش را مديريت و كنترل مي كند و به خداوند پناهنده مي شود :
إذا عَرَضَت لَهُ فِتنَةٌ استَعصَمَ بِاللَّهِ و أمسَكَ يَدَهُ و لِسانَهُ !
هر گاه برتريي ببيند آن را غنيمت مي شمارد :
إذا رَأي فَضيلَةً انتَهَزَ بِها !
در دانش و علم بسيار مي انديشد تا اين كه حفظ كند و نقل كند :
كَثرَةُ النَّظَرِ في العِلمِ يَفتَحُ العَقلَ !
با افزايش دانش و تجربه درصدد كامل كردن شخصيت خود است :
العَقلُ غَريزَةٌ تَزيدُ بِالعِلمِ و التَّجارِبِ !
از دانشجويي در تمام عمرش خسته نشود :
لا يَسأمُ مِن طَلَبِ العِلمِ طُولَ عُمرِهِ !
در انديشه به كار بستن دانشش هست و نه در فكر فخر فروشي علمي :
اعقِلوا الخَبَرَ إذا سَمِعتُموهُ عَقلَ رِعايَةٍ ، لا عَقلَ رِوايَةٍ فإنَّ رُواةَ العِلمِ كَثيرٌ و رُعاتَهُ قَليلٌ !
دانش نمي آموزد مگر براي دانستن :
لا يَتعلّمُ إلّا لِيَعْلمَ !
دانايي فرا نمي گيرد مگر براي عمل كردن :
لا يَعلمُ إلّا لِيَعْملَ !
حكمت ( دانشي كه تاريخ مصرف ندارد ) گمشده ي اوست :
ضالة العاقل الحكمة فهو أحق بها حيث كانت !
در حكمت بسيار مي انديشد :
كَثرَةُ النَّظَرِ في الحِكمَةِ تَلقَحُ العَقلَ !
به‏ كم ‏‌و كاست دنيا در صورتي كه با حكمت و خردورزي همراه باشد خرسند است ؛ ولي اگر دنيا را داشته باشد و از حكمت و دانش كم بهره باشد خرسند نيست :
رَضِيَ‏ بِالدُّونِ مِنَ الدّنيا مَعَ الحِكمَةِ ؛ و لَم يَرضَ بِالدُّونِ مِنَ الحِكمَةِ مَعَ الدّنيا !
تفريح و لذتش حكمت و دانش است :
الحِكمَةُ رَوضَةُ العُقَلاءِ و نُزْهَةُ النُّبَلاءِ !
از تجربيات پند گيرد :
وَعَظَتهُ التَّجارِبُ !
ديگران مايه ي پند او مي شوند :
اتعظ بغيره !
از يك سوراخ دوبار گزيده نمي شود :
لا يُلسَعُ مِن جُحرٍ مَرَّتَينِ !
انتقاد كننده اش را دوست دارد :
لا تُعاتِبُ الجاهل فَيَمقُتُكَ ، و عاتِبِ العاقل يُحبِبكَ !
آن را كه عيب هايش را به او هديّه كند از بهترين دوستان خود مي شمارد :
أحَبُّ إخواني إلَيَّ مَن أهدي إلَيَّ عُيوبي !
آزمندي و حرص از او سر نمي زند :
لا يَبدو مِنهُ الحِرصُ !
امروزش از ديروزش بهتر است :
كانَ يَوْمُهُ خَيْراً مِنْ أَمْسِهِ !
در جستجوي كمال است و پول پرست نيست :
يَطلُبُ الكَمالَ و الجاهِلُ يطلُبُ المالَ !
از احمق ، گنه كار و بي شخصيت انتظار دادرسي و انصاف ندارد :
ثَلاثَةٌ لا يَنتَصِفونَ مِن ثَلاثَةٍ أبَداً : العاقِلُ مِن الأحمَقِ ، و البَرُّ مِن الفاجِرِ ، و الكَريمُ مِن اللَّئيمِ !
از هر چه ناروا و ناشايست است دوري مي كند حتي اگر ممنوع نباشد :
لَو لَم يَنْهَ اللَّهُ سُبحانَهُ عَن مَحارِمِهِ لَوجَبَ أنْ يَجْتَنِبَها العاقِلُ !
يك بعدي نيست :
أن يكونَ لَهُ ساعاتٌ !
در زندگي برنامه ريزي و تعادل دارد :
لَهُ ساعاتٌ : ساعَةٌ يُناجِي فيها رَبَّهُ عزّوجل ، و ساعَةٌ يُحاسِبُ نَفسَهُ ، و ساعَةٌ يَتَفَكَّرُ فيما صَنَعَ اللَّهُ ‏عزّوجل إلَيهِ ، و ساعَةٌ يَخلُو فيها بِحَظِّ نفسِهِ مِنَ الحَلالِ ، فإنّ هذهِ الساعَةَ عَونٌ لِتلكَ الساعاتِ ، و استِجمامٌ للقُلوبِ و تَوزِيعٌ لها !
راز دار است :
صَدرُ العاقِلِ صُندوقُ سِرِّهِ !
مردم نمي دانند در درون او چه مي گذرد :
لا يَدري الناسُ ما في نفسِهِ !
در بر آوردن نيازهاي خود از « پوشيده داشتن » كمك مي گيرد :
اسْتَعينوا علي قَضاءِ حَوائجِكُم بالكِتْمانِ ، فإنَّ كُلَّ ذي نِعمَةٍ محَسودٌ !
هر چه بر سن و سالش مي گذرد پخته تر مي شود :
إذا شابَ العاقِلُ شَبَّ عَقلُهُ !
حدس و گمانش از يقين نادان درست تر از آب در مي آيد :
ظنُّ العاقِلِ أصَحُّ مِن يَقينِ‏ الجاهِلِ !
نسبت به آن چه نادان بدان مايل است بي ميل است :
يَزهَدُ فيما يَرغَبُ فيه الجاهل !
به آن چه نفسش زيبا مي شمارد اطمينان نمي كند :
لم يثق بكل ما تُسَوِّلُ له نفسُه !
به شهوات بهايي ندهد :
استَهانَ بِالشَّهَواتِ !
خواهش هاي مادي در نظر او ناچيز است :
هانَت علَيهِ شَهوَتُهُ !
شهوتران و هوس باز نيست :
ذَهابُ العَقلِ بَينَ الهَوي و الشَّهوَةِ . قَرينُ الشَّهوَةِ مَريضُ‏ النّفسِ ، مَعلولُ العَقلِ !
شهوت و غرايزش را مديريت مي كند :
غَلَبَ شَهوَتَهُ !
بر هوي و هوسش چيره است :
غلب هواه !
هيجان هاي خود را مديريت و كنترل مي كند و بدمستي نمي كند :
يَحتَرِس مِن سُكرِ المالِ و سُكرِ القُدرَةِ و سُكرِ العِلمِ و سُكرِ المَدحِ و سُكرِ الشَّبابِ ، فإنَّ لِكُلِّ ذلكَ رِياحاً خَبيثةً تَسلُبُ العَقلَ و تَستَخِفُّ الوَقارَ !
هيجان هاي خشم ، ميل و ترس خود را مديريت مي كند :
مَنْ يَمْلِكُ نَفْسَهُ إِذَا غَضِبَ وَ إِذَا رَغِبَ وَ إِذَا رَهِبَ !
در ميل ها و خواهش هايش ميانه رو و معتدل است :
القَصدُ عِندَ الرَّغَبِ !
به هنگام ترس صبور و شكيباست و دستپاچه نمي شود :
الصَّبرُ عِندَ الرَّهَبِ !
خشم خود را فرو مي خورد :
و الكاظمين الغَيظِ
به هنگام خشم بردبار است :
الحِلمُ عِندَ الغَضَبِ
با داشتن قدرت و قوت انصاف ورزد :
أنصَفَ عَن قُوَّةٍ !
بدي را به نيكي پاسخ دهد :
جازي الاسائه بالاحسان !
دشمني او از دوستي نادان سودمندتر است :
عَداوة العاقل خير من صَداقة الجاهل !
نادان را درك مي كند :
يعرف الجاهل لأنه كان قبلُ جاهلا !
از رفتار نادان خيلي به شگفت نمي آيد :
تعجب الجاهل من العاقل أكثر من تعجب العاقل من الجاهل !
با نادان چونان پزشك با بيمار روبرو مي شود ، و از مهارت همدلي و هم حسي برخوردار است :
يُخاطب الجاهل مخاطَبَة الطبيب المريض !
در زندگي به ميزان رفع نيازهاي اساسي بسنده مي كند :
قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ !
ناپسند را از خودش دور مي سازد :
عَقَلَ الذَّمَّ عَنْ نَفْسِهِ !
به هوش شناختي ( IQ ) بسنده نمي كند :
إنّ اللَّهَ يَقِي بالتَّقوي عَنِ العَبدِ ما عَزُبَ عَنهُ عَقلُهُ !
از مشروبات ممنوع پرهيز دارد :
حَرّمَ اللَّهُ الخَمرَ لِما فيها مِن تَغْييرِها عُقولَ شارِبِيها !
دل بسته دنيا نيست :
حُبُّ الدنيا يُفسِدُ العقلَ !
عاشق دنيا نيست :
لا تَنظُرْ إلَيها نَظَرَ العاشِقِ الوامِقِ !
اهل زرنگي نيست :
إنّ اللَّهَ تعالي‏ وَسَّعَ‏ أرزاقَ الحَمقي‏ لِيَعتَبِرَ العُقَلاءُ و يَعلَمُوا أنّ الدنيا ليسَ يُنالُ ما فيها بِعَمَلٍ و لا حِيلَةٍ !
سخاوتمند است :
السَّخاءُ ثَمَرَةُ العَقلِ !
عُذر پذير است :
أعقَلُ النّاسِ أعذَرُهُم لِلنّاسِ !
عاشق نمي شود :
مَن عَشِقَ شَيئاً أعشي ( أعمي‏ ) بَصَرَهُ و أمرَضَ قَلبَهُ ، فَهُوَ يَنظُرُ بِعَينٍ غَيرِ صَحيحَةٍ ، و يَسمَعُ بِاُذُنٍ غَيرِ سَميعَةٍ ، قَد خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقلَهُ ، و أماتَتِ الدّنيا قَلبَهُ !
اگر عاشق شد عشقش را مديريت مي كند :
مَن عَشِقَ فَكَتَمَ و عَفَ‏ فَماتَ فهُو شَهيدٌ !
عاشق عبادت است :
مَن عَشِقَ العِبادَةَ فَعانَقَها ، و أحَبَّها بقَلبِهِ ، و باشَرَها بِجَسَدِهِ و تَفرَّغَ لَها ، فَهُو لا يُبالي عَلي ما أصبَحَ مِنَ الدُّنيا : عَلي عُسرٍ أم عَلي يُسرٍ !
اهل بندگي است :
العقل ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ وَ اكتُسِبَ بِهِ الجِنانُ !
عفت مي ورزد :
مَن عَقَلَ عَفَّ !
دلِ بزرگي دارد :
حِفظُ قَلبِكَ ما استَودَعتَهُ !
از كنار لغو و بيهوده بزرگوارانه و كريمانه مي گذرد :
وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً !
كارهاي بيهوده را ترك مي كند :
بِتَركِ ما لا يَعنيكَ يَتِمُّ لَكَ العَقلُ !
زياد اهل سرگرمي نيست :
مَن كَثُرَ لَهوُهُ قَلَّ عَقلُهُ !
ريا كار نيست :
اذا عَمِلَ أخلص !
دل از مهر دنياي فريبنده خالي مي كند :
مِن عَلاماتِ‏ العَقلِ التَّجافي عَن دارِ الغُرورِ !
رويكردش به سراي جاودان است :
الإنابَةُ إلي دارِ الخُلودِ !
براي خانه ي قبر توشه بر مي گيرد :
التَّزَوُّدُ لِسُكنَي القُبورِ !
براي روز رستاخيز آماده مي شود :
التَّأهُّبُ لِيَومِ النُّشورِ !
در همه حال حريم خداوند را نگه مي دارد و از او حساب مي برد :
تَقوي اللَّهِ في كُلِّ حالٍ !
دنيا را دشمن مي دارد و هوس را سركوب مي كند :
ثَمَرَةُ العَقلِ مَقتُ الدّنيا و قَمعُ الهَوي !
در نيازهاي اساسيش درمانده نيست :
مَن عَدِمَ قُوتَهُ كَثُرَت خَطاياهُ !
الفَقرُ مَنقَصَةٌ للدِّينِ ، مَدهَشَةٌ للعَقلِ ، داعيَةٌ لِلمَقتِ !
در صدد ترميم و تأمين نيازهاي زندگي است :
مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ !
با خردورزي به خداوند نزديك مي شود :
إذا تَقَرَّبَ العِبادُ إلي‏ خالِقِهِم بالبِرِّ فَتَقَرَّبْ إلَيهِ بالعَقلِ تَسبِقْهُم !
رو به پيشرفت است :
الكَيِّسُ مَن كانَ يَومُهُ خَيراً مِن أمسِهِ !
در حدّ و مرز خود مي ماند و از اندازة خود تجاوز نمي كند :
أن يَقِفَ عند حَدِّه و لا يَتَعدّي‏ قَدْرَهُ !
با ديگران آن گونه رفتار ميكند كه دوست دارد با او رفتار شود :
صاحَبَ النّاسَ‏ بِالَّذي يُحِبُّ أن يُصاحِبوهُ !
هر گاه وعده دهد وفا كند ولي هرگاه بيم دهد درگذرد :
إذا وَعَدَ وَفي و إذا تَوَعَّدَ عَفا !
شكم شُل نيست :
عَفَّ بَطنُهُ !
بر عمر سپري شده‌ ‏اش مي گريد :
بُكاؤهُ علي ما مَضي مِن زَمانِهِ !
به پيمان ها وفادار است :
الوَفاءُ بالذِّمَمِ !
به بخشش هاي مالي خود خوشحال مي شود در حالي كه انسان بي شخصيت به دارايي خويش مي نازد :
يَبتَهِجُ بفَضلِهِ و اللَّئيمَ يَفتَخِرُ بمُلكِهِ !
هرگز از خداوند پيش مردم شكايت نمي برد :
لا تَشكُوَنَّ اللَّهَ إلَي الخَلقِ !
خيرخواه و يك رنگ است ولي بي شخصيت ناخالص و خيانتكار است :
النَّصيحَةُ مِن أخلاقِ الكِرامِ و الغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ !
در عفو و گذشت شتاب كند در حالي كه بي شخصيت در انتقام گيري شتاب دارد :
المُبادَرَةُ إلَي العَفوِ مِن أخلاقِ الكِرامِ و المُبادَرَةُ إلَي الانتِقامِ مِن شِيَمِ اللِّئامِ !
به سوي نيكوكاري شتاب دارد :
لِلكِرامِ فَضيلَةُ المُبادَرَةِ إلي فِعلِ المَعروفِ و إسداءِ الصَّنائعِ !
اهل جود و بخشندگي است :
سُنَّةُ الكِرامِ الجُودُ !
اموال خود را به حقّ خرج مي كند :
يُنفِقُ مالَهُ في حَقٍّ . إنّ للسَّخاءِ مِقداراً فإنْ زادَ علَيهِ فهُو سَرَفٌ !
نياز ديگران را بي خواهش برآورد :
السَّخاءُ ما كانَ ابتِداءً !
داوطلبانه محبت كند :
التَّبرُّعُ بالمَعروفِ و الإعطاءُ قَبلَ السُّؤالِ !
آنچه زيبنده او نيست فرو گذارد :
تَركُهُ ما لايَجمُلُ بهِ !
به وطن خود علاقه مند است :
حَنينُهُ إلي أوطانِهِ !
دوستان ديرين را نگه مي دارد :
حِفظُهُ قَديمَ إخوانِهِ !
گناهان را با بخشش مي پوشاند :
تغمد [تعمد] الذنوب بالغفران [بالكفران]
از دنيايش به خاطر آخرت مي گذرد :
باع دنياه بآخرته !
از گناهان دوري مي كند :
تورع عن الذنوب !
از عيب ها دوري مي ورزد :
تنزه عن العيوب !
به دنياي ناپايدار بي ميل است :
زَهِدُوا فِي الدُّنْيَا وَ رَغِبُوا فِي الْآخِرَةِ ؛ لِأَنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا طَالِبَةٌ مَطْلُوبَةٌ ، وَ الْآخِرَةَ طَالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ ، فَمَنْ طَلَبَ الْآخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْيَا حَتَّي يَسْتَوْفِيَ مِنْهَا رِزْقَهُ ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْيَا طَلَبَتْهُ الْآخِرَةُ فَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ فَيُفْسِدُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتَهُ !
به بهشت مايل است :
رغب في جنة سنية خالدة عالية !
سراي ديگرش را به دنيايش نمي فروشد :
لم يَبِع آخرتَه بدنياه !
با گناه شخصيت خود را خوار نمي گرداند :
مَن كَرُمَت علَيهِ نَفسُهُ لَم يُهِنْها بالمَعصيَةِ !
دنيا در چشمش خُرد و ناچيز است :
مَن كَرُمَت نَفسُهُ صَغُرَتِ الدُّنيا في عَينِهِ !
از هر چيز عالي ترين آن را مي جويد :
يَطلُبُ مِن الاُمورِ أعلاها !
به دنبال پُر ارج ‏ترين خوي ها است :
يطلب مِن الأخلاقِ أسْناها !
بسيار كمك و ياري مي رساند :
كثير المَعونةِ !
دست بخشنده دارد :
سَخِيُّ الكَفِّ !
دست رد به سينه درخواست كننده نمي زند :
لا يَرُدُّ سائلاً !
اگر با دنيا خواهان رفتار كند زيرك ترين آنهاست :
إن سلَكَ مَع أهلِ الدُّنيا كانَ أكيَسَهُم !
هرگاه با آخرت جويان سلوك كند پارساترين آنهاست :
إنْ سَلكَ مَع أهلِ الآخرةِ كانَ أورَعَهُم !
حلال او را از سپاسگزاري باز نمي دارد :
لا يَشْغَلُ الْحَلَالُ شُكْرَهُ !
حرام بر صبرش چيره نمي شود :
لا يَغْلِبُ الْحَرَامُ صَبْرَهُ !
مطيع خداوند است ؛ اگر چه خوشگل و والا مقام نباشد :
أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ ذَمِيمَ الْمَنْظَرِ حَقِيرَ الْخَطَرِ !
به خداوند يكتا ايمان دارد و در اطاعت او مي كوشد :
وَحَّدَ اللَّهَ وَ عَمِلَ بِطَاعَتِهِ !
در برابر خداوند خاكسار است :
كَمالُ العَقلِ في ثَلاثَةٍ : التَّواضُعِ للَّهِ‏ِ !
از يقين و باور خوبي برخوردار است :
و حُسنِ اليَقينِ !
حاضر است دنيايش را رها كند ، اما از دينش دست بر نمي دارد :
يَتْرُكُ دُنْيَاهُ وَ لا يَتْرُكُ دِينَهُ !

رابطه روزه با عبادت

رابطه روزه با عبادت
اصولا چه‏ارتباطى بين عبادت و روزه است كه بدون روزه نمى‏توان به عبادت دست‏يافت؟
براى آن كه به جواب سؤال مذكور برسيم بايد به دو نكته توجه كنيم:
الف)عبادت چيست؟
ب)روزه، داراى چه مراحلى است؟
در بيان بند اول گوييم:عبادت، عبارت است از خضوع و تسليم بى‏قيد وشرط در مقابل اوامر و نواهى معبود.عبادت، يعنى شخص عابد، تمام حركات وسكنات خويش را در طول زندگى با خواست و رضايت معبودش تنظيم كند وبدون رضايت او عملى را مرتكب نگردد.اگر سخن مى‏گويد مواظب باشد كه‏خلاف رضاى او سخن نگويد!اگر سكوت مى‏كند، سكوتش خلاف دستور اونباشد.اگر نگاه مى‏كند دقت كند كه نگاهش با دستورى از دستورهاى حق تعالى منافات نداشته باشد.اگر مى‏خورد مواظب رضايت معبود باشد.اگر نمى‏خوردباز رضايت معبود را در نظر بگيرد.و خلاصه در تمام حالات و همه كارهارضايت معبود را مراعات كرده و بر خلاف رضاى او عملى انجام ندهد.
عرب به راه هموارى كه دست انداز نداشته باشد مى‏گويد:«طريق معبد»ودر مقابل به هر چيزى كه از نظم و انتظام خاص به خود خارج گردد مى‏گويد:«فاسق‏».
بنابر اين، عابد كسى است كه اطاعت و فرمانبردارى از معبود سراپاى او راپر كرده باشد و در وى هيچ گونه ناهموارى و ناهنجارى مشاهده نگردد و فاسق‏كسى است كه نظم و انتظام عبوديت را بر هم زده و از اطاعت معبود خارج شود.
مراحل روزه
حال كه معناى عبادت روشن شد، در بيان امر دوم(مراحل روزه)گوييم:علماى اخلاق و همچنين قاطبه اهل عرفان، روزه را داراى سه مرحله دانسته‏اند:
1.روزه عام(صوم العموم);
2.روزه خاص(صوم الخصوص);
3.روزه اخص(صوم خصوص الخصوص).
روزه عام-كه عموم مسلمانان آن را فهميده و بدان پاى بندند-عبارت است ازاين كه روزه‏دار خود را از ارتكاب مفطرات نه گانه(خوردن و آشاميدن، جماع، استمنا، دروغ بستن به خدا و پيامبر و جانشينان پيامبر عليهم السلام، رساندن غبار غليظبه حلق، فرو بردن تمام سر در آب، باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تااذان صبح، اماله كردن، قى كردن)كه شرح آنها در رساله‏هاى عمليه آمده است-نگاه دارد.
روزه خاص كه افراد خاصى توفيق انجام آن را دارند، عبارت است از اين‏كه:شخص روزه‏دار، علاوه بر امساك از مفطرات نه گانه، چشم، گوش، زبان، دست، پا و ديگر اعضاى خود را از گناه حفظ كند.چشم را از نگاه شهوت آلود، گوش را از استماع غيبت و غنا و... و زبان را از دروغ، غيبت، فحش، تهمت، جدال، استهزا و...و هم چنين بقيه اعضا را از گناهان مربوط به آنها باز دارد.رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به همين نوع از روزه اشاره دارد، آن جا كه مى‏فرمايد:
«خمس يفطرن الصائم:الكذب و الغيبة و النميمة و اليمين الكاذب و النظربشهوة; پنج چيز است كه روزه روزه‏دار را باطل مى‏كند:دروغ، غيبت، سخن چينى، قسم دروغ و نگاه شهوت آلود.»
يا آن جا كه مى‏فرمايد:
«من اغتاب مسلما بطل صومه و نقض وضوءه فان مات و هو كذلك مات و هومستحل لما حرم الله;[9];هر كس برادر مسلمان خود را غيبت كند، روزه و همچنين‏وضوى او باطل مى‏شود و اگر بر آن حالت‏بميرد، در حالى مرده كه حرام خدا راحلال شمرده است.»
امام صادق عليه السلام نيز به همين نوع از روزه اشاره دارد آن جا كه مى‏فرمايد:
«اذا صمت فليصم سمعك و بصرك من الحرام و القبيح و دع المراء و اذى الخادم و ليكن عليك و قار الصائم و لا تجعل يوم صومك كيوم فطرك;هر گاه روزه گرفتى‏بايد گوش و چشمت از عمل حرام و كار ناشايست روزه باشد، و مجادله و اذيت‏خدمتكار را ترك كنى و به وقار روزه‏دار مزين باشى و در نهايت هيچ گاه روزروزه‏دارى‏ات را مانند روزى كه روزه ندارى قرار مده.»
و اما روزه اخص اين است كه:روزه‏دار، علاوه بر امساك از مفطرات نه گانه‏و خوددارى از ارتكاب گناه، قلب خويش را از جميع همم و افكار دنيوى و آن چه‏غير حق است، فارغ سازد و آن را در بست در اختيار خدا جل جلاله قرار دهد.وبه فرموده امام صادق عليه السلام:
«القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله; قلب حرم خداست پس غيرخدا را در حرم خدا جاى مده.»
«و القلب السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه; قلب سليم قلبى است كه‏با خدا ملاقات كند، در حالى كه احدى جز او در آن نباشد.»
بديهى است كه اين نوع روزه از هر كسى ساخته نيست، بلكه فقط براى عده‏اى‏معدود كه به توحيد حقيقى دست‏يافته‏اند و در دار وجود، غيرى نمى‏بينند، و جزاسما و صفات و افعال حق را در عالم، دخيل و مؤثر نمى‏دانند، ميسر است;لذاروزه‏«اخص‏»يا«خصوص الخصوص‏»ناميده شده است.و نيز روشن است‏روزه‏اى كه مقصود بالذات و مقصد اعلا است و جزايش خود خداوند است همين‏نوع روزه مى‏باشد و روزه‏دار به اين معناست كه به حق، مهمان خداست وخداوند، ميزبان او است.
پرسش وپاسخ
چرا اسلام روزه را واجب كرده است؟
اثر روحى روزه آن است كه سبب تقوا و پرهيزگارى در انسان روزه‏دار مى‏شود . بايد دانست كه روزه تاثير بزرگى در صحت‏بدن انسان دارد، چرا كه روزه براى استراحت دستگاه گوارش خصوصا معده و روده‏ها و منظم كردن ترشحات معده و ترتيب دادن به اعمال هضم، بسيار مفيد مى‏باشد و دانشمندان حيوان‏شناس گفته‏اند، حتى حيوانات هم از روى غريزه‏ى خدادادى گاهى روزه مى‏گيرند، از جمله در درندگان از قبيل شير و پلنگ و ببر ملاحظه شده كه هفته‏اى يك روز از خوردن هرگونه غذا خوددراى مى‏كنند . خلاصه اين كه روزه تاثيرات روحى و اخلاقى و جسمى فراوانى دارد . بايد گفت كه در قديم اطبا به امساك و خوددارى از خوردن و آشاميدن خيلى اهميت مى‏دادند و به وسيله‏ى آن خيلى از امراض را معالجه نمودند و در طب جديد، نام امساك و پرهيز را رژيم غذايى گزارده‏اند و اين همان روزه است كه به نام‏هاى مختلف ناميده مى‏شود .

علماى روان شناس جديد، روزه را يكى از بهترين عوامل صحت‏شمرده‏اند . پرفسور وكتور پوشر فرانسوى مى‏گويد: روزه بهترين وسيله براى تندرستى مى‏باشد .

بايد گفت كه روزه در معالجه‏ى اغلب امراض، مفيد و در پاره‏اى از بيمارى‏ها علاج منحصر به فرد مى‏باشد و اگر هم منحصر به فرد نباشد، انصافا بهترين و سهل‏ترين روش معالجه است .
اما فوايد روزه به طور اختصار:
1 . در مورد اختلال حاد و مزمن روده‏ها و در هنگامى كه فرمانتاسيون و تخميرات معده و روده بيمار را دچار دل‏دردهاى شديد مى‏كند .

2 . هنگام زياد شدن وزن بدن كه معمولا ناشى از پرخورى و كم‏حركتى است .

3 . در بيماران مبتلا به فشار خون .

4 . در بيمارى دولاب و مرض قند .

در كشورهاى اسلامى اغلب مسؤولين نظم اجتماع، با آمار و ارقام ثابت كرده‏اند كه در ماه رمضان تعداد جرايم، نزاع‏ها، كشتارها و جنايات به حداقل مى‏رسد .

در روزه گرفتن دو فايده منظور شده است:

1 . حفظ الصحه‏ى بدن 2 . تزكيه‏ى نفس و تربيت روح . .

قرآن در فلسفه‏ى روزه مى‏فرمايد «لعلكم تتقون‏» (تا شايد پرهيزكار شويد)

و حضرت على ( عليه السلام) مى‏فرمايد: «والصيام ابتلاء لاخلاص الخلق‏» (روزه براى آزمايش اخلاص مردم واجب گشت) .

حضرت زهرا ( عليها السلام) مى‏فرمايند: براى آن است كه دل‏هاى شما تزكيه و پاك و با صفا گردد . و تيرگى‏هارا از آن بزدايد و روح انسان رابراى مقاومت‏شايسته آماده سازد .

چرا بنا بر روايتى روزه مهم‏تر از نماز است؟
از اين جهت كه زن در حال حيض و نفاس هم نماز و هم روزه راترك مى‏كند، ولى بعدا فقط بايد روزه را قضا كند و ديگر اين كه اگر كسى علنا نماز نخواند، حدشرعى ندارد، ولى اگر روزه را علنى خورد، حد بر اوجارى مى‏شود .

ديگر اين‏كه خداوند مى‏فرمايد: «انااجزى به‏» يا «انااجزى به‏» يعنى من پاداش روزه را مى‏دهم، يا من پاداش روزه‏ى روزه‏دار هستم در حالى كه درباره‏ى نماز چنين چيزى نفرموده است .

چرا خداوند شصت روز روزه را كفاره‏ى خوردن يك روزه قرار داده است؟

بايد گفت كه منظور از مساوات ميان «گناه‏» و «كيفر» مساوات عدد نيست، بلكه كيفيت عمل را نيز بايد در نظر گرفت . خوردن يك روزه‏ى ما رمضان با آن همه اهميتى كه دارد، مجازاتش تنها يك روز كفاره نيست، بلكه بايد آن‏قدر روزه بگيرد كه به اندازه‏ى احترام آن يك روز ماه مبارك شود; به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه كيفر گناهان در ماه رمضان بيش از ساير ايام است و ثواب اعمال نيك هم بيش‏تر است، تا آن‏جا كه مثلا يك ختم قرآن در اين ماه، برابر هفتاد ختم قرآن در ماه‏هاى ديگر است .

چرا واجب شده است كه در سال سى روز (ماه رمضان) روزه بگيرند؟
روايت است كه وقتى حضرت آدم ( عليه السلام) در بهشت از درختى كه نهى شده بود، تناول كرد، تا سى روز آن غذا در شكمش بود، به همين دليل خداوند بر بندگان و فرزندان حضرت آدم تا روز قيامت واجب نمود تا سى روز را در سال روزه بگيرند .

گوش دادن به موسيقى بدون اختيار ازنظر رهبر معظم دام ظله

گوش دادن به موسيقى بدون اختيار

س: اگر در مكانى باشيم كه موسيقى لهوى بى‏اختيار به گوش ما مى‏رسد (و نهى از منكر هم اينجا اثرى ندارد) چه وظيفه‏ اى داريم؟
ج) اگر ترك آن محل و يا آن مجلس ممكن نباشد و يا موجب مشقت باشد، شما به آن اعتنا و توجه نكنيد اگر چه بى‏اختيار به گوش شما برسد.

نکته اخلاقی

از حضرت آيت الله بهجت سوال شد به ما سفارشی بفرمایید تا به آن عمل کنيم و از مشکلات نجات يابيم معظم له در پاسخ اين روايت پيامبر را بيان فرمودند:
 قال رسول الله (صلی الله عليه واله)
اَلا أدُلُّکُم عَلی دائِکُم و دَوائکُم ؟ ألا إِنَّ دائِکُم الذُّنوبُ ودَوائَکُم الاستِغفار  
  نبی اکرم فرمودند:
آيا می خواهيد شما را به دردتان و داروی دردتان راهنمايي کنم
درد شما گنـــــاهان و درمانش استغفـــــــــار است
   ميزان الحکمه جلد نهم ص 4350
  سپس فرمودند: جمله استغفراله و ربی و اتوب اليه را تا می توانيد و از روی اعتقاد کامل بگوييد

حقوق از دیدگاه امام سجاد ع

و اكبر حقوق الله عليك ما اوجبه لنفسه تبارك و تعالى من حقه الذي هو اصل الحقوق ومنه تفرع ؛ ثم (ما) اوجبه عليك لنفسك من قرنك الى قدمك على اختلاف جوارحك .

ترجمه : بزرگترين حقوق خداوند بر تو حقيست كه آن ذات مقدس به عنوان حق خود رعايت آنرا برتو واجب نموده است ؛ حقـي كه اصل حقوق است و از آن حقـوق ديـگر منتشر ومتفرع ميشود و در درجه دوم حق خودت بر خودت  ميباشد ؛ كه اين حقوق از فرق سر تا كف پاي ترا شامل ميشود .

فجعل لبصرك عليك حقا و لسمعك عليك حقا و للسانك عليك حقا و ليديك عليك حقا و لرجلك عليك حقا و لبطنك عليك حقا و لفرجك عليك حقا فهذه الجوارح السبع التى بها تكون الافعال .

ترجمه : پس خداوند متعال بر تو واجب كرده رعايت حق چشمت و حق گوشت و حق زبانت و حق دستهايت و حق پايت و حق شكمت و حق عورتت را ؛كه اين اعضاي هفت گانه ؛ سبب افعال و اعمال تو ميباشد و از اين اعضا بعنوان وسيله اي براي رسيدن به اميال و آرزوهايت استفاده مينمائي

ثم جعل عزوجل لافعالك عليك حقوقا فجعل لصلاتك عليك حقا و لصومك عليك حقا و لصدقتك عليك حقا و لهديك عليك حقا ولافعالك عليك حقا

ترجمه : سپس خداوند متعال از براي افعال و كردار تو نيز به عهده تو حقوقي را قرار داد پس بر گردن تو گزاشت حـق نماز و حق روزه و حق صدقه و حق قرباني را و هم چنين ساير افعال و كارهائي كه از تو صادر ميشود همه را بر عهدهء تو حقـوقي است كه از طرف خداي متعال جعل شده است .

ثم تخرج الحقوق منك الى غيرك من ذى ( ذوى ) الحقوق الواجبة عليك و اوجبها عليك حق ائمتك ثم حقوق رعيتك ثم حقوق رحمك .

ترجمه : آنگاه حقوقي را كه غير تو برتو دارد از كساني كه داراي حقوق لازم و واجب الرعايه برتو ميباشند و خداوند آن حقوق و رعايت آنرا بر تو واجب نموده است  پس واجب ترين آن ؛ حق پيشوايان ؛ بعد حقوق زير دستان و بعد حقوق نزديكان ميباشد .

فهذه حقوق يتشعب منها حقوق .

ترجمه : اين حقـوقي كه ذكر شد ريشه و اصل ساير حقوق است و تمام حقـها به اين حقوق برگشته و از آن منتشر ميشود

فحقوق ائمتك ثلاثة اوجبها عليك ؛ حق سائسك بالسلطان ؛ ثم( حق ) سائسك بالعلم ؛ ثم حق سائسك بالملك ؛ و كل سائس امام .

ترجمه : پس حقوق پيشواياني كه خداوند برذمه توگزاشته است و رعايت آنرا واجب نموده است ؛سه قسم است ؛حق كسي كه پيشواي تو در حكومت است و بعد حق كسي كه پيشواي تو در علم است و بعد حق كسي كه پيشواي تو در مُلك است و هركسي كه ترا از جهتي اداره كند پيشواي تو به حساب مي آيد .

و حقوق رعيتك ثلاثة أوجبها عليك ؛ حق رعيتك بالسلطان ؛ ثم حق رعيتك بالعلم فان الجاهل رعية العالم ؛ و حق رعيتك بالملك من الازواج و ما ملكت من الايمان .

ترجمه : حقـوق رعيت يا كساني كه به نحوي از انحاء  تحـت سرپرستي تو قراردارند نيز سه قسم است  كه خداوند رعايـت آنرا بر تـو واجب نمـوده است ؛ كسي كه تحـت سيـطره و حكومت تو قرار دارد برتو حقـي دارد و كسي كه از تو علم فرا ميگيرد برتو حقي دارد زيرا كه جاهل رعيت عالم است .

و كسي كه تحت تكفـل تو قرار دارد مثل زني كه با او ازدواج نموده اي يا  كساني كــه مملوك تو هستند همه برتو حقوقي دارند .

و حقوق رحمك كثيرة متصلة بقدر اتصال الرحم فى القرابة ؛ فاوجبها عليك حق امك ؛ ثم حق ابيك ؛ ثم حق ولدك ؛ ثم حق اخيك ثم الاقرب فالاقرب و الاول فالاول .

ترجمه : اما كساني رحم تو هستند؛ پس حقـوق آنان زياد است ؛باندازهء تعداد  اقارب و نزديكان انسان و خداونـد بر تو واجـب نموده است حق مادرت و حق پدرت  و حـق فرزندانت و.حق برادر و خواهرت و بعد حق ساير نزديكانت ؛ پس هركه  قريبتر است مقدم تر است و رعايت حقش در اولويت قرار دارد .

ثم حق مولاك المنعم عليك ؛ ثم حق مولاك الجارى نعمته عليك ( عليه نعمتك ) ثم حق ذى المعروف لديك ؛ ثم حق مؤذنك بالصلاة ؛ ثم حق امامك فى صلاتك ؛ ثم حق جليسك .

ترجمه : بعد حـق مولا و ولي تست كه بر تو احسان ميكند و بعد حـق غلام و نوكرت هست كه تو به او احسان مينمائي و بعد حق كساني كه نسبت به تو احسان نموده اند وبعد حق اذان گوينده براي نماز و بعد حـق كسي كه امام تو در نماز است و بعد حـق كسي كه هم مجلس يا هم نشين تو ميباشد .

ثم حق جارك ؛ ثم حق صاحبك ؛ ثم حق شريكك ؛ ثم حق مالك ؛ ثم حق غريمك الذى تطالبه ؛ ثم حق غريمك الذى يطالبك ؛ ثم حق خليطك ؛ ثم حق خصمك المدعى عليك ؛ ثم حق خصمك الذى تدعى عليه ؛ ثم حق مستشيرك ؛ ثم حق المشير عليك .

ترجمه : سپس حق همسايه و حق رفيق و حق شريك و حق مال و حق كسي كه به او قرض داده اي و حق كسيكه از او قرض گرفته اي و حق كسي كه باتو معاشرت دارد  و حق كسي كه مدعي تو ميباشد  و حـق كسي كه تو مدعي او ميباشي و حق كسي كه از تو مشورت مي خواهد و حق كسيكه تو از او مشورت مي خواهي .

ثم حق مستنصحك ؛ ثم حق الناصح لك ؛ ثم حق من هو اكبر منك ؛ ثم حق من هو اصغر منك ؛ ثم حق سائلك ؛ ثم حق من سألته ؛ ثم حق من جرى لك على يديه مسائة بقول او فعل او مسرّة بذلك بقول او فعل عن تعمد منه او غير تعمد منه ؛ ثم حق اهل ملتك عامة ؛ ثم حق اهل الذمة ثم الحقوق الجارية بقدر علل الاحوال و تصرف الاسباب فطوبى لمن اعانه الله على قضاء ما اوجب عليه من حقوقه و وفقه و سدده .

ترجمه : سپس حق كسيكه اورا راهنمائي نموده اي وحق كسي كه ترا راهنمائي كرده هست و حق كسيكه بزرگتر است و حق كسيكه  كوچك تر است ؛ و حـق كسيكه چيزي از تو ميخواهد و حق كسيكه تو از او چيزي ميخواهي ؛ و حق كسيكه بـدي يا خوبي از او به تو رسيده است ؛ چه از روي عمد يا از روي خطا ؛ اعـم از آنكه آن خـوبي يا بدي گفتار باشد  يا رفتار ؛ بعد حق همه مسلمانها به طـور عموم ؛ و حق غير مسلمانها كـه در حال جنگ و نبرد با مسلمانها نباشند ؛ وبعد حقوق هر حادثه و پيش آمدي كه پيش مي آيد و اتفاق مي افتد .

پس خوشا به حال كسيكه خداوند اورا كمك نمايد بر انجام آنچه كه بر او واجب  كرده است از حقوق و رعايت آن و توفيقش دهد و راهنمائي اش نمايد .

1- حق الله

 فاما حق الله الاكبر فانك تعبده لا تشرك به شيئا ؛ فـاذا فعلت ذلك باخلاص جعــل لك على نفسه ان يكفيك امر الدنيا و الاخرة و يحفظ لك ما تحب منها .

ترجمه : پس حق خداوند كه بزرگترين حـق است ؛ بر گردن تو آنست كه فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي ؛ پس وقتي كه چنين بودي و بنده مخلص او شدي ؛ خداوند نيز بر خود واجب ميكند كه دنيا و آخرت ترا كفايت نموده و آنچه را كه از دنيا و آخرت دوست ميداري براي تو حفظ نمايد .

2-. حق انسان برخودش

 و اما حق نفسك عليك فأن تستوفيها فى طاعـة الله ؛ فتـؤدى الى لسانـك حقـه و الى سمعك حقه و الى بصرك حقه و الى يدك حقها و الـى رجلك حقهـا و الى بطنـك حقه و الى فرجك حقه و تستعين بالله على ذلك .

ترجمه : اما حق خودت بر خودت آنست كه از تمام قوه و نيروي خداداديت ؛ استفـاده كني و خودت را در مسير طاعت خداوند قرار دهي ؛ پس ادا نمائي حق زبانت را و حـق گوشت را وحق چشمت را و حق دستت را وحق پايت را و حق شكمت را و حق عورتت را و در اداي اين حقوق از خدا كمك بخواهي و به او اتكاء كني .

حقوق اعضا

3- حق زبان .

و اما حـق اللسان فاكـرامه عـن الخنى و تعويـده على الخيـر و حمله على الادب  و اجمامه إلا لموضع الحاجة و المنفعة للدين  و الدنيا و اعفائـه عـن الفضـول الشنعة القليلة الفائدة التى لا يؤمن ضررها مع قلة عائدتها و بعد شاهد العقل و الدليل عليه و تزين العاقل بعقله حسن سيرته فى لسانه و لا قوة الا بالله العلى العظيم .

ترجمه : اما حق زبانت بر تو آنست كه از فحشا و منكرات دورش نگهداري و به گفتـن كلمات خوب و نافع عادتش دهي و وادارش كني كه با ادب وخوب سخن گويد و از زياد گفتن و بيخود چرخيدن در دهان منعش نمائي تا سكوت را رعايت كند مگر در جائي كه نياز به تكلم باشد و نفعي براي دنيا و آخرت داشته باشد و نگزاري سخني كه فائده و نفعي ندارد و جز ضرر و زيان حاصلي در آن متصور نيست؛ از دهان تو خارج شــود بعد از آنكه عقل و نقل بر مضر بودن و بد بودن آن دلالت دارد ؛ زيرا كه زينت عاقل به عقلش در خوبي گفتار و درست سخن گفتن است و حول و قوه اي نيست مگر به  حول و قوه خداوند بزرگ .

4- حق گوش

و أما حق السمع فتنزيهه عن أن تجعله طريقا إلى قلبك إلا لفوهة كريمة تحدث فــى قلبك خيراأو تكسب خلقا كريما فإنه باب الكلام إلى القلب يؤدى إليه ضروب المعانى على ما فيها من خير او شر و لاقوة الا بالله .

 ترجمه : اما حق گوش بر تو آنست كه منزه وپاك كني از اينكه راهي بهسوي قلب تو باشد مگر براي شنيدن مطالب خوب و مفيدي كه در قلب تو خيري ايجاد نمايد ؛ يا آنكه سبب كسب خلق نيكي گردد ؛ زيرا گوش دروازهء سخن به سوي قلب است و موجـــب انتقال انواع و اقسام معاني به قلب ميباشد با تمــام خوبيها يا بديهاي كه در آن وجود دارد و قوت و قدرتي نيست مگر قوت و قدرت پروردگار .

5- حق چشم .

و أما حق بصرك فغضه عما لا يحل لك و ترك ابتذاله إلا لموضع عبرة تستقبل بهــا بصرا أو تستفيد بها علما فإن البصر باب الإعتبار

 

ترجمه : اما حق چشمت برتو آنست كه برگرداني آنرا از چيزي كه خداوند ترا از ديدن آن منع نموده است و بيجهت بهر طرف و هر چيز نظر نكني ؛ مگر در جائي كه موجـب پند و عبرتي باشد يا سبب بصيرت و بيداري گردد و يا علمي از آن استفاده شود زيرا چشم دروازهء پند و عبرت گرفتن است .

6- حق پا

 و أما حــق رجليك فأن لاتمشى بهما إلى ما لايحــل لــك و لاتجعلهمــا مطيتك فى الطريق المستخفة بأهلها فيها فإنها حاملتك و سالكة بك مسلك الديـن و السبــق لك و لاقوة ‘لا بالله .

ترجمه : اما حق پاهايت برتو آنست كه از آن به عنوان وسيله اي براي رفتن به طرف حرام استفاده نكني و پا را مركب در راهي كه سبب استخفاف و زبوني تو ميشود قرار ندهي ؛ زيرا كه اين دوپا ترا حمل ميكنند و سير ميدهند در مسير دين  و سبقت گرفتـن در كارهاي خوب و قوتي نيست مگر به قوت پرور دگار .

7- حق دست

 و أما حــق يــدك فأن لاتبسطهـا إلى مالايحــل لك فتنال بما تبسطها إليه مــن الله العقوبة فى الآجل و من الناس بلسان اللائمة فى العاجل ؛ و لاتقبضها مما افتــرض الله عليها؛  و لكن توقرها بقبضها عـــن كثير مما لايحل لها و بسطها الى كثيـر مما ليس عليها؛ فاذا هى قد عقلت و شرفت فى العاجل وجب لها حسن الثواب فى الاجل

ترجمه : اما حق دست بر تو آنست كه به سوي حرام دراز نشود زيرا سبب عقوبـت و و عذاب خداوند در آخرت و ملامت و سرزنش مردم در دنيا خواهد بود ؛ و دستهايت را منع نكني از چيزي كه خداوند بر آن واجب نموده است . بلكه با استفادهء صحيح و مشروع ؛ دستهايت را موقر و بزرگ نما به اين بيان كــه از تمام جيزهاي كه حرام است دورش نگهداري و براي بدست آوردن آنچه كه مفيد اسـت باز وآزادش گزاري ؛ پس درين صورت است كه مورد احترام ديگران در دنيا و پـاداش و اجر خداوند در آخرت قرار خواهي گرفت .

8- حق شكم .

و اما حق بطنك فان لاتجعله وعاء لقليل من الحرام و لا لكثير و ان تـقـتصد لـه فـى الحلال و لاتخرجه من حد التقوية الى حد التهوين و ذهاب المروة و ضبطه اذا هــم بالجوع والظمأ فان الشبع المنتهى بصاحبه الى التخم مكسلة و مثبطة و مقطعة عن كل برّ و كرم و إن الرى المنتهى بصاحبه الى السكر مسخفـة و مجهلــة و مذهبـــة للمروة .

ترجمه : اما حقيكه شكمت برتودارد پس از آن به عنوان ظرفي براي جمع شدن  حـرام چه كم باشد يا زياد استفاده نكن ؛ بلكه حتي در خوراكي هاي حلال نيز حـد اعتـدال  را كاملا رعايت كن و براي تقويت از خوراك استفاده كن و هيچ وقت بفكر پر كردن شكـم خودت تا حلقوم و ناديده گرفتن ديگران نباش و مروت و انصاف را فراموش نكن .

زيرا كه نتيجهء پرخوري تنبلي و كسالت است و ترا از خير و صلاح و نيكوئي و انجام اعمال صالحه باز ميدارد ؛ چنانكه نتيجهء زياده روي در نوشيدن مايعات نيز سخافـت و جهالت و بي عقلي خواهد بود .

9- حق عورت .

و اما حق فرجـك فحفظـه مما لايحـل لك و الاستعانـة عليـه بغض البصـر ؛ فانه مـن اعون الاعوان و كثرة ذكـر المـوت و التهـدد لنفسـك بالله و التخويف لها بـه و بالله العصمة و التأييد و لاحول و لاقوة الا به .

ترجمه : اما حق عورت ؛ عبارت است از حفظ آن از حرام و براي آنكه بتواني از حـرام حفظش نمائي ؛چشمت را از حرام برگردان كه چشم بسيار كمك كننده است و هم چنين زياد به ياد مرگ باش و خودت را تهديد به عذاب خداوند كن و از خدا بترسان و دسـت نياز به سوي خالق بي نياز  بلند نما و از او طلب كمك كن زيرا كه حول و قوهء  نيست مگر به حول و قوهء خداوند .

حقوق افعال

10- حق نماز .

فأما حق الصلاة  فأن تعلم أنها وفادة إلى الله و أنك قائم بها بين يدى الله فإذا علمت ذلك كنت خليقا أن تقوم فيها مقام الذليـل ؛ الراغـب ؛ الراهـب ؛ الخائـف ؛ الراجى ؛ المسكين ؛ المتضرع ؛ المعظـم مـن قام بين يديــــه بالسكون والإطراق ؛ و خشــوع الاطراف و لين الجناح ؛ و حسن المناجاة له فى نفسه و الطلب إليه فى فكاك رقبتك التى احاطت به خطيئتك و استهلكتها ذنوبك ؛ و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حـق نمـاز پس بـدان كه آن حضور در محضرخـداونـد متعال است و تـو در برابر خداوند متعال ايستاده اي ؛  پس وقتي متوجه اين نكته شدي سزاوار براي تو آنست كه حاضرشوي در اين محضر مانند عبد ذليلي كه رغبت به تقرب ونزديك شدن به مولايش را دارد و درحاليكه از او (به سبب گناهانت ) هراس داري بــه لطف و كرم او اميدوارباش و بامسكنت و بيچارگي به تضرع و زاري بپرداز و  حضور در محضـر او را بزرگ بدان ؛ با آرامش جسم و جان و توجه كامل بـه معبـود انس و جان تواضع و اظهار بيچارگي كرده آزاديت را از عذاب و آتش تمنا كن زيرا كه گناهان و خطاها  تو را در بند كشيده اند و بسوي هلاكت و نيستي برده اند ؛ و قـوتي نيست مگر بـه قوت خداوند متعال .

11- حق روزه

 و أما حـق الصوم فأن تعلم أنــه حجاب ضربه الله على لسانك و سمعك و بصرك  و فرجك و بطنـك ليستـرك بــه من النار ؛ و هكذا جاء فى الحـديث " الصوم جنــة من النـار " فإن سكنت اطرافـك فى حجبتها رجـوت أن تكون محجوبـا و إن أنت تركتها تضطرب فى حجابها و ترفع جنبات الحجاب فتطلع الى ما ليس لها بالنظرة الـداعية للشهوة و القوة الخارجة عن حد التقية لله لم تأمن أن تخرق الحجاب و تخرج منــه و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق روزه پس بدان كه آن حجابيست كه خداوند متعال بين زبان و گـوش و چشم و عورت و شكم تو و آتش جهنم آويختـه است ؛ تا ترا از آتش و عذاب  حفــظ نمايد ؛ چناچه از حضرت رســول صلي الله عليه واله وسلم وارد شده است كه " روزه سپري در برابر آتش جهنم است " پس اگر اعضا وجوارحت را با اين حجاب پوشانيدي اميد وار باش كه از آتش و عذاب نيز در امان خواهي بود . اما اگـر اعضايت را مطلق العنان و آزاد گزاشتي و از اين حجاب استفاده نكردي يا آنرا كاملا رعايت نكردي و از حدي كه خدا براي اعضايت تعيين نموده بود تجاوز كردي؛ با نگاهاي شهوت انگيـز و بدون ترس از خداونـد و عذاب او ؛ پس دراين صورت؛ از پاره شدن حجاب و خروج از آن در امان مباش و هيچ قوتي نيست مگر به قوت خداوند .

12- حق صدقه .

و أما حق الصدقة فأن تعلم أنها ذخرك عند ربك و وديعتك التى لا تحتاج إلىالإشهاد فإذا علمت ذلك ؛ كنت بما استودعته سرا أوثق بما استودعته علانية و كنت جـديراً أن تكون أسررت إليه أمرا أعلنته و كان الأمر بينك و بينه فيها سرا على كل حال و و لم تستظهر عليه فيما استودعته منها بإشهاد الأسماع و الأبصار عليه بها  كأنها أوثق فى نفسك ؛ لا كأنك لا تثق به فى تأدية وديعتك إليك ؛ ثم لم تمتن بها على أحد لأنها لك فإذا امتننت بها لم تأمن أن تكون بها مثل تهجين حالك منها إلى مــن مننت بها عليه ؛ لأن فى ذلك دليــلاً على أنــك لم تـرد نفسك بها؛  و لو اردت نفسك بهـــا لم تمتن بها على احد و لاقوة الا بالله .

ترجمه : اما حق صدقه پس بدان كه آن ذخيره تست در نزد پروردگار؛ و امانتي از تـو نزد خداوند متعال كه نياز به شاهد ندارد ؛ پس و قتي متوجه اين جهت شدي ؛ به  آنچه كه مخفيانه و بدون اطلاع ديگران نزد خداوند به امانت مي گزاري بيشتر مطمئن بـاش تا آنچه را كه به طور علني و آشكار .

بنا براين سزاوار براي تو آنست؛ هرچيزي را كه به عنوان امانت نزد خداوند ميگزاري به صورت مخفيانه بگزاري و از اعلان آن  و اخبار ديگران خود داري نمائي و فقط بين تو و خدايت باشد ؛و گوشها و چشمها را شاهد امانتت قرار ندهي ؛ و تو بايد به امانـت بدون شاهد و اطلاع ديگران بيشتر مطمئن باشي ؛ نه اينكه فكر كني اگر شاهدي نباشد او امانت ترا به تو بر نمي گرداند .

هرگز با دادن صدقه بركسي منت نگزار زيرا كه صدقه از تو ميباشد  و گر نه خودت را مورد توهين و تحقير خودت قرار داده اي براي آنكه در صورت منت گزاشتن ؛ خـودت را از آن اراده نكرده اي و اگر اين كار را براي خودت انجام ميدادي كس ديگري را مورد منت قرار نميدادي و قوتي نيست مگر به قوت خداوند متعال .

13- حق قرباني .

وأما حـق الهدى ؛  فأن تخلص بها ألإرادة إلى ربك و التعـرض لرحمته و قبولـه  و لا تريد عيون الناظرين دونه؛ فإذا كنت كذلك لم تكن متكلفا و لا متصنعا و كنت إنما تقصـد الى الله . واعلـم أن الله يـراد بـاليسير و لا يـراد بالعسيـر ؛  كما أراد بخـلقــه التيسير و لم يـرد بهـم التعسير و كذلك التذلل أولى بـك مـن التـدهقـن لأن الكلفـة  و المؤونـة فى المتدهـقـنين فأما التذلل و التمسكن فلا كلفة فيهمـا و لا مـؤونة عليهما لأنهما الخلقة و هما موجودان فى الطبيعة ؛ و لاقوة إلا بالله .

ترجمه : اما حق قرباني آنست كه هديه اي براي خداي متعال باشد و رحمت و قبول او را در نظر داشته باشي نه ديدن و تعريف نمودن ديگران را ؛پس وقتيكه با اين خلوص در نيت ؛قرباني را انجام دهي؛ تكلف و زحمتي براي تو نخواهد داشت زيرا فقط خدا در آن قصد شده است و بس ؛وبدان كه خداوند قصد ميشود با آسان گرفتن و نه با سخت گرفتن بر خود و ديگران چنانكه خود خداوند نيز بر بندگان خود آسان گرفته  و هرگـز بر آنان سخت نگرفته است .

و سزاوار براي تو در وقت قربان كردن اظهار تذلل و بيچارگي در پيشگاه خداوند است

حقوق رهبران

14- حق رهبر سياسي .

فأما حق سائسك بالسلطان فأن تعلم أنك جعلت لــه فتنة و أنــه مبتلى فيك بـما جعله الله له عليك من السلطان و أن تخلص له فى النصيحة و أن لا تماحكه و قــد بسطت يده عليك فتكون سبب هلاك نفسك و هلاكــه ؛ و تذلل و تلطف لإعطائـه من الرضى ما يكفك عنــك و لا يضر بــدينك و تستعين عليه فى ذلك بـالله ولا تعازّه ولا تعانــده فانك ان فعلت ذلك عققته وعققت نفسك فعرضتها لمكروهه و عرضته للهلكة فيك و كنت خليقا ان تكون معينا له على نفسك و شريكا له فيما أتى اليك و لا قوة الا بالله

ترجمه : اما حق كسيكه امور سياسي ترا رهبري ميكنـد؛ پس بدان كه تو براي او فتنه و امتحان هستي و او به خاطر سلطهء كه بر تو دارد به اين امتحان مبتلي شده است . او را مخلصانه نصيحت كن و از در معارضه و مخالفت با او وارد مشو ؛ زيرا كه اينكار تو سبب نابودي خودت و او خواهد شد ؛ بذل و بخشش اورا  اگر قبـول آن ضرري بـه دينت وارد نمي كند بلكه ميتواني ازين بخشش استفاده براي امور دينيت نمائي ؛بدون تكبر و با جبين گشاده و تواضع بپزير ؛ و با او در حكومتش معارضه و معانده نــكن زيرا نتيجهء  دشمني تو با او قطع رابطهء دوستي  و ايجاد كينه و عداوت است ؛ وايـن تو هستي كه با معارضه ات او را وادار نموده اي كه به تو ضرر بزند و خودش را  بـه هلاكت و نابودي دچار گرداند در حاليكه تو ياور و معين و شريك او  حساب مي شوي در آنچه كه او نسبت به تو مرتكب شده است و قوتي نيست مگر به قوت خداوند .

15- حق استاد ( رهبر علمي ) .

فأما حـق سائسك بالعلـم فالتعظيـم لـه و التوقيـر لمجلسه و حسن الاستمـاع اليـه  و الإقبـال عليه و المعـونـة له على نفسـك فيما لا غنى بك عنه من العلـم بأن تفـرغ له عقلك و تحضره فهمك و تذكى له ( قلبك )  و تجلى له بصرك  بترك اللذات و نقص الشهوات و أن تعلم انك فيما ألقى (إليك) رسوله إلى من لقيك من اهل الجهل فلزمك حسن التأدية عنه إليهم و لا تخنه فى تأدية رسالته و القيام بها عنـه إذا تقلدتها ولا حول و لاقوّة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه ترا تعليم مي دهد بر تو آنست كه در تعظيم و تكريم و احترام او كوتاهي نكرده؛ محضر و مجلس اورا بزرگ شماري و به نحو احسن به گفتـار او در حال درس گوش فرا دهي و با پيشاني باز ازگفتارش و درسش استقبال كني . براي آنكه بتواند در آموزش تو موفق باشد تو خود نيز استاد را در ايـن امر كمك كـن بـه اين بيان كه در حال درس و شنيدن سخنان استاد ؛ ذهنت را كاملا آماده كن  و دقت داشته باش و قلب و دلت را براي پذيرش آنچه ميشنوي پاك بگردان و خاطراتت را در آن حال فراموش كرده به لذايذ و امور شهواني فكر نكن .

و بدان كه تو از طرف معلم و استاد رسالت داري تا آنچه را كه از او مي آموزي به غير خودت منتقل نمائي و بايد همانطور كه شنيده اي به ديگران انتقال دهي و چيزي از آن كم يا به آن اضافه نكني و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

16- حق مالك .

وأما حق سائسك بالملك فنحو من سائسك بالسلطان إلا أن هذا يملك ما لا يملكه ذاك تلزمك طاعته فيما دق و جل منك إلا أن تخرجك من وجوب حق الله و يحول بينك و بين حقه و حقوق الخلق؛ فإذا قضيته رجعت إلى حقه فتشاغلت به و لا قوة الا بالله.

ترجمه : اما حق كسي كه مالك تست ؛ پس مثل حق كسي است كه بر تو حكومـت دارد مگر با اين تفاوت كه مالك چيزي را مالك است كه سلطان و حاكم مالك آن نيست ! پس بر تو لازم است كه مالك را در امور كوچك و بزرگ اطاعت نمائي تا وقتي كه اطاعت از او منافات با اطاعت و فرمانبرداري خداي متعال نداشته باشد و حق خودش را بين تـو و حق خدا و حقوق ديگر بندگان خدا حايل و پرده نكرده باشد ؛ پس هر وقت كه  حقوق خدا و ديگر بندگان خدا را ادا نمودي ؛ بر گرد و حق مالكت را ادا كن .

حقوق زير دستان

17- حق رعيت .

فأما حقوق رعيتك بالسلطان فأن تعلم أنك إنما استرعيتهم بفضل قوتك عليهم فإنــه إنما احلهم محل الرعيـة لك ؛ ضعفهم و ذلهم فما اولى مــن كفاكه ضعفه و ذله حتى صيره لك رعية و صير حكمك عليه نافذا؛ لايمتنع منك بعزة و لا قوة  و لا يستنصر فيما تعاظمه منك إلا (بالله) بالرحمة والحياطة والأناة وما أولاك إذا عرفت ماأعطاك الله من فضل هذه العزة و القوة التى قهـرت بهـا أن تكـون لله شاكرا و مـن شكر الله أعطاه فيما أنعم عليه ؛ و لا قوة إلا بالله .

ترجمه : اي كسيكه بر مردم حكومت مي كني و زمام امور آنها را بدست گرفته اي بدان كه رعيت را بر گردن تو حقوقي است كه ملزم به رعايت آن ميباشي . بدان كه حكومت تو بر آنها ناشي از قوت تو و ضعف ايشان است ؛پس بهتر آنست كـه كفايت و رعايت كني كسي را كه ضعف و ناتوانيش اورا رعيت تو ساخته است ؛و حكم ترا بر او نافذ گردانيده است و نمي تواند كه با تو به مخالفت پـردازد و براي استيفاي حقش عليه تو قيام نمايد و فرمانت را سر پيچي كند چون قوت و قدرتي ندارد .

چنانكه براي رهائيش از تو نمي تواند به كسي اتكاء كند مگر به خداوند متعال .

پس نسبت به رعيت رحيم و مهربان باش  و براي حفاظت جان و مال و ناموس رعيـت و حمايت از آنان لحظهء غافـل نباش ؛ براي آسايش و آرامش آنها تلاش كن و با حلم و بردباري با ايشان برخورد نما و بايد بداني كه تو به فضل خداوند و لطف او حكومـت را به دست آورده اي پس خدا را شكرگزار باش؛ زيرا كسيكه شاكر باشد خداوند نعمت بيشتري به عطا مي كند و قوتي نيست مگر به قوت خداوند .

18- حق متعلم بر استاد يا حق جاهل برعالم .

وأما حق رعيتك بالعلم ؛ فأن تعلم أن الله قـد جعلك لهم فيما آتاك مـن العلم ؛ و ولاك من خزانة الحكمـة ؛ فإن أحسنت فيما ولاك الله من ذلك و قمت بـه لهم مقام الخازن الشفيق ؛ الناصح لمولاه فى عبيده ؛ الصابر المحتسب الذى إذا رأى ذا حاجة أخرج له من الاموال التى فى يديه كنت راشدا ؛ و كنت لذلك آملا معتقدا وإلا كنت له خائنا و لخلقه ظالما و لسلبه و عزه متعرضا .

ترجمه : اما حق جاهل برعالم يا متعلم برمعلم آنست كه بداند خداوند متعال اورا امام و راهنما قرار داده است به جهت علمي كه به او عطا نموده است وكليد خزانه حكمت را به دست او داده است ؛ پس اگر با آنها كه نمي دانند احسان و نيكي نمود و از علمي كه خداوند به او عطا نموده با مهرباني به آنها آموخت و در نصيحت و راهنمائي آنان بـا صبر و حوصلـه قدم برداشت؛ و براي نجات جامعه از جهـل و ناداني ؛از خزانهء علمي كه خدا در اختيار او گزاشته است انفاق كرد ؛ ايـن عالم ومعلم هدايت شده و هدايت گر است و از روي اعتقاد و ايمان ؛ خدمتكار جامعه انساني است .

اما اگر از آنچه مي داند انفاق نكند و علم خود را از ديگران دريغ بدارد ؛ خيانتكار بوده و نسبت به خلق خداوند ظالم محسوب مي گردد .

19- حق زن بر شوهر .

و أما حـق رعيتك بملك النكاح فـأن تعلـم إن الله جعلهـا سكنـا و مستراحـا و انسـا و واقية ؛ و كذلك كل واحد منكما يجب ان يحمد الله على صاحبه و يعلم أن ذلك نعمــة منه عليه و وجب ان يحسن صحبة نعمة الله و يكرمها و يرفــق بها و إن كان حقك عليها اغلظ و طاعتك بها الزم فيما احببت و كرهت ما لم تكن معصية ؛ فإن لها حق الرحمة و المؤانسة و موضع السكون إليها قضاء اللذة التى لابد من قضائها و ذلك عظيم ؛ و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسي كه به جهت ازدواج رعيت تـو حساب مي شـود؛ بر تو آنست كه بداني؛ خداوند متعال قرار داده است اورا تسكين دهنده و آرامش بخشنده و نگهدارنده و انيس براي تو؛ پس بر هردو نفر شما واجب است كه قدر اين مصاحبت را بدانيد و از خداوند متعال به خاطر اين نعمت تشكر نمائيد ؛ زيرا كه ايـن نعمت از ناحيـه اوست و واجب است كه با نعمت خداوند بديده تكريم و احترام نگاه شـود و با مهرباني و لطف و خوشروئي با آن برخورد نمائيد .

گرچه كه شوهر را بر زن حق بزرگيست و اطاعت زن از شوهرش واجب است تا وقتي در آن معصيت خداوند نباشد ؛ اما زن نيز بر شوهر حقوقي دارد كه بايد رعايت نمايـد پس بر شوهر است كه با همسر خويش مهربان بوده و با او انيس و همدم باشد .

زيرا به خاطر لذتي كه از زندگي با زن خويش ميبرد بر او واجب است  كه حق اين لذت ادا كند و اين حق حق بزرگي مي باشد و قوتي نيست مگر به قوت خداوند متعال .

20- حق مملوك (خدمتكار)

و أما حق رعيتك بملك اليمين فأن تعلم أنه خلق ربك و لحمك و دمك و أنك تملكه لا أنت صنعته دون الله و لا خلقت له سمعا و لا بصرا و لا أجريت له رزقا؛ و لكن الله كفاك ذلك بمـن سخـره لك وائتمنـك عليه واستودعـك اياه لتحفظـه فيـه و تسير فيـه بسيرته فتطعمه مما تأكل و تلبسه مما تلبس و لا تكلفه ما لا يطيق ؛ فان كرهت(ـه) خرجت إلى الله منه واستبدلت به ولم تعذب خلق الله ؛ ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق مملوك (غلام وكنيز)بر تو آنست كه بداني او مخلوق پروردگار تست و گوشت و خون تو حساب مي شود و تو مالك او هستي نه سازنده او و نه آفريننـده گوش و چشم او و نه روزي دهنده او ؛بلكه خداوند ترا امين قرار داده و اورا امانتي در نزد تو گزاشته است كه حفظ و صيانت از او به عهده تو مي باشد .

پس همانطوريكه خداوند با تو رفتار ميكند تو با او رفتار كن ؛از آنچه خودت ميخوري به او بخوران و آنچه خودت ميپوشي به او بپوشان و او را به آنچه كه بالاتر از تـوان و قدرتش ميباشد تكليف نكن ؛ اگر از او خوشت نمي آيد ؛ آزادش كن و يا با استبدال و تبديل نمودن خودت و اورا راحت نما ؛ و چون از او خوشت نمي آيد؛ مخلوق خداوند را مورد آزار و اذيت قرار نده و قوتي نيست مگر به قوت پرودگار توانا .

حقوق ارحام واقارب

21- حق مادر .

فحق امك أن تعلم أنها حملتك حيث لا يحمل احد احدا ؛ و أطعمتك من ثمرة قلبها مـا لا يطعم احد احدا؛ وأنها وقتك بسمعها و بصرها و يدها و رجلها وشعرها و بشرها وجميع جوارحها مستبشرة بذلك؛ فرحة؛ موبلة؛ محتملة لما فيه مكروهها وألمها و ثقلها وغمها؛حتى دفعتها عنـك يدالقـدرة وأخرجتـك الى الارض فرضيت أن تشبع و تجوع هى وتكسوك وتعرى وترويك وتظمأ وتظلك وتضحى وتنعمك ببؤسها وتلذذك بالنوم بأرقها وكان بطنها لك وعاءاً وحجرها لك حواءاً وثديها لك ثقاءاً ونفسها لك وقاءاً؛ تباشر حرالدنيا وبردها لك و دونك ؛ فتشكرها على قدر ذلك ولاتقدر عليه الا بعون الله و توفيقه .

ترجمه : اما حق مادر برتو آنست كه بداني او حمل كرده است ترا نه ماه طوريكه هيچ كس حاضر نيست اين چنين ديگري را حمل كند و به تو شيره جانش را خورانده است قسمي كه هيچ كس ديگر حاضر نيست اينكار را انجام دهد و با تمام وجود ؛ با گوشش چشمش ؛ دستش ؛ پايش ؛ مويش ؛ پوست بدنش و جميع اعضا و جوارحش ترا حمايت و مواظبت نموده است و اينكار را از روي شوق و عشق انجام داده و رنج و درد و غم و گرفتاري دوران بارداري را به خاطر تو تحمل نموده است ؛ تا وقتي كه خـداي متعال ترا از عالم رحم به عالم خارج انتقال داد .

پس اين مادر بود كه حاضر بود گرسنه بماند و توسير باشي ؛برهنه بماند و تو لباس داشته باشي ؛ تشنه بماند و تو سيراب باشي ؛ در آفتاب بنشيند تا تو در سايه او آرام استراحت كني ؛ ناراحتي را تحمل كند تا تو در نعمت و آسايش به زندگي ادامـه داده و رشد نمائي و در اثر نوازش او به خواب راحت و استراحت لذيذ دست يابي .

شكم او خانهء تو و آغوش او گهواره تو و سينه او سيراب كننده تو و خود او حافظ و نگهدارنده تو بود ؛ سردي و گرمي دنيا را تحمل ميكرد؛ تا تو در آسايش و ناز و نعمت زندگي كني .

پس شكر گزار مادر باش به اندازهء كه براي تو زحمت كشيده است؛ و نمي تواني از او قدر داني نمائي مگر به عنايت و توفيق خداوند متعال .

22- حق پدر .

وأما حق أبيك فتعلـم أنـه أصلك و أنـك فرعـه و أنـك لولاه لم تكـن ؛ فمهما رأيت فى نفسك مما يعجبك؛ فاعلم أن أباك أصل النعمة عليك فيه واحمدلله و اشكره على قـدر ذلك ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق پدرت بر تو آنست كه بداني او اصل و ريشه تست؛ و تو فرع و شاخه او هستي؛ و اگر او نبود تو نبودي ؛ پس هر وقت در خودت چيزي مي بيني كه موجـب پيدا شدن غرور در تو مي گردد ؛ متوجه باش كه پدرت اصل و اساس آن نعمت است و خداوند را به خاطر اين نعمت بزرگ ستايش كن و از او تشكر كن به اندازهء نعمتي كـه به تو ارزاني نموده است و قوتي نيست مگر به قوت خداوند متعال .

23-حق فرزند بر پدر و مادر

حق فرزند تو آنست که بدانی او از توست و در این جهان در نیک و بد خویش وابسته توست و با تو نسبت به پرورش دادن خوب و راهنمایی کردن او به راه پروردگارش و یاری رساندن به او در اطاعت خداوند هم درباره خودت و هم حق او مسئول هستی و بر اساس این مسئولیت پاداش میگیری و کیفر میبینی پس در کار فرزند همچون کسی عمل کن که کارش را در این دنیا به حسن اثر خویش آراسته میکند و تو به سبب حسن رابطه میان خود و او و سرپرستی خوبی که از او کرده ای و نتیجه الهی که از او گرفته ای نزد پروردگار خویش معذور باشی و قوتی نیست مگر قوت خداوند متعال.

24-حق برادر

اما حق برادرت آنست که دست و بازوی قدرت تو و پشت و پناه تو میباشد و باعث توست که متکی به او هستی و نیرو و توان تو میباشد که بدان وسیله –به دشمن- حمله میبری پس مبادا از او در راه معصیت خدا بعنوان اسلحه استفاده کنی و همچنین ابزاری در راه ظلم و پایمال کردن حق خدا قرار دهی کمک و یاری او در مقابل هوای نفس و پشتیبانی از وی در مقابل دشمن را ترک مکن با این همه اگر او مطیع امر پروردگارش بود و دستور را بخوبی پذیرا بود چه بهتر و اگرنه باید خداون نزد تو مقدم بر او و عزیزتر از او باشد...

حقوق نيكوكار

25- حق كسي كه بر تو احسان نموده است .

وأما حق المنعم عليك بالولاء ؛ فأن تعلم انه انفـق فيك ماله ؛وأخرجك من ذل الـرق و وحشته إلىعز الحرية و انسها وأطلقك من اسر الملكة  و فك عنك حلق العبودية وأوجـدك رائحة العز ؛ و أخـرجك من سجـن القهـر؛ و دفـع عنك الاسر؛  و بسط لك لسان الانصاف و اباحك الدنيا كلها فملكك نفسك و حل اسرك و فرغك لعبادة ربك و احتمل بذلك التقصير فى ماله ؛ فتعلم انه اولى الخلق بك بعد اولى رحمك فى حياتـك و موتـك و احـق الخلـق بنصرك و معونتـك و مكانفتـك فى ذات الله؛  فلا تؤثـر عليه نفسك ما احتاج اليك .

 

ترجمه : اما حق كسي كه ترا كمك نموده است به خاطر دوستي يا ملك يا قرابت و ...... بر تو آنست كه بـداني او از مالش گزشته و با صرف مـال ترا؛ از ذلت بندگي و بردگي ديگران و وحشت آن نجات داده است و مزه آزادي و آسايش را به تو چشانيده است و ترا از اسارت ديگران رهانيده ؛و زنجيرهاي بـردگي را از تـو باز نمـوده و بوي خوش عزت و آزادي را به مشام تو رسانيده است . او ترا از زندان قهر و جبر بيرون آورده و عسر حرج و سختي را از تو دور نموده و با خوشي و خوشروئي و زبان انصاف با تو سخن گفته و تمام دنيا را ( به جهت احساني كه نموده است ) به تو بخشيده است و ترا فارغ البال ساخته كه به عبادت پروردگارت پردازي و در اين راستا ضرر مالي را تقبل و تحمل نموده است .

بدان كه او نزديك ترين مخلوق خداوند است نسبت به تو بعد از پدر و مادر و برادر و خواهرت و سزاوارتر از ديگران است كه در مواقع لزوم به كمك او بشتابي و به خاطر خـدا و احساني كه براي تو نموده است ياريش نمائي و خودت را هيچ وقت در اموري كه مورد نياز اوست مقدم ننمائي .

26- حق آزاد کرده

و أما حق مولاك الجارية عليه نعمتك فأن تعلم أن الله جعلك حامية عليه و واقية  و ناصرا و معقلا وجعله لك وسيلة وسببا بينك و بينه ؛ فبالحرى أن يحجبك عن النار فيكون فى ذلك ثواب منه فى الآجل و يحكم لك بميراثه فى العاجل اذا لم يكن له رحم مكافأة لماأنفقته من مالك عليه وقمت به من حقه بعد إنفاق مالك فإن لم تخفه خيف عليك أن لا يطيب عليك ميراثه ؛ و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسي كه تو به او كمك كرده اي ـ به خاطر دوستي يا ملك يا قرابـت ـ پس بدان كه خداوند ترا نگهدارنده و ياري كننده و حامي و آزاد كننـدهء او قــرار داده است و او را  وسيله و سبب تقرب  تو به خداوند متعال .

اگر چناچه تو به او كمك نمائي خداوند در آخرت ترا از آتش جهنم دور خواهد نمـود و در دنيا (اگر شخص مذكور وارثي نداشته باشد) ميراثش به تـو تعلق خواهـد گرفت و

اگر ارثي از او باقي نماند يا وارث داشته باشد ؛ خداونـد متعال ؛ از جاي ديگر بر مال و دارائي تـو مي افزايد و اين بـه جهت پاداشي كه خداوند براي تو در نظر گرفته است .

و قوتي نيست مگر بخداوند متعال .

27- حق كسيكه كار خوبي براي تو نموده است

وأما حق ذى المعروف عليك فأن تشكره و تذكر معروفه و تنشر له المقالة الحسنة وتخلص له الدعاء فيما بينك وبين الله سبحانه؛ فإنك إذا فعلت ذلك كنت شكرته سرا وعلانية ؛ ثم إن أمكن مكافأته بالفعل كافأته وإلا كنت مرصدا له موطنا نفسك عليها

ترجمه : اما حق كسيكه براي تو كار خوبي انجام داده است ؛ آن است كه از او تشكر و سپاس گزاري نموده خوبيش را فراموش نكني؛و خوبيش را منتشر نمائي و در حق او مخلصانه دعا كني ؛ كه اگر چنين نمودي؛ در ظاهر و پنهان شكر گزاري نموده اي و اگر ميتواني خوبي او را با خوبي جبران نما و چناچه او فعلا نيازمند  كمك نيست متـوجه و مراقب باش تا اگر مشكلي پيدا كرد فورا براي رفع مشكلش اقدام نمائي .

حقوق نماز جماعت

28- حق مؤذن

وأما حق المؤذن فأن تعلم أنه مذكرك بربك و داعيك إلى حظك و أفضل أعوانك على قضاء الفريضةالتى افترضها الله عليك؛ فتشكره على ذلك شكرك للمحسن إليك وإن كنت فى بيتك متهما لذلك لم تكن لله فى أمـره متهما و علمت أنـه نعمة من الله عليك لا شك فيها فأحسن صحبة نعمة الله بحمد الله عليها على كل حال ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه اذان ميگويد و مومنان را متوجه وقت نماز مي سازد؛آنست كه بداني ؛اذان گو به ياد آورنده خداوند در دلها و دعوت كننده تو بـه سوي سود و فايده مي باشد ؛او بهترين ياري كننده بر انجام فريضه ايست كه خداوند بر تو واجب نموده است ؛ پس بايد از او به خاطر اين كار نيكش تشكر كني ؛ و اگر در دل نسبت به بعضي از كارهاي او بدبين هستي ؛ در اين قضيه بايـد خوشبين بوده و اورا بـه چيزي متهـم نكني كه او نعمتي از نعمتهاي خداوند است؛ و با نعمت خداونـد بايد برخوردي نيكو و شايسته داشته و شكر گزار پروردگار خويش باشي

29- حق امام جماعت .

 وأما حق إمامك فى صلاتك فأن تعلم أنه قد تقلدالسفارة فيما بينك وبين الله والوفادة إلى ربك و تكلم عنك ولم تتكلم عنه ودعا لك ولم تدع له وطلب فيك ولم تطلب فيه و كفاك هـم المقـام بين يـدى الله والمساءلة لـه فيك ولم تكفه ذلك فإن كان فى شئ من ذلك تقصير كان به دونك وإن كان آثما لم تكن شـريكـه فيـه ولـم يكـن لك عليه فضل فوقى نفسك بنفسـه و وقى صلاتك بصلاته؛ فتشكر له على ذلك ولاحـول ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه امام تو در نمازت مي باشد ؛ پس بايد بداني كه او سفارت بين تو و.خدايت را به عهده گرفته است و در ميهمانيي كه ميزبان آن خداونـد مي باشد ؛ او از طرف تو سخن ميگويد و تو از طرف او سخن نمي گوئي و او براي تو دعا مي كند و تو براي او دعا نمي كني و او براي تو ميخواهد و تو براي او نمي خواهي و اوست كـه كفايت مي كند ترا در اين حضور در برابر خداوند و تو او را كفايت نمي كني .

حال اگر در انجام اين اعمال تقصيري باشد ؛ او مقصر است نه تو و اگـر مرتكب گناهي شود تو شريك او حساب نمي شوي و تو را بر او فضل و برتري نخواهد بود .

وچون حفظ مي كني خودت را در پناه او و حفظ مي كني نمازت را در پناه نماز او پس او را سپاس گزار باش ؛و به خاطر خدمتي كه براي تو انجام مي دهد از او تشكر كن ؛ و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

حقوق دوستي و ارتباط

30- حق هم نشين .

وأما حق الجليس فأن تلين له كنفـك و تطيـب له جانبك وتنصفـه فى مجاراة اللفظ و لا تغرق فى نـزع اللحظ إذا لحظت وتقصـد فى اللفظ إلى إفهامـه إذا لفظت  وإن كنت الجليس إليه كنت فى القيام عنه بالخيار وإن كان الجالس إليك كان بالخيار ولا تقوم الا باذنه و

لا قوة إلا بالله .

ترجمه : اما حق هم مجلس و هم نشين بر تو آنست كه با كمـال خوشروئي پزيراي او شده و با تواضع و طيب خاطر از او استقبال نمائي و اجازه دهي كه او هم سخن گويد و تو متكلم وحده نباشي ؛ از نگاهاي متكبرانه و تحقير آموز كه با گوشه چشم صورت مي گيرد پرهيز كن و وقتي سخن ميگوئي قسمي سخن بگو كه او بفهمد و اگر تـو بر او وارد شده اي ؛ اختيار با خـودت هست كه هـر وقت بخواهي تركش كني و اگر او بر تو وارد شده است ؛ اختيار با خودش هست كه بخواهد مجالست با ترا ترك نمايد .

اما تو بدون اجازهء او ( در صورتي كه او وارد بر تو باشد ) حق نداري ؛كه مجالست او را ترك نمائي .

31- حق همسايه .

وأما حق الجار فحفظه غائبا و كرامته شاهدا و نصرته و معونته فى الحالين جميعا لا تتبع له عورة ولا تبحث له سوء(ة) لتعرفها؛ فإن عرفتها منه عن غير إرادة منك ولا تكلف ؛ كنت لما علمت حصنا حصينا وسترا ستيرا؛ لوبحثت الاسنة عنه ضميرا لم تتصل إليه لإ نطوائه عليه . لا تستمع عليه من حيث لا يعلم . لا تسلمه عند شديدة ولا تحسده عنــد نعمة . تقيـل عثرته وتغفر زلته . ولا تدخر حلمك عنه إذا جهل عليك ولا تخرج أن تكون سلما له ترد عنه لسان الشتيمة وتبطل فيه كيد حامل النصيحة و تعاشره معاشرة كريمة ؛ و لا حول ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق همسايه پس بر تو واجب است كه حافظ منافـع او در غيابش و حافظ كرامت او در حضورش باشي؛ و در هردو حال (حضور و غياب )يار و مددگار او باشي براي يافتن عيبهاي او تجسس نكن و اگر ناخود آگاه و بـدون قصد متوجه عيبي در او شدي ؛ چون دژ محكم و پردهء زخيمي باش وعيب او را بپوشان طوريكـه هيچ كس به هيچ عنوان متوجه آن عيب از ناحيهء تو نشود .

در گرفتاري تنهايش نگزار و اگر خداوند به او نعمتي عطا كرد حسد نورز؛ لغزشهايش را ببخش و از خطاهايش درگزر ؛ اگر گاهي از روي ناداني حركت نادرستي نسبت بـه تو انجام داد با حلم وبردباري برخورد كن و هميشه با او در صلح و صفا باش .

مگزار ديگران او را بد گويند و بديها و عيبهاي او را اينجا و آنجا نقل نمايند ؛ از خيانت به او ممانعت كن و اگر كسي حرف بدي يا سخن زشتي  را به او نسبت داد باور نكن . با همسايه ات معاشرت نيكو و انساني داشته باش . و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

32- حق هم صحبت .

وأما حــق الصـاحب فأن تصحبـه بالفضـل ماوجـدت إليـه سبيـلا وإلا فـلا أقــل مـــن الا نصاف وأن تكرمه كما يكرمك و تحفظه كما يحفظك ولا يسبقك فيما بينك  و بينه إلى مكرمة فإن سبقك كافأته ولاتقصر به عما يستحق من المودة . تلزم نفسك نصيحته و حياطته ومعاضدته على طاعة ربه ومعــونته على نفسه فيما لا يهم به من معصية ربه ثم تكون (عليه) رحمة ولا تكون عليه عذابا . و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق رفيق و هم صحبت بر تو آنست كه اگر علم و كمالي داري و ميـتواني با او قسمي صحبت كني كه از تو استفاده كند و بياموزد پس صحبت كن وگرنه اجازه بده او صحبت كند تا تو استفاده كني و احترامش را نگه دار همانطوريكه دوست داري او احترام ترا حفظ كند .

كوشش كن كه در كارهاي نيك و رساندن فائده هميشه پيش قدم باشي و اگر او پيشي گرفت و نفعي به تو رساند تو هم به بهترين وجه تلافي كن و در دوستي و محبت با او كوتاهي نكن ؛ بر خودت لازم بدان كه اورا نصيحت كني و در گرفتاريها و بلاها از او به قدر توان محافظت نمائي و در تمام موارد يار و ياور او باش ؛مگـر اينكه ميل بـه طرف معصيت و گناه نمايد كه در اين صورت بايد اورا باز داري و براي او رحمت باش ؛ نـه عذاب و نقمت و نيست قوتي مگر به خداوند متعال .

33- حق شريك .

وأما حق الشريك فإن غاب كفيته وإن حضرساويته ولا تعزم على حكمك دون حكمه ولا تعمل برأيك دون مناظرته وتحفظ عليه ماله وتنفى عنه خيانته فيما عز أو هـان فإنه بلغنا " أن يد الله على الشريكين ما لم يتخاونا " ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق شريك آنست كه در غيابش كفايتش كني و در حضورش خود را با او مساوي حساب نمائي و هيچ وقت بدون تصميم او تصميم نگيري و به نظر خود بدون مشورهء با او عمل نكني . حافظ مالش باشي؛ و از خيانت به او در امور بزرگ و كوچك پرهيز نمائي زيرا كه به ما رسيده است " دست خداوند با شركاء است؛ تا وقتيكه به هم ديگر خيانت نكنند " و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

34- حق مال .

و أما حــق المال فأن لا تأخذه إلا من حله  و لا تنفقـه إلا فى حله  و لا يحـرفه عــن مواضعه و لا تصرفه عن حقائقه ولاتجعله إذا كان من الله إلا إليه وسببا إلى الله  و لا تؤثر به على نفسك من لعله لا يحمدك وبالحرى أن لا يحسن خلافته فى تركك ولا يعمل فيه بطاعة ربك فتكـون معينـا له على ذلك  وبما أحـدث فى مالك أحسن نظــرا لنفسه فيعمل بطاعة ربه فيذهب بالغنيمة و تبوء بالاثم والحسرة والندامة مع التبعة و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق مال ودارائي به گردن تو آنست كـه از حلال كسب نمـوده و بـه حلال مصرف كني و از آن استفادهء صحيح نمائي كه خيـر دنيا و آخرت را بـه دنبال داشته باشد . وقتي آنچه داري از آن خداوند است پس آنرا وسيله و سبب تقرب بـه خداونـد قرار ده و مالت را عزيز تر از جانت حساب نكن كه براي ترقيات مادي ومعنـويت از آن استفاده نكني؛ و در نتيجـه آنرا براي كسي بگزاري كه هرگز به فكر تو نباشد و از مال تو كه به او رسيده است ؛ استفادهء غلط وحــرام نمايد و تو در اين كار شريك جرم او محسوب گردي ؛و اگر استفادهء صحيح و درست نمايد پس سود و فائده از آن او باشد و گناه و حيرت و ندامت و عذاب آخرت از آن تو و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

35- حق طلبكار .

وأما حـق الغـريم الطالب لك فإن كنت موسرا أوفيته وأغنيته ولم تـرده وتمطله فإن رسـول الله صلى الله عليـه والـه وسلم قال : " مطل الغنى ظلم " و إن كنت معسرا أرضيته بحسن القول وطلبت إليه طلبا جميلا ورددته عن نفسك ردا لطيفا ولم تجمع عليه ذهاب ماله وسوء معاملته فإن ذلك لؤم ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه به توقرض داده است و موعد پرداخت آن رسيده است ؛آنست كه اگرتوان پرداخت قرض را داري؛بدون معطلي بپرداز و بيجهت مال مردم را نزد خود نگه ندار و اگر از تو قرض خود را مي خواهد جواب رد به او نده زيرا كه حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه واله وسلم فرمود : " تعلل در اداي قـرض ؛و تاخيـر در پرداخت آن ظلم است " ؛ و اگر توان پرداخت آنرا نداري با عذر خواهي و طلب تمديد وقت قرض رضايت صاحب مال را بدست آور و با تشكر و تقدير او را از خودت راضي بساز ؛ نـه اينكه هم قرضش را نپردازي و هم فحش و دشنام نثارش نمائي ؛كه نشانهء پستي تـو خواهد بود ؛ و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

36- حق معاشر.

وأما حق الخليط فأن لا تغره ولا تغشه ولا تكذبه ولا تغفله ولا تخدعـه ولا تعمـل فى إنتفاضه عمل العدو الذى لا يبقى على صاحبه ؛ وإن اطمأن إليك استقصيت له على نفسك و علمت أن غبن المسترسل ربا ؛ ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه با تو معاشرت دارد آنست كه ضرري به او وارد نساخته و از خيانت به اجتناب نمائي ؛ سخنش را تكذيب نكرده و اغفالش نكني و از خدعه و نيرنگ نسبت به پرهيز نمائي ؛ چون دشمنان با او برخورد نكرده و اگر به تو اعتماد نمود ؛او را برخودت مقدم بداري و بدان كه ضرر رساندن به خاطر منافع خودت به كسيكه؛ بتو اعتمـاد نمـوده است ؛ ربا قلمداد مي شود و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

حقوق خصومت

37- حق مدعي .

وأما حـق الخصم المدعى عليك فإن كان ما يدعى عليك حقا لم تنفسخ فى حجتـه  و لم تعمل فى ابطال دعوته ؛ و كنت خصم نفسك له  والحاكم عليها  والشاهد له بحقه دون شهادة الشهود ؛ فإن ذلك حـق الله عليك و إن كان ما يدعيـه باطلا رفقت بـه و روعته و ناشدته بدينه و كسرت حدته بذكر الله و ألقيت حشو الكلام ولغطه الذى لا يردعنك عادية عدوك بل تبوء باثمه وبه يشحذعليك سيف عداوته لان لفظة السوء تبعث الشر والخير مقمعة للشر ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه عليه تو اقامهء دعوي نموده و خصم تو حساب ميشود؛ آنست كه اگر در دعوايش عليه تو صادق است و حق به طرف اوست ؛ در پي بي اعتبار كردن حجت و دليلش نباش و بـراي باطل نمـودن دعوايش تلاش نكن ؛ زيرا با وجدانت بلكه با خودت دشمني كرده اي ؛ براي آنكه وجدانت حكم به حق بودن طرف مقابلت مينمايد و خودت بهترين شاهد و گواه هستي بر اينكه حق به طرف خصمت هست ؛ پس حق را بدون چون و چرا بپزير كه پزيرفتن حق يكي از حقوق خداوند متعال بر عهـدهء بندگان مي باشد .

اما اگر در دعوايش كاذب است ؛ با او مدارا كن ؛و او را از خـدا بترسان و از هر مذهب و ديني كه پيروي مي كند برايش دليل بياور تا متوجه زشتي كارش شود و با ياد آوري عذاب قيامت و مرگ او را از راه باطل برحذر دار . از سخنان منافي ادب و اخلاق پرهيز كن  ؛ زيرا دشمنيي دشمـن را بيشتـر و تيغش را تيز تر نموده و موجب بر انگيخته شدن شر خواهد شد؛ اما سخن خـوب  ؛ شر را نابود مي كند و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

38- حق مدعي عليه .

وأما حـق الخصم المدعى عليه فـإن كان ماتدعيـه حقـا أجمـلت فى مقاولتـه بمخرج الدعوى ؛ فإن للدعوى غلطة فى سمع المدعى عليـه و قصدت قصـد حجتك بالـرفق و أمهل المهلة وأبين البيان وألطف اللطف ولم تتشاغل عن حجتك بمنازعته بالقيـل والقال فتذهب عنك حجتك ولا يكون لك فى ذلك درك ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حـق كسي كه تـو عليه او اقامهء دعوي نمـوده اي بر تو آنست؛ كه اگر در دعوايت برحق و صادق هستي با او به خوبي و مهرباني سخن بگو تا راهي براي حـل و فصل دعوي و خصومت پيدا شود ؛ زيرا كلمهء دعوي و شكايت كلمهء خوبي نيست و خصم تو از شنيدن اين كلمه ناراحت مي شود ؛ پس حجت و برهانت را با رفق و مـدارا براي او بازگو كن و اگر نياز به فكر كردن داشت به او مهلت بده تا فكر كند .

حقوق مشاوره

39- حق كسيكه از تو مشورت ميخواهد .

وأما حـق المستشير فإن حضرك له وجه رأى جهـدت له فى النصيحة وأشرت عليه بما تعلم انك لـوكنت مكانـه عملت بـه  و ذلك ليكن منك فى رحمـة و لين ؛ فإن اللين يؤنس الوحشة وإن الغلظ يوحش موضع الانس وإن لم يحضرك له رأى وعرفت له من تثق برأيه وترضى به لنفسك؛ دللته عليه و أرشدته اليه فكنت لم تأله خيرا و لم تدخره نصحا ؛ ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه از تو مشورت مي خواهد ؛ پس اگر نظر خوبي داري  كه بـراي او مفيد باشد ؛در نصيحت و راهنمائي او كوتاهي نكن و راهي را پيش پاي او بگزار كه اگر خودت جاي او بودي همان راه را مي رفتي و با نرمي و خـوش زباني با او صحبت كن زيرا نرم سخن گفتن و مهرباني وحشت و ترس را تبديل به انس و الفت مي كند در حاليكه غلظت و تندي انس و محبت را مبدل بترس و وحشت مي سازد و اگر چيزي به ذهنت نرسيد تا او را راهنمائي كني و كسي را مي شناختي كه خود به او اعتماد داشته و حاضر بودي به راي و نظرش عمل كني او را بسوي همان شخص راهنمائي كن و در اين صورت است كه در مشورت دادن كوتاهي ننموده اي و راه صحيـح و درست را از او پنهان نداشته اي و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

با بياني واضح او را متوجه حق خودت بگردان .

از قيل و قال و جار و جنجال بپرهيز ؛ براي آنكه سبب بي ارزش شدن حجت و برهانت شده اجر و پاداش ترا ضايع ميگرداند و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

40- حق كسيكه از او مشورت ميخواهي .

أما حق المشير عليك فلا تتهمه فيما يوافقك عليه من رأيه اذا اشار عليك  فانما هى الآراء وتصرف الناس فيها و اختلافهم فكـن عليه فى رأيـه بالخيار اذا اتهمت رأيـه فاما تهمته فلا تجوز لك إذا كان عندك ممن يستحق المشاورة ؛ ولا تدع شكره على ما بدا لك من إشخاص رأيه و حسن وجــه مشورته ؛ فاذا وافقـك حمدت الله و قبلت ذلك من أخيه بالشكر والارصاد بالمكافأة فى مثلها ان فزع اليك ولا قوة الا بالله .

  ترجمه : اما حق كسيكه كه از او مشورت مي خواهي بر تو آنست كـه اگـر در مشورت دادن ؛ نظر او مطابق خواستهء توبود ؛ او را به خيانت متهم نكني زيرا كـه آراء و انظار بين مردم مختلف است و اختلاف آنان در آراء و نظريات امريست متداول و معمول .

البته تو كاملا اختيار داري كه نظر او را قبـول نمائي يا رد كني ؛ و چنانچـه نظـر او را مطابق صواب نديدي ميتواني اصل نظر را متهم كني و ناصواب بخواني ؛اما خود او را هرگز ؛ چون تو او را اهل مشورت ميدانستي و به همين جهت به او مراجعه نمودي .

اگر نظرش را عمل نمودي و به آنچه ميخواستي رسيدي پس او را تشكر نموده و خـدا را سپاس گزار باش و اگر روزي او به تو مراجعه كند و از تو مشورت بخواهد ؛ تو نيز احسان نموده و او را به طور صحيح و به دور از خيانت راهنمائي كن و قـوتي نيست مگر به خداوند متعال .

حقوق نصيحت

41- حق نصيحت شونده .

وأما حق المستنصح فإن حقه أن تؤدى إليـه النصيحة على الحـق الذى ترى لـه أنه يحمل ويخرج المخرج الذى يلين على مسامعه و تكلمه من الكلام بما يطيقه عقله ؛ فإن لكل عقل طبقة من الكلام يعرفه ويجتنبه وليكن مذهبك الرحمة ولا قوة الا بالله.

ترجمه : اما حق كسيكه نصيحتش ميكني يا از تو خواسته است كه نصيحتش كني بر تو آنست كه: او را صحيح و به حق نصيحت نمائي و چيزي بگوئي كه او بتواند به آن عمل كند و از حد توان و قدرتش بيرون نباشد ؛ و قسمي با او سخن بگوي كه در خـور فهم و درك او باشد زيرا كه همه از نظر تعقل و فكر در يك حد نيستند بلكه هر انساني داراي مرتبه اي از عقل مي باشد و روشت در حال نصيحت كردن نـرم ؛و گفتارت نيـز دوستانه باشد و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

42- حق نصيحت كننده .

وأما حق الناصح فأن تلين له جناحك ثم تشرئب له قلبك وتفتح له سمعك حتى تفهـم عنه نصيحته ثم تنظر فيها  فإن كان وفق فيها للصواب حمدت الله على ذلك و قبلت منه وعرفت له نصيحته وإن لم يكن وفق لها فيها  رحمته ولم تتهمه وعلمت أنه لم يألك نصحا إلا أنه أخطأ ؛ إلا أن يكون عندك مستحقا للتهمة فلا تعبأ  بشئ من أمره على كل حال ؛ و لا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه كه ترا نصيحت مي كند آنست كـه در برابر او متواضع باشي و با شنيدن نصيحتهايش قلبت را سيـراب كني ؛و گـوشت را در اختيار او قرار دهي تا هرچه ميگويد متوجه شوي ؛ بعد از شنيدن در گفتار او تفكر كن چنانچـه نصايحش را درست و صواب ديدي بپزير؛ و خداوند را بـه خاطر اين نعمت شاكر باش ؛ و چنانچـه آنرا نا صواب يافتي ؛ ضمن تشكر با مهرباني از كنارش بگزر و او را متهم نكن زيرا كه ميداني او قصد نصيحت داشت نه چيز ديگر اما اشتبـاه كـرده است ؛مگر اينكه او را از قبل مي شناسي و ميداني كه او آدم خير خواهي نيست ؛ در اين صورت به نصيحت او اعتناء و اعتماد نكن .

حقوق اخلاقي و اجتماعي

43- حق بزرگترها .

و أما حـق الكبيـر فإن حقـه توقيـر سنه  و إجلال اسلامه إذا كان من أهل الفضل فى الاسلام بتقديمه فيه و ترك مقابلته عند الخصام ولا تسبقـه إلى طريـق ولا تؤمه فى طريـق ولا تستجهلـه وإن جهـل عليك تحملت وأكرمته بحـق اسلامـه مـع سنه فانما حق السن بقدر الاسلام ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق بزرگتر بر تو آنست كه او را به خاطر سنش احترام نمائي و چنانچـه فضل و سابقه در اسلام دارد مورد تكريم و تجليلش قرار دهي و بر خود مقـدم داري و اگر با تو به منازعه پرداخت با او مقابله نكني و اگر در راهي همراه بوديد؛ از او سبقت نگيري و پيش روي او حركت نكني و چنانچه به مطلبي جاهل بود ؛جهلش را به رخش نكشي و اگر او ترا جاهل خواند تحمل نموده به خاطر اسلام و سنش گزشت كني؛ زيرا حق سن باندازهء حق سابقه در اسلام است و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

44- حق كوچكترها .

وأما حق الصغير فرحمته و تثقيفه و تعليمه و العفوعنه و السترعليه و الرفق به و المعونة له والسترعلى جرائر حداثته فإنه سبب للتوبة والمداراة له وترك مماحكته فإن ذلك أدنى لرشده .

ترجمه : اما حق كوچكتر بر بزرگتر آنست كـه نسبت بـه او مهربان بوده در تربيت و تعليم او بكوشد ؛ خطاهايش را ناديده گرفته عيبش را بـر او بپوشاند ؛ با او بـه مدارا رفتار نموده و در مشكلات كمكش نمايد ؛ و چون بـه خاطر حداثت سن و جواني؛ اعمال و حركات نا بخردانهء از او سرزند ؛ مستور نگه دارد زيرا كه سبب توبه او خواهد شـد و با او نزاع و مخاصمه نكند كه مانع رشد او مي شود .

45- حق كسيكه از تو كمك مي خواهد .

وأما حق السائل فإعطائه اذا تهيأت صدقة وقدرت على صد حاجته والدعاء لـه فيما نزل به والمعاونة له على طلبته وإن شككت فى صدقه و سبقت إليه التهمة لـه و لم تعزم على ذلك لم تأمن أن يكون من كيد الشيطان أراد أن يصدك عن حظك  و يحول بينك و بين التقرب الى ربك و تركته بستره ورددته ردا جميلا وإن غلبت نفسـك فى مره وأعطيته على ما عرض فى نفسك منه فإن ذلك من عزم الامور .

ترجمه : اما حق كسيكه از تو كمك مي خواهـد آنست كه اگـر در قدرت و توانت هست براي رفع نيازش اقدام نموده و حاجتش را برآورده سازي ؛ اگر صدقهء آماده داري به او عطا نموده و براي رفع گرفتاريش در حقش دعا كن ؛ چنانچه در صدق گفتارش شك و ترديد در دلت پيدا شد و گمان بردي كه دروغ مي گويد پس به اين شك وگمان اعتناء ننموده و بدان كه بعيد نيست ؛ اين شك و گمـان از وسوسه هاي شيطان باشد كـه مي خواهد ترا از اين ثواب محروم نموده و مانع تقرب تو به پروردگارت شود .

پس اگر چيزي به او ندادي ؛ محترمانه و بدون آنكه خوارش كني با سخنان زيبا و نرم كه او را آزرده خاطر نسازد جوابش كن .

چنانچه بر شكت غالب آمدي و علي رغم آنچه در دلت گزشته است كمكش نمودي بدان كه اين از كارهاي مهم و قابل اطمينان است .

46- حق كسيكه تو از او كمك ميخواهي .

وأما حق المسئول فحقه إن اعطى قبل منه ما اعطى بالشكر له و المعرفة لفضلـه و طلب وجه العذر فى منعه وأحسن به الظن واعلم أنه إن منع ( فماله) منع وأن ليس التثريب فى ماله ؛ وإن كان ظالما فإن الانسان لظلوم كفار .

ترجمه : اما حق كسيكه از او كمك خواسته اي پس حق او آنستكه؛ اگر چيزي تـرا عطا

كرد با تشكر و سپاس و قدر داني بپزيري و اگر نخواست كمكت كند نسبت به او گمان بد پيدا نكن بلكه برايش عذري در ذهنت جستجو نموده و منعش را حمـل بر آن كـن و حسن ظن داشته باش و بدان كه اگر او ترا منع كرده ؛ازمال خودش به تو نداده است و كسي را به خاطر اينكه مالش را به ديگري نميدهد ؛ ملامت و سرزنش نمي كنند ؛ و اگر با اين كارش ظلم نموده است؛ پس انسان بسيار ظالم و كفران كنندهء نعمتهاي خداوند متعال است .

47- حق كسيكه سبب خوشحالي تو شده است .

وأما حق من سرّك الله به وعلى يديه؛ فإن كان تعمدها لك حمدت الله اولا ثم شكرته على ذلك بقـدره فى موضع الجزاء و كافأته على فضل الابتداء وأرصدت له المكافأة و إن لم يكن تعمدها حمدت الله و شكرته وعلمت أنه منه ؛ توحّّـدك بها وأحببت هذا إذا كان سببا من أسباب نعم الله عليك وترجوله بعد ذلك خيرا فإن أسباب النعم بركة حيث ماكانت و إن كان لم يعتمد ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حـق كسيكه خداوند او را سبب سـرور و خوشحـالي تـو قـرار داده است پس اگر با آگاهي و خواسته خودش ترا مسرور نموده است خداوند را ستايش نمـوده و بعد از حمد و ثناي الهي از آن شخص به اندازهء ارزش كارش قـدر داني كن ؛ زيرا كه كه برتري عمل او از آنجهت است كه اول اقدام نموده است ؛مراقب باش تا تو نيز در او سبب سرور و خوشحاليش شوي .

و اگر ناخود آگاه و بدون قصد سبب شده است ؛  خـداي را سپاسگزار باش و بدان كـه اين نعمت از ناحيهء اوست كه ترا بـه آن اختصاص داده است ؛ و شخصي را كـه سبب سرور تو شده است دوست بدار چون سببي از اسباب نعمتهـاي خداونـد است و براي

او طلب خير كن زيرا كه اسباب نعمت هرجا باشد مايهء بركت است ؛اگرچه بـدون قصد باشد و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

48- حقي كسيكه بسبب او نكبتي به تو رسيده است .

وأما حق من ساءك القضاء على يديه بقول او فعل فإن كان تعمدها كان العفـو اولى بك لما فيـه له مـن القمع و حسن الادب مع كثير أمثالـه مـن الخلـق فإن الله يقـول : (وَلَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولَئِكَ مَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ ـ الى قوله ـ :  مِـنْ عَزْمِ الْأُمُورِ) و قال عـزّوجـل : ( وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُـوا بِمِثْلِ مَا عـُوقِبْتُمْ بِـهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُـمْ لَهُـوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ) هذا فى العمد ؛ فإن لم يكن عمدا لم تظلمه بتعمد الا نتصار منه فتكون قد كافأته فى تعمد على خطأ ؛ ورفقت به ورددته بألطف ما تقدرعليه ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسيكه بخاطر گفتار يا رفتارش ؛سبب نكبت و گرفتاري تو شده است آنستكه اگر از روي عمد و آگاهي بتو ضرر رسانيده است بهتر آنست كه او را ببخشي زيرا عفو موجب مي شود كه از اين كار در آينده دست بر دارد و با خلق خدا مودبانه و بدون آزار برخورد نمايد زيرا خداونـد متعال مي فرمايـد :  ( و كسي كـه بعد از مظلوم‏ شدن ياري طلبد، ايرادي بر او نيست ؛ايراد و مجازات بر كساني است كه بر مردم ستم مي كنند و در زمين به نا حــق ظلم روا مي دارند براي آنان عـذاب درد ناكي است ؛ اما كساني كه شكيبائي و عفو كنند ؛اين از كارهاي پر ارزش است [شوري 41/43] ) . و هم چنين مي فرمايـد : ( و هرگاه خواستيد مجازات كنيد؛ تنها به مقـداري كه بـه شما تعدي شده كيفر دهيد ! و اگـر شكيبائي كنيـد اين كار براي شكيبايان بهتر است [نحـل 126] ) .

اين در صورتي است كه عمدي در كار باشد .

اما اگر ضرري كه به تو رسيده است غير عمدي بوده باشد؛از ستم بر او به نيت انتقام پرهيز كن تا ضرر عمدي به كسي كه از روي خطا مرتكب عملي شده است نرساني . بلكه با او به رفق و مدارا رفتار كن؛ و خطايش را با مهرباني و لطفي كـه در توان داري پاسخ بده ؛ وقوتي نيست مگر به خداوند متعال .

49- حق همه مسلمانان به طور عموم .

وأما حـق اهل ملتك عامة فإضمار السلامة ونشر جناح الرحمة والـرفق بمسيئهم و وتألفهم واستصلاحهم وشكرمحسنهم إلى نفسه وإليك فإن احسانه الى نفسه احسان إليك إذا كف عنك أذاه و كفاك مؤونتـه و حبس عنك نفسه فعمهم جميعا بدعوتـك  و انصرهم جميعا بنصرتـك وأنزلتهـم جميعـا منك منازلهـم ؛ كبيرهـم بمنزلـة الوالـد و صغيرهم بمنزلة الولد و أوسطهم بمنزلة الاخ ؛ فمن أتاك تعاهدته بلطف و رحمة  ؛ وصل أخاك بما يجب للأخ على أخيه .

ترجمه : اما حق همهء مسلمانان بر تو آنست كه در دل نسبت به آنان كدورتي نداشته باشي و بالهاي مهرباني و لطفت را بر سر خطاكاران ايشان بيفشاني و به جهت اصلاح و ايجاد الفت بيـن آنها و خـود بكوشي و شكـر و سپاست را از نيكـوكاران آنها دريـغ نداري ؛ كساني كه احسان و نيكي آنها براي خــود شان و بـراي تست ؛زيرا كه احسان آنها به خود شان احسان بتو نيز هست وقتيكه آزاري بتـو نرسانند و تـرا گرفتار دفع آن آزار نكنند و خود را از آسيب رساندن بتو دور نگه دارند .

پس براي همهء مسلمانان دعا كن و به ياري همـهء آنها بشتاب و همـه را در مراتبي كه دارند مورد عنايت و تكريم قرار ده .

50- حق غير مسلماناني كه در حال جنگ با مسلمانان نباشند .

وأما حق اهل الذمة فالحكم فيهم أن تقبل منهم ما قبل الله وتفى بما جعل الله لهم من ذمته وعهده وتكلهم اليه فيما طلبوا من أنفسهم وأجبروا عليه وتحكم فيهم بما حكم الله به على نفسك فيما جرى بينك (وبينهم) من معاملة وليكن بينك وبين ظلمهم من رعاية ذمة الله والوفاء بعهده وعهد رسول الله صلى الله عليه واله حائل فانه بلغنا أنه قال : " من ظلم معاهدا فأنا خصمه " فاتق الله و لا حول ولا قوة الا بالله .

ترجمه : اما حق كسانيكه مسلمان نيستند ؛و در هر حال جنگ با مسلمانها هم نيستنـد و شرايط زندگي در مملكت اسلامي را پزيرفته اند ؛ آنست كه بپزيري از آنان چيزي را كه خدا پزيرفته است و وفا كني بـه عهـد و پيماني كه بين آنها و دولت اسلامي منعقـد شده است و مزاحم آنان در آنچه كه از خود شان ميخواهند و به آنچه كه مجبور به آن هستند نشوي ؛وحكم كن در آنها همانگونه كه خداوند بر تو حكم نموده است ؛در آنچه واقع مي شود بين تو وآنها از معامله ؛ و حائل و پرده قرار بـده  بين خـود و بين  ظلم به آنها پيمان خداوند و وفا به عهد خدا و رسول خدا را ؛  زيرا از پيامبر صلي الله عليـه و اله و سلم بما رسيده است كه فرمود : كسيكـه كافـرذمي و معاهد را مورد ظلـم قرار دهد من خصم او خواهم بود . پس تقواي الهي را پيشه كن و قوتي نيست مگر به خداوند متعال .

فهذه خمسون حقا محيطا بك لا تخرج منها فى حال من الا حوال يجب عليك رعايتها والعمل فى تأديتها والا ستعانة بالله جل ثنائه على ذلك ولا حول و لا قوة الا بالله والحمد لله رب العالمين

ترجمه : اين پنجاه حقي است كه تر احاطه كرده است و از اين حقوق در هيچ حالي از احوال خارج نيستي ؛ برتو واجب است رعايت اين حقوق و تلاش براي اداي آن و طلب مساعدت و كمك از خداوند متعال بر رعايت اين حقوق ؛ و نيست قوتي مگر به خداونـد متعال و حمد و سپاس مخصوص آن ذات مقدس است .

کودکی و نوجوانی ابوالفضل (ع)

کودکی و نوجوانی ابوالفضل (ع)

مادری ستوده خصال

از مطالبی که روان‏شناسان در خصوص دوران رشد کودکِ شیر خوار مورد تأکید قرار داده‏اند، این است که طفل تنها از شیر مادر استفاده نمی‏کند و خصوصیات شخصیتی وی همراه با محبت‏ها، عواطف و نوازش‏های او به فرزندش انتقال می‏یابد و به رشد روانی او کمک می‏کند. امام علی علیه‏السلام قرن‏ها قبل، این ویژگی را مورد توجه قرارداده و فرموده‏اند:

این مادر است که به تو از عصاره قلبش غذا داد؛ قوتی که دیگری از دادن آن امتناع می‏کند. این مادر است که که با تمامی اعضاء و جوارحش با نهایت شادمانی و خوشرویی تو را از جمیع حوادث و رخدادها محافظت نمود.1

حضرت علی علیه‏السلام در سیره عملی و زندگانی فردی خویش، این موضوع را مورد توجه قرار داد و چون به سوگ شهادت پاره تن پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام نشست، برادرش عقیل را که از آگاهان به انساب عرب بود و طوایف و قبایل شبه جزیره عربستان و نقاط مجاور را به خوبی می‏شناخت، فراخواند و از او خواست برای وی همسری بیابد که زاده دلاوران باشد تا فرزندی شجاع به دنیا آورد؛ چرا که به طور مسلّم سرشت و خصائص اجداد در فرزند تأثیر یافته و به او منتقل می‏شود. عقیل پس از تحقیق، فاطمه دختر حزام بن خالد بن ربیعه ـ از نوادگان عامر و منسوب به طایفه هوازن ـ را به برادرش معرفی نمود و خاطر نشان کرد: پدران و دایی‏های این زن از دلاوران عرب در قبل و بعد از اسلام بوده و مورّخان از آنان در هنگام نبرد، شجاعت و دلیری و رادمردی‏ها نقل کرده‏اند؛ آن چنان که حاکمان زمان آنان در برابرشان سرتسلیم فرود می‏آورده‏اند. در میان عرب شجاع‏تر و قهرمان‏تر از پدرانش یافت نشود. و مقصود امیرمؤمنان علیه‏السلام نیز چنین همسری بود؛ چرا که در میان تیره فاطمه که به «امّ‏البنین» هم موسوم است، شخصی وجود دارد به نام عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب ـ جدّ ثمامه، مادر این زن ـ که به سبب قهرمان‏سالاری و شجاعتش، او را بازی‏گیرنده سرنیزه‏ها (نیزه باز) لقب داده‏اند.

حزام پدر امّ‏البنین از استوانه‏های شرافت در میان عرب به شمار می‏رفت و در بخشش، دلاوری و حماسه آفرینی شهرت داشت. خاندانش از طوایف و قبایل ریشه‏داری بودند که علاوه بر رشادت و شجاعت در میادین نبرد، به دستگیری از مستمندان، میهمان‏نوازی و یاری رسانیدن به درماندگان نیز اشتهار داشتند. برخی از برجستگان این خاندان متّصف به صفات والا وگرایش‏های عالی انسانی بودند که به حکم قانون وراثت، ویژگی‏های اخلاقی خود را از طریق امّ‏البنین به فرزندان بزرگوارش انتقال دادند.2

علی علیه‏السلام وقتی از گزارش برادرش درباره خاندان همسر آینده‏اش مطلع گردید، به وی فرمود تا برای خواستگاری از امّ‏البنین به نزد بستگانش مراجعه کند. عقیل پذیرفت و به دیدن حزام بن خالد رفت و موضوع را با او مطرح کرد. وقتی حزام از مقصودش باخبرگردید، بدون لحظه‏ای درنگ، موافقت خود را با این وصلت اعلام داشت و برای این که دخترش را در شادمانی خود شریک نماید، این خبر مهم را به اطلاع او رساند. چون دختر حزام به هویت خواستگار با فضیلت خویش پی‏برد، در حالی که عرق شرم و حیا بر پیشانی‏اش نشسته بود، نتوانست از ابراز سرور و شعف خودداری کند؛ زیرا این وصلت مبارک برای او و خانواده‏اش افتخاری بزرگ و سعادتی فوق العاده محسوب می‏گردید. عقیل به وکالت از سوی برادرش مولا علی علیه‏السلام خطبه عقد را جاری کرد و بدین ترتیب، فاطمه دختر حزام رهسپار خانه امیرمؤمنان علیه‏السلام شد.3
بانویی پارسا و مهربان

امّ‏البنین پیش از آن که پای در خانه نخستین فروغ امامت نهد، «فاطمه» نام داشت. او که از خصال نیکو و ایمانی استوار برخوردار بود، در همان نخستین روزهای زندگی مشترکش با حضرت علی علیه‏السلام ، از ایشان خواست تا نام او را تغییر دهد. امیرمؤمنان علیه‏السلام با شگفتی علت آن را جویا شدند. امّ‏البنین با نهایت بصیرت و تیزهوشی، گفت: هرگاه مرا فاطمه صدا می‏زنی، حسن و حسین علیهماالسلام به یاد مادرشان حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام می‏افتند و خاطره غم‏بار جدایی از او و رنج بی‏مادری، در ذهنشان تداعی می‏گردد و من راضی نیستم که آنان از این بابت آزرده شوند. پس نام آن بانوی گرامی به «امّ‏البنین» تغییر یافت.4 چون حضرت علی علیه‏السلام در همسرش خردمندی و صفات نیکو مشاهده کرد، در تکریم و احترامش از صمیم قلب کوشید.

گروهی از مورّخان در پی‏اثبات این نکته بوده‏اند که امیرمؤمنان علیه‏السلام پس از شهادت فاطمه علیهاالسلام با دختر حزام عامریه ازدواج کرد.5 و دسته‏ای دیگر می‏گویند: این وصلت بعد از ازدواج آن حضرت با بانویی به نام «امامه» بوده است.6 اما به طور مسلّم، این پیمان مبارک بعد از رحلت حضرت صدیقه کبرا علیهاالسلام می‏باشد؛ زیرا تا فاطمه علیهاالسلام در قید حیات بود، اختیار همسر دیگری برای امام علی علیه‏السلام روا نبود.7

امّ‏البنین از بانوان ارجمند و با معرفت نسبت به جایگاه اهل‏بیت علیهم‏السلام و دارای اخلاص و صفا در ولایت و محبت به این خاندان، بود همان‏طور که نزد اهل‏بیت علیهم‏السلام از شأن و مقامی بس والا بهره داشت و زینب کبری علیهاالسلام همان‏گونه که در ایام عید به دیدارش می‏آمد، پس از واقعه کربلا و ورود به مدینه؛ به دیدارش رفت و شهادت فرزندانش را به وی تسلیت گفت.8

از عظمت مقام و موقعیت اهل‏بیت علیهم‏السلام نزد او چنین نقل کرده‏اند که وقتی به عقد ازدواج حضرت علی علیه‏السلام درآمد، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بیمار بودند و او همچون مادری دلسوز و پرستاری مهربان به مراقبت و دل‏نوازی از آنان مبادرت نمود، و چنین امری از همسر سرور اهل ایمان که از انوار معارفش بهره‏ها گرفته، در بوستان علوی پرورش یافته و به اخلاق و آداب مولای متقیان مؤدّب و متخلّق شده، امری شگفت نمی‏باشد.9

امّ البنین بر آن بود تا در حدّ توان جای مادر را برای نوادگان پیامبر و سروران جوانان بهشت پرکند؛ مادری که در اوج جوانی پژمرده شد. فرزندان رسول خدا در وجود این بانوی پارسا، مادر خود را می‏دیدند و از فقدان مادر کم‏تر رنج می‏بردند. امّ‏البنین فرزندان دختر پیامبر را بر کودکان خود مقدم می‏داشت و عمده محبت و عاطفه خود را نثار آن نمونه‏های والای کمال می‏نمود. تاریخ، مانند چنین بانوی بزرگواری که فرزندان زن دیگری را بر کودکان خویش برتری دهد، کمتر به خود دیده است. او این توجه و رجحان را نه تنها وظیفه‏ای عاطفی، بلکه فریضه‏ای دینی می‏شمرد و این حقیقت قرآنی را در نظر داشت که خداوند متعال اجر رسالت پیامبر خویش را محبت به خاندان او قرارداده و آنان عزیزترین اهل‏بیت آخرین فرستاده الهی بودند. و وی با درک چنین عظمتی، کمر به خدمتشان بست و حقشان را در حدّ توان ادا کرد.

امّ‏البنین نزد مسلمانان به دلیل این گونه محبت‏ها و پرورش انسان هایی شجاع و فداکار، جایگاهی ویژه دارد و بسیاری معتقدند او به دلیل پارسایی، در پیشگاه خداوند منزلتی والا دارد و اگر دردمندی، او را واسطه خود نزد حضرت باری تعالی قرار دهد، لطف خداوند شامل حالش گردیده و حزن و اندوهش برطرف می‏شود. از این جهت به هنگام سختی‏ها و درماندگی‏ها، این مادر فداکار را شفیع خود قرار می‏دهند.10

امّ‏البنین همان زنی بود که حضرت علی علیه‏السلام می‏خواست؛ بانویی که قادر گردید فرزندانی حماسه‏آفرین به جامعه اسلامی تحویل دهد که از همان سنین طفولیت از خصم نهراسند و در مقابل شمشیرها و نیزه‏ها مقاومت کنند و بیمی به دل راه ندهند. او برای شوهر گران قدرش، چه در زمان حیات و چه بعد از شهادت آن امام همام، زنی باوفا، فداکار و پاکدامن بود.

نقل کرده‏اند: پس از این که حضرت علی علیه‏السلام توسط یکی از شقاوت پیشگان نهروان در محراب عبادت به فوز عظیم شهادت نائل گردید، مغیرة بن نوفل و پس از او، ابوهیاج بن سفیان از «امامه» خواستگاری کردند و او در این باره با امّ‏البنین مشورت کرد. آن زن وفادار در جوابش گفت: سزاوار نیست بعد از مولای پرهیزگاران، بدن ما با مرد دیگری تماس پیدا کند. این پاسخ سنجیده آن‏چنان اثر ژرفی در روح و روان امامه و دیگر زنان حضرت علی علیه‏السلام از جمله لیلا و اسماء برجای نهاد که از آن پس، هیچ یک ازدواج نکردند و این زنان فداکار پس از شهادت همسرشان در حال تجرّد باقی ماندند تا آن که به داربقا شتافتند و به شوهر ارجمندشان ملحق گشتند.

فاطمه‏امّ‏البنین دومین یا سومین زنی است که به حباله نکاح علی علیه‏السلام در آمد و چهار پسر به دنیا آورد که در واقعه کربلا و در رکاب برادر بزرگوارشان، امام سوم، پس از پیکاری عزّت آفرین با دشمنان، جام شهادت نوشیدند.

گفته‏اند: چون اهل‏بیتِ امام حسین علیه‏السلام به مدینه آمدند، امّ‏البنین برکنار مرقد مطهّر رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با زینب کبری علیهاالسلام ملاقات نمود و به وی عرض کرد: ای دختر امیرمؤمنان! از پسرانم چه خبر دارید؟ آن بانوی بزرگ فرمود: همه کشته شدند. امّ‏البنین با استواری و بدون آن که تغییری در روحیه‏اش پدید آید، عرض کرد: جان همه به فدای حسین علیه‏السلام ! از او چه خبر دارید؟ خواهرش با ناگواری گفت: او را با لب تشنه کشتند. تا این سخن را شنید، دست‏های خویش را به سر و سینه کوبید و با صدای بلند و به حالت گریان گفت: واحسیناه! زینب کبری علیهاالسلام فرمود: از فرزندت عباس یک یادگار آورده‏ام و آن، سپری خونین است. با مشاهده آن سپر، امّ‏البنین طاقت نیاورد و بیهوش شد. چون به هوش آمد به دلیل شهادت آن جانبازان راه حقیقت و مجاهدان طریق انسانیّت به گریستن و نوحه‏سرایی ادامه داد و در چنین حالتی به اطرافیان گفت: به من امّ‏البنین نگویید؛ زیرا دیگر پسری ندارم که مادرشان باشم. و از آن پس، گوشه عزلت گزید و یار و همدمش غصه و اشک بود تا آن که در مدینه دعوت حق را لبیک گفت و در گورستان بقیع دفن گردید که آرامگاهش هم اکنون زیارتگاه شیعیان و اهل ایمان می‏باشد.11

چهار روز از ماه شعبان سال 26 هجری می‏گذشت؛ ماهی که برای اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام و پیروان آنان با برکت، رحمت و وارستگی توأم است. در این روز در شهر مدینه ستاره‏ای پرفروغ در آسمان فضیلت هویدا گردید که درخشش آن، خاندان عترت و اصحاب ائمه را در موجی از شادی و شعف فرو برد. این مولود شکوهمند در خانه‏ای دیده به جهان گشود که ایمان و تقوا در آن حضور داشت و اهلش به نور معنویت آراسته بودند.12

با تولد این کودک که «عبّاس» نامیده شد، مدینه به گُل نشست و موجی از سرور، خاندان علوی را فراگرفت. وقتی مژده ولادت این طفل به امیرمؤمنان علیه‏السلام داده شد، به خانه شتافت و او را در برگرفت. گونه‏اش را بوسه‏باران کرد و مراسم شرعی را درباره‏اش اجرا نمود؛ یعنی در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. نخستین کلمات، بانگ روح بخش توحید بود که توسط پیشاهنگ پارسایی و پرهیزگاری بر صفحه ذهن و دلش نشست و سرود جاویدان یکتا پرستی، جانش را نوازش داد و در اعماق وجودش جوانه زد و به درختی بارور از باورها و ایمان و تقوا مبدّل گردید تا آن جا که در راه حفظ آن، جان باخت و خونش را به پای آن ریخت.

در هفتمین روز تولد، بنا به سنّتی اسلامی که رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم آن را بنیان نهاده بود، حضرت علی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سرفرزندش را تراشید و هم سنگ موهایش طلا یا نقره به فقیران و مستمندان داد و همان گونه که نسبت به حسنین علیهماالسلام عمل کرده بود، گوسفندی به عنوان عقیقه برای این نوزاد ذبح کرد. پدر تمامی آرمان‏های خدا پسندانه را در سیمای نورانی این کودک خواند و در پس پرده‏های غیب؛ جنگاوری، دلیری و فداکاری این فرزند را در عرصه پیکار با پلیدی‏ها دریافت و به همین جهت، او را عباس (شیر بیشه) نامید؛ چرا که این طفل به همه ثابت کرد که هرگز به اهل باطل روی خوش نشان نمی‏دهد و در برابر جویندگان حقیقت و پویندگان این مسیر، خندان و شاداب است.13

روزی امّ‏البنین امیرمؤمنان صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را مشاهده کرد که عباس را در آغوش گرفته و بردستانش بوسه می‏زند و می‏گرید. چون آن بانوی با فضیلت این گونه دید، دچار نگرانی و ناگواری شد؛ زیرا سابقه نداشت که فرزندی چنین نیک منظر و صاحب شمائل علوی، برای پدرش اضطراب و پریشانی به همراه آورد و برحسب ظاهر، عاملی که موجب آشفتگی شود دروی دیده نمی‏شد. پس امّ‏البنین سبب را از حضرت پرسید. حضرت علی علیه‏السلام او را نسبت به حقیقتی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، آگاه کرد و فرمود دستان فرزندش در راه مدد رسانی به امام حسین علیه‏السلام قطع می‏شود. با شنیدن این خبر غیبی، صدای فریاد و شیون آن مادر دلسوخته از خانه علی علیه‏السلام بلند شد و اهل منزل نیز به نوحه‏گری پرداختند. حضرت افزود: ای امّ‏البنین! نور دیده‏ات نزد خداوند منزلتی بزرگ دارد و پروردگار در عوضِ دو دست بریده‏اش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با ملائکه در بهشت به پرواز در می‏آید، همان گونه که از قبل، این لطف را به جعفر بن ابی‏طالب عنایت نموده است. امّ‏البنین با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه، مسرور گردید.14

از جمله آداب و سنت‏های مربوط به کودکان در صدر اسلام و در میان خاندان عترت، این بود که برای فرزندان خود، کُنیه تعیین می‏کردند. مزیت این ویژگی آن بود که از همان دوران کودکی شخصیت فرزند مورد توجه قرار می‏گرفت و در اجتماع از اعتماد به نفس بیشتری برخوردار بود. همچنین وقتی طفلی را با کنیه صدا می‏کنند، مورد محبت واقع شده و آرامش می‏یابد و یاد می‏گیرد که بزرگان را چگونه مورد خطاب قرار دهد. امام باقر علیه‏السلام فرموده‏اند: ما برای فرزندانمان در دوران خردسالی کنیه مشخص می‏کنیم تا در سنین بالاتر به لقب‏های ناگوار مبتلا نشوند.15

حضرت عباس علیه‏السلام نیز به کنیه‏ها و لقب‏هایی اشتهار یافت؛ کنیه مشهور آن حضرت «ابوالفضل» می‏باشد؛ زیرا که از جهتی، فرزندی به نام «فضل» داشته و از طرف دیگر، به دلیل مکارم اخلاقی و فضیلت‏های انسانی، شایسته چنین کنیه‏ای می‏باشد واگر فضل و سیادت را بنیانی رفیع تصوّر کنیم، عباس علیه‏السلام از پایه‏های مهم آن است.

القاب آن حضرت نیز معرف شخصیت و ارزش معنوی وی می‏باشد. از آن‏جا که سیمایی نیکو و با صلابت داشت و چون بدر می‏درخشید و از آیات کمال و جمال به شمار می‏رفت، او را «قمر بنی‏هاشم» لقب دادند.

در آن هنگامه‏ای که جنایت پیشگان آب را بر امام حسین علیه‏السلام و یارانش بستند، حضرت عباس علیه‏السلام بارها صفوف دشمن را شکافت و خود را به فرات رسانید و تشنگان اهل بیت و اصحاب امام را سیراب ساخت و به همین دلیل، از بزرگ‏ترین و بهترین القابش «سقّا» می‏باشد.

آن حضرت در کنار رودخانه‏ای که «علقمه» نام داشت، به شهادت رسید؛ لذا وی را قهرمان «علقمه» لقب دادند.

«باب الحوائج»، «سپه‏سالار»، «کبش الکتیبه» و «پرچمدار» یا «علمدار» کربلا از دیگر القاب آن حضرت است.16

حضرت علی علیه‏السلام ضمن رعایت اصول تربیت دینی، نظارت دقیق و مداومی در مورد فرزند خود داشت و سعی وافرش براین بود تا وی را به عنوان شخصی اهل دیانت، دارای تعهد و مسئولیت و برخوردار از کرامت‏های انسانی پرورش دهد. امام با عباس همچون دیگر فرزندانش دوست و رفیق بود و با نهایت عطوفت و محبت با او رفتار می‏نمود. یار و یاورش بود و در مشکلات و دشواری‏ها دستش را می‏گرفت. هرگز اجازه نمی‏داد کودکش در مسیر تربیت تحقیر گردد و می‏کوشید زمینه هایی فراهم کند تا او احساس شخصیت کند و دوران کودکی و نوجوانی را با اصلاح و تعدیل غرائز و احساسات پشت سر بگذارد؛ چرا که وقتی فردی گرامی داشته شود و از او به عنوان انسانی صاحب هویت مستقل و کرامت نفسانی سخن گفته شود و با چنین نگرشی به سوی رشد و شکوفایی گام بردارد، برای تکمیل حالات ملکوتی در وجود خویش به فضایل و خصال نیکو روی می‏آورد و در میدان معرفت و در عرصه مبارزه با نفس امّاره پیروز و سر بلند می‏گردد و از ورطه‏های گناه اجتناب می‏نماید و تمایلش به بوستان معارف و گلستان معنویت افزون‏تر می‏شود.

امام علی علیه‏السلام عباس علیه‏السلام را بخصوص در سنین کودکی و دوران رشد، نصیحت و امر به معروف می‏نمود و بر این امر، اصرار داشت. در هر فرصتی ذهن پاک فرزندش را با حکمت‏ها و مطالب سازنده و عمیق بارور می‏کرد. و همچون لقمان حکیم، جان کودک خود را با مواعظ و حکمت‏های ژرف می‏نواخت، و این توصیه‏های اخلاقی، یا نوازش‏های عاطفی با لحنی صمیمانه توأم بود. بر همین اساس این جوان هاشمی، انسانی برازنده، پرهیزگار، دانشور، مبارز، شجاع و اهل سخاوت بارآمد و آیینه تمام نمای جمال و کمال پدر پاک خود گردید.

در محیط پرورشی عباس علیه‏السلام چشمه توحید جاری بود و او با دلی لبریز ازعشق الهی و مهر ملکوتی تربیت می‏گردید. دوران کودکی او مملوّ از عنایت و لطف ابراز محبت پدر و برادرانی بود که لحظه‏ای از پرورش وی به عنوان انسانی والا و صاحب کرامت‏های اخلاقی، غافل نبودند.

روزی حضرت علی علیه‏السلام در منزل خویش نشسته و حضرت عباس و حضرت زینب علیهماالسلام در طرف راست و چپ امام بودند. پدر، پسر را مورد خطاب قرار داد و به وی فرمود: بگو یک! گفت: یک. امام فرمود: بگو دو! عرض کرد: حیا می‏کنم با زبانی که یک گفته‏ام، دو بگویم.

این نکته اشاره به یک لطیفه توحیدی است؛ یعنی انسان یکتا پرست هرگز به شرک و دوگانه‏پرستی روی نمی‏آورد. حضرت علی علیه‏السلام به منظور تشویق و تحسین این کودک و به پاس پاسخ جالب و بجای او، چشمان فرزند خویش را بوسید.17 زیرا امام متوجه این حقیقت بود که اگر او به طور شایسته مورد تمجید قرار نگیرد و این گونه جواب نغز و زیبایش با بی‏اعتنایی والدین توأم باشد، امکان دارد، دچار کم‏رویی و خجالت شود. به علاوه تحسین به موقع، از بهترین وسایل مسرور کردن کودکان است. به همین دلیل علی علیه‏السلام نسبت به عباس علیه‏السلام مهر و محبت افزون‏تری مبذول نمود و در واقع، فزونی عطوفت خود را پاداش او قرار داد.

ابوالفضل علیه‏السلام از بالندگی شایسته‏ای برخوردار بود؛ چرا که در پرتو پدری پارسا، که حجّت خدا بر روی زمین بود، رشد کرد و از گرایش‏های والا جرعه‏های جان‏بخش و جاودانی نوشید تا در آینده نمونه کاملی از فضایل و مکارم باشد. مادرش نیز در تربیت فرزندش اهتمامی شایسته داشت و بذر همه صفات پسندیده را در مزرعه وجود عباس علیه‏السلام افشانید. حضرت ابوالفضل علیه‏السلام ملازم دو نوه گرامی رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم یعنی امام حسن و امام حسین علیهماالسلام سروران جوانان بهشت بود و در کلاس درس آن دو امام بزرگوار اصول فضیلت و آداب والا را آموخت. بخصوص هماره با سید شهیدان همراه بود و در سفر و حضر، از وی جدا نمی‏شد و از اخلاق و رفتارش تأثیر می‏پذیرفت و الگوهای رفتاری او را در جان خویش استوار می‏ساخت تا آن‏جا که پرتوی از برادر در خصوصیات و دیدگاه‏هایش گردید. امام حسین علیه‏السلام نیز که ارادت بی‏شائبه و جانبازی برادرش عباس علیه‏السلام را نیک دریافته بود، او را بر تمامی اهل‏بیت خود مقدم می‏داشت و خالصانه، نسبت به او محبت می‏ورزید. اسوه‏های تربیتی ابوالفضل علیه‏السلام او را به سطح مصلحان بزرگ بشریت ارتقاء داد؛ آن بزرگانی که با فداکاری‏های والا و تلاش‏های مستمر برای نجات جامعه انسانی از ذلّت و احیای آرمان‏های بلند انسانی مسیر تاریخ را دگرگون ساختند. این کودک از همان روزهای آغازین رشد و شکوفایی، آموخت که در راه اعتلای کلمه حق و اهتزاز پرچم توحید، جانبازی کند و چنین باوری در اعماق جانش ریشه دوانید و با هستی او عجین کشت. و عجیب نبود او چنین مسیر سازنده و پویایی را طی کند؛ زیرا پدرش امیرمؤمنان و برادرانش حسن و حسین علیهماالسلام و نیز مادر نیکو خصالش، نهال ارزش‏ها را در کشتزار روح و روانش غرس کرده بودند.
سیمای با صلابت عباس علیه‏السلام

از عنایات الهی در خصوص حضرت عباس علیه‏السلام این بود که علاوه بر بزرگواری، کرم، نیک خویی و عطوفت، دارای سیمایی جذّاب و چهره‏ای شکفته و با حُسن و جمال بود و در واقع، نور ایمان از پیشانی وی می‏درخشید ولوای مَجد و شکوه پدرش را بردوش می‏کشید و رخساری زیبا و اندامی متناسب و نیرومند داشت که آثار دلیری و شجاعت در آن نمایان بود. راویان و مورّخان، او را خوب‏رو و پرجاذبه وصف کرده‏اند. رشادت اندام و قامت ایشان در حدی بود که براسب نیرومند و بزرگی می‏نشست؛ لکن در همان حال پاهایش بر زمین کشیده می‏شد.18

از همان ابتدای تولّدش، از شدّت زیبایی و سیمای نورانی، به «ماه بنی‏هاشم» موسوم گشت. قبل از او، «عبد مناف»، جدّ رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به قمر سرزمین حجاز معروف بود و عبداللّه پدر حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به قمر خانه کعبه شهرت داشت. این لقب که شایسته آن کودک خوش چهره و مه جبین بود، همچنان برایش باقی ماند.19

ملاّعلی خیابانی تبریزی در جلد محرم وقایع الایّام از کتاب «مظاهر الانوار» میرزا رضا قلی‏خان هدایت نقل می‏کند که: ابوالفضل علیه‏السلام قامتی بلند و بازوان کشیده داشت و چون بر اسب‏های قوی قرار می‏گرفت، زانوهای او حوالی گردن اسب بود. صورتش مظهر جلال و جبروت کردگار جهان و در شجاعت و مناعت طبع، بعد از امام حسین علیه‏السلام ، سرآمد اولاد امیرالمؤمنین علیه‏السلام و سپهسالار و علمدار امام سوم بود.20

مادرش امّ‏البنین که قلبش آکنده از محبت نسبت به عباس بود، از چشم رشک‏ورزان بر سیمای فرزندش عباس، هراس داشت و می‏ترسید که مبادا آن تَنگ نظران تُنُک مایه، بر وی آسیبی برسانند و رنجورش کنند؛ لذا مدام در دعاها و اذکاری که بر زبان جاری می‏ساخت، عباس را در پناه خداوند متعال قرار می‏داد و در باره‏اش دعا می‏کرد:

فرزندم را از شرّ چشم حسودانِ نشسته و ایستاده، آینده و رونده، مسلمان و منکِر، بزرگ و کوچک، زاده و پدر در پناه خداوند یکتا قرار می‏دهم.21

حضرت عباس علیه‏السلام در بیت امامت و ولایت تربیت نیکویی یافت و حضرت علی علیه‏السلام نظری ویژه در پرورش او داشت، همانند مقاصد پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در رشد و شکوفایی امام حسین علیه‏السلام ، یعنی همان گونه که خاتم رسولان، امام سوم را برای تربیت دادن حماسه‏ای پرشکوه پرورش می‏داد و او را بر سر زانوی خویش با نوازش‏های خاص به مراحل رشد و کمال رسانید و سفارش وی را به تمام مسلمانان نمود و حسین را جزئی از خود و خود را جزئی از او معرفی نمود: «حسین منّی و انا من حسین». حضرت علی علیه‏السلام می‏دید که فرزندش در صحرای کربلا به یک فداکار و جانباز نیازی خواهد داشت؛ از این جهت، از خداوند خواست که او را صاحب پسری نماید که در زندگانی یاور و مطیع امام حسین علیه‏السلام باشد. عباس با چنین مقصد مقدّسی از مادری ستوده خصال، زاده شد و با تربیت علوی، به شکوفایی رسید و در عرصه‏های گوناگون در مقابل برادرانش هیچ گاه از ادب خارج نگردید و در فرمان‏بُرداری از امام حسن و امام حسین علیهماالسلام از جان و دل می‏کوشید و لباس فخر و مباهات را از این بابت بر تن کرده بود و در همه حال ابراز لیاقت و فعالیت خستگی ناپذیری کرده و در نهایت خضوع و فروتنی، زمین ادب امامت را بوسیده است. امام حسین علیه‏السلام نیز این حماسه‏آفرینی‏ها و وفاداری‏های برادرش عباس را ارج نهاد و برای وی مناصبی معیّن کرد که از چنین مراتب و مقاماتی معلوم می‏شود. حضرت حسین‏بن علی علیهماالسلام نظر خاصّی به ابوالفضل داشته که فرد دیگری از بنی‏هاشم این لیاقت را نداشته‏اند.22

امام سجاد علیه‏السلام که خود الگوی تقوا و زهد و عبادت است، درباره این جوان هاشمی فرموده است:

خداوند عمویم عباس را رحمت کند که از خود گذشتگی کرد و نیک از عهده آزمایش برآمد. خود را فدای برادر کرد تا دستانش بریده شد... عباس علیه‏السلام را نزد خداوند متعال منزلتی است که همه شهیدان در روز قیامت بر او غِبطه می‏خورند.23

حضرت امام صادق علیه‏السلام از عباس علیه‏السلام تجلیل می‏کرد و مواضع افتخارآفرین او را در روز عاشورا، تکریم می‏نمود. امام علیه‏السلام در بیانی عالی، آن استوانه استقامت را این گونه وصف کرده است:

عموی ما عباس بن علی، بصیرتی نافذ، بینشی ژرف و ایمانی محکم داشت. همراه با امام حسین علیه‏السلام و در رکاب او به جهاد پرداخت و به خوبی از بوته آزمایش و ابتلا بیرون آمد. (ایثاری تمام نمود) و با شهادت از دنیا رفت.24

امام صادق علیه‏السلام در زیارتی که به شیعیان آموخته ـ که دارای سند صحیح و مورد اتفاق و تأیید عالمان امامیه است.ـ مقام حضرت عباس علیه‏السلام را چنین می‏ستاید:

«سَلامُ اللّه و سَلامُ ملائکته المُقرّبین و انبیاء المرسلین و عباده الصالحین و جمیع الشهداء و الصدیقین، الزاکیات الطیبات فیما تغتدی و تَرُوحُ علیک یابن امیرالمؤمنین؛ درود خدا و درود فرشتگان مقرّبش و سلام پیامبران مرسل و بندگان صالحش و سلام تمامی شهدا و اهل صداقت، سلام‏هایی پاک و طیّب در صبحگاهان و شام‏گاهان برتو باد ای فرزند امیرالمؤمنین...

باتوجه به این‏که متن زیارت فوق با زیارت سرور مظلومان، امام حسین علیه‏السلام ـ که از امام ششم علیه‏السلام روایت شده، شباهت زیادی دارد؛ برای ما این حقیقت روشن می‏شود که منزلت قمربنی‏هاشم، صرف نظر ازمقام ویژه امامت و عصمت که برای امام حسین علیه‏السلام متصوّر و محقّق است، به مقام امام حسین علیه‏السلام شبیه است.25

مصلح غیبی، حجّت خدا و بقیة اللّه الاعظم(عجّ) قائم آل محمد در بخشی از زیارت ناحیه مقدسه، حضرت عباس علیه‏السلام را چنین وصف کرده است:

«السلام علی ابی‏الفضل العباس بن امیرالمؤمنین، المُواسی اَخاهُ بِنفسِهِ الآخِذُ لِغَدِهِ من اَمْسِه، الفادی لَه، الواقی السّاعی الیه...»26

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرمؤمنان؛ آن که با فدای جان خود نسبت به برادرش، مواسات (هم‏دردی) کرد و از گذشته‏اش برای آینده توشه برگرفت. آن که در رکاب برادر فداکاری نمود و با جان خویش از وی حفاظت کرد و به سوی او سعی و اهتمام وافی داشت.

در واقع، حضرت ابوالفضل علیه‏السلام چشمه فضل و بزرگواری بود و گویی از خورشید خونین امامت، یعنی حسین بن علی علیهماالسلام شجاعت، علم، صلاح و تقوا را اخذ کرد و به نحو احسن به ظهور رسانید و از این جهت، قول خداوند در قرآن کریم صادق است که

«والشّمس وضُحیها والقمر اذا تلیها»27؛ سوگند به آفتاب و روشنی‏اش به هنگام چاشت و سوگند به ماه چون از پی‏آن برآید.

علامه مجلسی قدس‏سره به نقل از مزار شیخ مفید قدس‏سره و مزار ابن مشهدی از امام صادق علیه‏السلام روایت می‏کند که در زیارت خود خطاب به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام فرموده‏اند:

«لَعَنَ اللّهُ اُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْکَ الَمحارِمَ وَانْتَهکت فیک حُرمة الاسلام28؛ خداوند لعنت کند گروهی را که محارم الهی را در شأن تو حلال شمردند و با کشتن تو حُرمت اسلام را زیر پا نهادند.

علامه عبدالرزّاق مقرّم در این باره نوشته است:

«این کلام شریف، ما را به منزلتی عظیم از قمر بنی‏هاشم واقف می‏سازد. زیرا همانند این خطاب در باره هیچ یک از شهیدان کربلا نیامده است؛ با وجود آن که آنان به برترین مرتبه فضل و ایثار رسیده‏اند که دیگر شهدا به آن دست نیافته‏اند.»29

1 ـ راه و روش تربیت از دیدگاه امام علی(ع)، علی محمد حسین ادیب، ترجمه دکتر سید محمد رادمنش، ص 287.

2 ـ تاریخ الخمیس، حسین بن محمد بن الحسن دیاربکری، متوفای 966 ه .ق.، ج 2، ص 317؛ المعارف، ابن قتیبه دینوری، ص 92؛ عمدة‏الطالب فی‏انساب آل ابی‏طالب، ابن عتبه، ص 327 ـ 328.

3 ـ زندگانی حضرت ابوالفضل العباس، علامه باقر شریف قرشی، ترجمه سید حسن اسلامی، ص 28؛ زندگانی قمربنی‏هاشم، عبدالحسین مؤمنی، ص 135.

4 ـ مناقب آل ابی‏طالب، ابن شهرآشوب سروی مازندرانی، ج 3، ص 76.

5 ـ تاریخ ابن اثیر، ج 3، ص 158؛ تاریخ ابوالفداء، ج 1، ص 181؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 89.

6 ـ الفصول المهمّه، سیدعبدالحسین شرف الدین، ص 145؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 117.

7 ـ مناقب، ج 2، ص 93؛ العباس، علامه مقرّم، متن ترجمه، ص 157.

8 ـ مجموعه شهید اوّل، محمد بن مکّی.

9 ـ العباس، علامه مقرم، ص 158؛ حضرت ابوالفضل، حسن مظفری، معارف، ص 39.

10 ـ زندگانی حضرت ابوالفضل‏عباس، علامه باقر شریف قرشی، ص 29.

11 ـ تذکرة الشهداء، ملاحبیب اللّه شریف کاشانی، ص 443؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 76 و 92؛ خصایص العباسیه، شیخ محمد ابراهیم کرباسی، ص 118 و 119؛ کشف الغمّة فی معرفة الائمه، ج 1، ص 590.

12 ـ تاریخ تولد حضرت ابوالفضل را اکثر منابع، چهارم شعبان سال 26 هجری و برخی سال 27 هجری نوشته‏اند. ر.ک: العباس، ص 159؛ مجالس السنیه، سید محسن امین، مجلس 61؛ فرسان الهیجاء، ذبیح اللّه محلاتی، ج 1، ص 187.

13 ـ زندگانی حضرت ابوالفضل، علامه باقرشریف قرشی، ص 31.

14 ـ سفینة البحار، محدّث قمی، ج 2، ص 155؛ العباس بن علی رائد الکرامة و فداء فی‏الاسلام، ص 25؛ خصائص العباسیه، ص 119.

15 ـ روضة المتقین، محمدتقی مجلسی، ج 8، ص 626؛ حیاة الامام حسن(ع)، ج 1، ص 65.

16 ـ تاریخ الخمیس، ج 2، ص 317؛ العباس، بخش 6.

17 ـ مستدرک الوسایل، محدّث نوری، ج 2، ص 635.

18 ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 22.

19 ـ زندگانی قمربنی‏هاشم، عبدالحسین مؤمنی، ص 138.

20 ـ فرسان الهیجاء، ج 1، ص 190؛ قمقام زخّار، فرهاد میرزا.

21 ـ المنمق فی‏اخبار القریش، ص 437.

22 ـ زندگانی قمربنی‏هاشم و حضرت علی اکبر و علی اصغر شهید، حسین عمادزاده، ص 63ـ 64.

23 ـ ذخیرة‏الدارین، سیدعبدالمجید شیرازی حائری، ص 123، به نقل از عمدة الطالب؛ امالی شیخ صدوق، مجلس 70، ص 374.

24 ـ سرالسلسلة العلویة، ابی‏نصر بخاری (زنده در سال 341 ه .ق) با مقدمه و تعلیقات علامه سید محمدصادق بحرالعلوم، ص 89؛ عمدة الطالب، ص 327؛ ذخیرة الدارین، ص 123.

25 ـ ر.ک: مجلد مزار بحارالانوار، ص 148؛ کامل الزیارات، ابن قولویه؛ مفاتیح الجنان، زیارت حضرت عباس(ع).

26 ـ مفاتیح الجنان، فرازی از زیارت ناحیه مقدسه؛ المزار، محمد بن مشهدی.

27 ـ شمس/ 1 و 2.

28 ـ بحارالانوار، مجلد مزار، ص 165.

29 ـ العباس، علامه مقرّم، ص 238 ـ 239.

شمه‏ای از فضائل امام حسین علیه السلام

شمه‏ای از فضائل امام حسین علیه السلام

خداوند متعال در میان مخلوقات خود، انسان‏های کاملی را به عنوان الگو قرار داده است. این الگوها دارای امتیازات و فضیلت‏های ویژه‏ای هستند. امام حسین علیه السلام نمونه‏ای برجسته از این اسوه‏های پاک است. در این مقاله به ‏برخی از فضائل آن حضرت را بر می‏شمریم.
فضائل حضرت در کودکی و تولد
1- تکلم قبل از ولادت و بعد از شهادت:

امام حسین علیه السلام مولودی است که قبل از ولادت در حالی که در بطن مادر خود، فاطمه زهرا علیها السلام بود، با ایشان به صحبت پرداخت. این وضعیت درباره حضرت زهرا علیها السلام نیز نقل شده که با مادر خود، خدیجه علیها السلام صحبت کرده است.

نقل شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روزی وارد خانه حضرت زهرا علیها السلام شد و در حالی که جز دخترش کسی در خانه نبود، دختر خود را در حال صحبت مشاهده نمود، وقتی علت را جویا شد، حضرت زهرا علیها السلام اظهار داشت: صحبت من با فرزندی است که در بطن من می‏باشد، او همدم من است و با من سخن می‏گوید، اما سخنانی حزن آور، به این مضامین که شمه‏ای از فضائل امام حسین علیه السلام

مادر! من شهیدم، مظلومم، غریبم، عطشانم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حالی که محزون شدند، ضمن بشارت به آمدن فرزند پسر، از شهادت او در شرایط سخت و ناگوار خبر دادند.

امام حسین علیه السلام تنها کسی است که بعد از شهادت نیز سخن گفته است. سر امام بر روی نیزه، این آیه از قرآن را تلاوت کرده است: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» (65) ; «آیا پنداشتی که اصحاب کهف و رقیم (خفتگان در غار) از آیات شگفت ما بوده‏اند.»

شاید تلاوت این آیه بر این معنا دلالت داشته باشد که همچنانکه قدرت الهی در مورد اصحاب کهف بر خواب چندین ساله ایشان تعلق گرفت و ایشان را بعد از بیدار شدن، وسیله عبرت دیگران قرار داد، شهادت آن حضرت و بقای راه و مکتب او نیز این گونه خواهد بود و به عنوان نشانه الهی در عالم معرفی خواهد شد.

آیات دیگری که امام حسین علیه السلام بعد از شهادت تلاوت کرده است عبارتند از: ادامه آیات سوره کهف تا آیه 14 و آیه 227 از سوره شعراء و آیه 71 سوره غافر و آیه 137 سوره بقره. (66)
2- مشتق بودن نام حضرت از نام خداوند:

جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می‏کند که فرمودند: «سمی الحسن حسنا لان باحسان الله قامت السماوات و الارضون، واشتق الحسین من الاحسان، و علی والحسن اسمان من اسماء الله تعالی والحسین تصغیر الحسن (67) ; حسن را حسن نامیدند برای اینکه با احسان خداوند آسمان‏ها و زمین‏ها برپا شد و حسین از احسان مشتق شد، و علی و حسن دو اسم از اسم‏های خداوند متعال است و حسین تصغیر حسن است.»

و در حدیث دیگری نام حضرت برگرفته از اسم الهی، یعنی «محسن‏» دانسته شده که خداوند می‏فرماید: «انا المحسن و هذا الحسین (68) ; من محسن هستم و این حسین است.»
3- تبرک جستن ملائک به قنداقه حضرت:

روزی حضرت زهرا علیها السلام فرزندش را درگهواره ندید و با اضطراب جویای فرزند عزیزش شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله به ایشان بشارت دادند که قنداقه حسین علیه السلام را ملائک به آسمان‏ها برده‏اند تا تبرک بجویند.
4- ویژه بودن مربیان حضرت علیه السلام:

به دلیل اینکه ایشان خامس اصحاب کساء می‏باشد، از تربیت پاکانی همچون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امیر المؤمنین علیه السلام، فاطمه زهرا علیها السلام و امام حسن علیه السلام، برخوردار بودند، لذا حضرت خود را در روز عاشورا این گونه معرفی نمودند:

من له جد کجدی فی الوری

او کشیخی فانا ابن القمرین

فاطمة الزهراء امی و ابی

قاصم الکفر ببدر و حنین

عبدالله غلاما یافعا

و قریش یعبدون الوثنین

یعبدون اللات والعزی معا

و علی کان صلی قبلتین (69)

«در بین تمام انسان‏ها کیست که جدی مانند جد من، یا مربی و معلمی مانند معلم من داشته باشد، من فرزند دو ماه تابناکم. مادرم فاطمه زهرا علیها السلام و پدرم [علی علیه السلام] کوبنده کفر در بدر و حنین بود. آن هنگام که قریش دچار بت پرستی و عبادت لات و عزی بود; علی علیه السلام به بیت المقدس و بعد به سوی کعبه عبادت خدا می‏کرد.»
5- فدا شدن ابراهیم - فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله - برای امام حسین علیه السلام:

ابن عباس می‏گوید: خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم. امام حسین علیه السلام روی زانوی راست و ابراهیم روی زانوی چپ حضرت نشسته بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گاهی حسین و گاهی ابراهیم را می‏بوسید. به ایشان حالت نزول وحی دست داد و پس از آن فرمودند: «جبرئیل بعد از ابلاغ سلام پروردگار گفت: خدا می‏فرماید، این دو فرزند را برای شما باقی نمی‏گذارم، باید یکی را فدای دیگری نمایی.» پیامبر صلی الله علیه و آله به ابراهیم نظر کرد و گریست و فرمود: «اگر ابراهیم بمیرد فقط من محزون می‏شوم، امام اگر حسین بمیرد غیر از من فاطمه و علی نیز محزون می‏شوند و من اندوه خود را بر حزن فاطمه و علی ترجیح می‏دهم.» یا جبرئیل! ابراهیم قبض روح گردد; ابراهیم را فدای حسین کردم (ابراهیم پس از سه روز بیماری وفات کرد) .»

از این پس هرگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امام حسین را به سینه می‏چسبانید و می‏بوسید، لب‏های او را می‏مکید و می‏فرمود: قربان کسی که ابراهیم را فدای او کردم (70) .
فضائل امام حسین در کلام الهی
6- تاویل و تفسیر آیات الهی در مورد آن حضرت:

بسیاری از آیات الهی که برخی رقم آن را 128 آیه و برخی دیگر تا 250 آیه ذکر کرده‏اند (71) ، به اطلاق و عموم و یا به طور خاص، بر امام حسین علیه السلام تطبیق شده و یا یکی از افراد مورد نظر در آیه امام حسین علیه السلام بوده‏اند. مواردی مثل آیه مباهله (72) ، آیه تطهیر (73) ، آیه ذوالقربی (74) ، آیه اطعام (75) و آیات سوره فجر که سوره فجر را سوره آن حضرت نامیده‏اند.

امام صادق علیه السلام ضمن بیان این معنی، حضرت را صاحب «نفس مطمئنه‏» معرفی کرده و می‏فرمایند: «اقرؤوا سورة الفجر فی فرائضکم و نوافلکم فانها سورة الحسین بن علی علیه السلام وارغبوا فیها رحمکم الله تعالی; سوره فجر را در نمازهای واجب و مستحب خود بخوانید که سوره حسین بن علی است و در آن راغب باشید. خداوند متعال شما را مورد رحمت‏خود قرار دهد.»

ابو اسامه که در مجلس حاضر بود، گفت: چگونه این سوره مخصوص حسین علیه السلام گردید؟ امام علیه السلام فرمود: «الا تسمع الی قوله تعالی: «یا ایتها النفس المطمئنة...» انما یعنی الحسین علیه السلام فهو ذوالنفس المطمئنة الراضیة و اصحابه من آل محمد صلی الله علیه و آله هم الراضون عن الله یوم القیمة و هو راض عنهم (76) ; آیا این سخن خداوند متعال را نمی‏شنوی که [می گوید]: «یا ایتها النفس المطمئنة‏» ، همانا حسین را قصد می‏کند که دارای نفس مطمئنه و راضی است و اصحاب او از آل محمد در روز قیامت از خداوند راضیند و خداوند نیز از آنان راضی است.»
7- خازن وحی الهی بودن حضرت:

احادیث قدسی در مورد امام حسین علیه السلام از ناحیه ذات اقدس الهی، زیاد وارد شده است که در کتاب شریف «عوالم‏» جمع آوری شده است. در یک حدیث این گونه آمده است: «وجعلت‏حسینا خازن وحیی و اکرمته بالشهادة و ختمت له بالسعادة، فهو افضل من استشهد و ارفع الشهداء درجة و جعلت کلمتی التامة معه و حجتی البالغة عنده، بعترته اثیب و اعاقب (77) ; حسین را خازن وحی خویش قرار داده و او را با شهادت، کرامت‏بخشیدم و پایانی با سعادت برای وی مقرر داشتم، او برترین شهیدان و درجه‏اش از همه والاتر است، کلمه تامه خود را همراه او قرار دادم و حجت رسای خویش را نزدش نهادم و به وسیله خاندان او پاداش و کیفر می‏دهم.»
مظهر صفات انبیاء

امام حسین علیه السلام به عنوان انسان کامل، هم مظهر صفات الهی و هم مظهر صفات انبیای عظام است که به مواردی از آن‏ها اشاره می‏کنیم:
8- همانند انبیا هدایتگر مردم است.

قرآن کریم در مورد انبیاء الهی می‏فرماید: «و جعلناهم ائمة یهدون بامرنا (78) » ; «آنان را پیشوایانی که به امر ما هدایت می‏کنند، قرار دادیم.» و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، حسین علیه السلام را به عنوان چراغ هدایت معرفی می‏کندو می‏فرماید: «ان الحسین ... مصباح هدی و سفینة نجاة (79) ; همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.»
9- همچون انبیا از غیر خدا نمی‏ترسید

او این ویژگی را در گفتار و کردار ثابت کرد. قرآن کریم در مورد انبیاء می‏فرماید: «الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احدا الاالله (80) » ; «آنان که رسالت‏های الهی را رسانند و از او می‏ترسند و جز خدا از کسی نمی‏ترسند.» و امام حسین علیه السلام فرمود: «لو لم یکن فی الدنیا ملجا و لا ماوی لما بایعت‏یزید بن معاویة (81) ; اگر در دنیا هیچ پناهگاهی وجود نداشته باشد [باز هم] با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد.»

و در مورد یزید بن معاویه می‏فرماید: «یزید رجل شارب الخمر، قاتل نفس المحترمة، معلن بالفسق مثلی لایبایع مثله (82) ; یزید مردی است که شراب می‏نوشد، نفس محترمه را به قتل می‏رساند، تظاهر به فسق می‏کند، مثل منی با مثل اویی بیعت نمی‏کند.»

در مکتب حسینی ترس با ارزش، ترس از خداست نه ترس از غیر خدا، لذا حضرت در دعای معروف عرفه، ترس از خدا را طلب می‏نماید: «اللهم اجعلنی اخشاک کانی اراک; خدایا مرا چنان قرار ده که از تو بترسم، [چنانکه] انگار تو را می‏بینم.»
10- مثل انبیای عظام الهی، اهل جهاد و شهادت بود:

قرآن کریم می‏فرماید: «کاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر (83) » و آن حضرت، سید الشهداء لقب گرفته‏اند، در حالی که تا قبل از واقعه عاشورا حضرت حمزه، عموی پیامبر به دلیل شهادت خاص در جنگ احد، به نام «سیدالشهداء» معروف بودند.
11- مثل انبیا، از متوکلین علی الله بود:

قرآن کریم از قول پیامبران الهی می‏گوید: «ما لنا الانتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا» (84) ; «چرا بر خدا توکل نکنیم، با اینکه ما را به راه‏هایمان رهبری کرده است؟ !» و از کلمات مشهور امام حسین علیه السلام این جمله است که: «اللهم انت ثقتی; خدایا تو اعتماد منی.»
12- همچون انبیای الهی از بهترین صبرکنندگان درگاه الهی بود:

قرآن کریم در مورد انبیاء الهی می‏فرماید: «کل من الصابرین‏» (85) ; «همه آن‏ها از صابرین بودند.» و از جملات مشهور امام علیه السلام در روز عاشورا این جمله است: «صبرا علی بلائک; [خدایا] بر امتحان تو صبر می‏کنم.»
13- همانند انبیاء از اصلی‏ترین احیاکنندگان امر به معروف و نهی از منکر بود.

قرآن کریم انبیاء الهی را آمران به معروف و ناهیان از منکر دانسته و می‏گوید دشمنان انبیاء آن‏ها را به خاطر این ویژگی به شهادت می‏رساندند. «و یقتلون الذین یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر (86) » ; «کسانی را که امر به معروف و نهی از منکر می‏کنند، می‏کشند.» و در اینکه از اهداف عمده نهضت عاشورا احیای این فریضه الهی بود، بین تحلیلگران هیچ جای شک و شبهه‏ای نیست، چراکه آن حضرت فرموده است: «ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر (87) ; می‏خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.»
14- مثل انبیا از علمداران مبارزه با طاغوت بود:

قرآن کریم در مورد انبیا می‏گوید: «لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوالله واجتنبوا الطاغوت‏» (88) ; «در هر امتی رسولی را مبعوث کردیم [تا به آن‏ها بگوید:] خدا را عبادت کنید و از طاغوت بپرهیزید.»

امام حسین علیه السلام نیز با طاغوت زمان خود یعنی یزید بن معاویه نه تنها بیعت نفرمود، بلکه یک معیار کلی ارائه کرد که: «مثلی لایبایع مثله (89) ; مثل منی با مثل اویی بیعت نمی‏کند.»
15- همچون انبیا وسیله تعلیم و تزکیه مردم و بیرون آوردن ایشان از زندان جهالت و ضلالت می‏باشد.

قرآن کریم در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‏فرماید: «هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین‏» (90) ; «او (خدا) کسی است که در میان انسان‏های درس ناخوانده رسولی را مبعوث کرد که آیاتش را برآن‏ها بخواند و آن‏ها را تزکیه دهد و کتاب و حکمت‏بیاموزد، گرچه از قبل در گمراهی آشکار بودند.» و در زیارت اربعین نیز امام حسین علیه السلام این گونه معرفی شده است: «و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة (91) ; خون قلبش را در راه تو داد تا بندگان تو را از جهالت و حیرت گمراهی نجات دهد.»
فضائل امام حسین علیه السلام در کلام معصومین علیهم السلام

از باب اینکه در تعریف گفته می‏شود «معرف‏» باید اجلی از «معرف‏» باشد، هیچ کس به غیر از خدا و معصومین علیهم السلام نمی‏تواند شخص امام را معرفی کند و ویژگی‏های او را بیان نماید.

از این رو به عنوان نمونه، چند گفتار از معصومین علیهم السلام نقل می‏شود.

16- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «حسین منی و انا من حسین (92) ; حسین از من است و من از حسینم.» ، «الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة (93) ; حسن و حسین دو آقای جوانان بهشتند.» ، «ان لقتل الحسین حرارة فی قلوب المؤمنین لاتبرد ابدا (94) ; براستی که برای قتل حسین حرارتی در دل‏های مؤمنان است که هرگز خاموش نمی‏شود.» و «احب الله من احب حسینا (95) ; خداوند هرکه را که حسین را دوست‏بدارد، دوست می‏دارد.»

17- امام علی علیه السلام به فرزند خود نظر کردند و فرمودند: «یا عبرة کل مؤمن، فقال: انا یا ابتاه؟ قال: نعم یا بنی (96) ; ای اشک هر مؤمن. [امام حسین علیه السلام] گفت: من ای پدر؟ فرمود: بله فرزندم.»

18- فاطمه زهرا علیها السلام درباره آن حضرت چنین می‏فرمایند: «فلما صارت الستة کنت لا احتاج فی اللیلة الظلماء الی مصباح و جعلت اسمع اذاخلوت فی مصلای التسبیح و التقدیس فی باطنی (97) ; آنگاه که حسین علیه السلام (هنگام بارداری) به شش ماهگی رسید، در شب تاریک به چراغ نیاز نداشتم و هنگام عبادت خدا و خلوت با حق، صدای تسبیح و تقدیس [وی را] در باطن خود می‏شنیدم.»

19- امام سجاد علیه السلام: در شهر شام، هنگام معرفی خود چنین فرمود: «انا ابن من بکت علیه ملائکة السماء، انا ابن من ناحت علیه الجن فی الارض و الطیر فی الهواء (98) ; من فرزند کسی هستم که ملائکه آسمان بر او گریست، من فرزند کسی هستم که جن در زمین و پرندگان در هوا بر او نوحه خواندند.»

20- امام باقر علیه السلام فرمود: «ما بکت السماء علی احد بعد یحیی بن زکریا الا علی الحسین بن علی علیهما السلام فانهابکت علیه اربعین یوما (99) ; [ملائکه] آسمان بعد از یحیی بن زکریا بر هیچکس گریه نکرد مگر بر حسین بن علی علیهما السلام که چهل روز بر او گریه کرد.»

21- امام صادق علیه السلام فرمود: «حنکوا اولادکم بتربة الحسین علیه السلام فانه امل کل داء (100) ; کام فرزندان خود را با ربت‏حسین علیه السلام بردارید که شفای هر مرض است.»

22- امام جواد علیه السلام فرمود: «من زار الحسین علیه السلام لیلة ثلاث و عشرین من شهر رمضان و هی اللیلة التی یرجی ان تکون لیلة القدر و فیها یفرق کل امر حکیم، صافحه اربعة و عشرون الف ملک و نبی کلهم یستاذن الله فی زیارة الحسین علیه السلام فی تلک اللیلة (101) ; هرکس در شب بیست و سوم ماه رمضان - که امید است همان شب قدری باشد که هر امر حکیمی تنظیم می‏شود - امام حسین علیه السلام را زیارت کند، بیست و چهار هزار فرشته و پیامبر که همگی از خداوند برای زیارت حسین علیه السلام در چنین شبی اذن می‏طلبند، با او مصافحه می‏کنند.»

23- امام عسکری علیه السلام فرمود: «اللهم انی اسئلک بحق المولود فی هذا الیوم، الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته، بکته السماء و من فیها و الارض و من علیها و لما یطا لابتیها، قتیل العبرة و سید الاسرة، الممدود بالنصرة یوم الکرة، المعوض من قتله ان الائمة من نسله، و الشفاء فی تربته... (102) ; بار الها! از تو می‏خواهم به حق نوزادی که در چنین روزی (سوم شعبان) متولد شده، او که پیش از ولادت وعده شهادتش داده شده، او که آسمان و زمین و اهل آن‏ها در مصیبت وی گریستند، در حالی که هنوز بر زمین گام ننهاده بود. او که کشته اشک است و بزرگ خاندان، کسی که در رجعت پیروز گردد، و او که به عنوان پاداش [جانبازی و] شهادتش ادامه امامت در نسلش و شفا در تربتش قرار داده شد.»

24- امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه، این گونه امام حسین علیه السلام را معرفی می‏کند: «کنت للرسول صلی الله علیه و آله ولدا و للقرآن منقدا، و للامة عضدا و فی الطاعة مجتهدا، حافظا للعهد و المیثاق، ناکبا علی سبل الفساق و باذلا للمجهود، طویل الرکوع و السجود، زاهدا فی الدنیا زهد الراحل عنها، ناظرا الیها بعین المستوحشین منها (103) ; تو فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و مبین قرآن و یار و پشتیبان امت و تلاش‏گر در راه اطاعت الهی، حافظ عهد و پیمان، از بین برنده راه‏های باطل و نفاق، طول دهنده رکوع و سجده، زاهد در دنیا مثل زهد کسی که از دنیا کوچ کننده است، نگاه کننده به آن با چشم کسانی که از آن وحشت دارند، هستی.»
دیگر فضائل آن حضرت

25- عزت امام حسین علیه السلام:

این ویژگی بارز حضرت در کلمات، خطبه‏ها، رجزها و شعارهای روز عاشورا، بیش از ویژگی‏های دیگر آن حضرت ظاهر می‏شود. آن حضرت فرمود: «لیس شانی شان من یخاف الموت، ما اهون الموت علی سبیل نیل العز و احیاء الحق، لیس الموت فی سبیل العز، الا حیاة خالدة و لیست الحیاة مع الذل، الاالموت الذی لا حیاة معه (104) ; شان من شان کسی که از مرگ می‏ترسد نیست. چقدر مرگ در راه رسیدن به عزت و احیاء حق کوچک است! مرگ در راه عزت جز زندگی جاودانه نیست و زندگی با ذلت جز مرگی که هیچ زندگی با آن نیست، نمی‏باشد.» ، «الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة (105) ; زنازاده پسر زنازاده مرا بین دو امر مخیر کرده است: بین کشته شدن و ذلت. و ذلت از ما دور است.» و نیز آن حضرت فرمود:

«القتل (الموت) اولی من رکوب العار

والعار اولی من دخول النار (106) »

26- مقام شکر و رضای حضرت علیه السلام:

در سخت‏ترین لحظات روز عاشورا و هنگام افتادن از اسب با آن همه جراحات، این جملات از امام علیه السلام نقل شده است: «صبرا علی قضائک یا رب لااله سوک، یا غیاث المستغیثین (107) ; پروردگارا! بر قضای تو صبر می‏کنم. معبودی جز تو نیست، ای فریادرس فریاد خواهان.»

27- تمسک انبیا به نام مقدس امام حسین علیه السلام:

در تفسیر آیه «فتلقی آدم من ربه کلمات‏» این گونه روایت‏شده است: «انه رای ساق العرش و اسماء النبی و الائمة علیهم السلام فلقنه جبرئیل قل یا حمید بحق محمد یا عالی بحق علی یا فاطر بحق فاطمة یا محسن بحق الحسن والحسین و منک الاحسان فلما ذکر الحسین سالت دموعه وانخشع قلبه و قال یااخی جبرئیل فی ذکر الخامس ینکسر قلبی و یسیل عبرتی. قال جبرئیل: ولدک هذا یصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب. فقال یا اخی و ما هی؟ قال یقتل عطشانا غریبا وحیدا فریدا لیس له ناصر و لامعین و لو تراه یا آدم و هو یقول واعطشاه واقلة ناصراه حتی یحول العطش بینه و بین السماء کالدخان فلم یجبه احد الا بالسیوف (108) ; حضرت آدم ساق عرش و اسم‏های پیامبر و ائمه علیهم السلام را دید، پس جبرئیل به او تلقین کرد که بگو: «ای ستایش شده به حق محمد، ای بلندمرتبه به حق علی، ای آفریننده به حق فاطمه، ای احسان کننده بحق حسن و حسین و احسان از توست.» همینکه حسین علیه السلام را یاد کرد اشک‏هایش جاری شد و قلبش خاشع گردید و گفت: ای برادرم جبرئیل! در یاد کردن از پنجمین نفر، قلبم می‏شکندو اشکم جاری می‏شود. جبرئیل گفت: این فرزندت به مصیبتی برخورد می‏کند که همه مصیبت‏ها در مقابل آن کوچک است. گفت: ای برادر! آن چه مصیبتی است؟ گفت: تشنه، غریبانه و تنها کشته می‏شود در حالی که یار و یاوری ندارد. ای آدم! اگر او را می‏دیدی، مشاهده می‏کردی که می‏گوید: «واعطشاه، واقلة ناصراه‏» تا عطش مثل دود بین او و آسمان حائل شود، پس کسی او را جواب ندهد جز با شمشیرها.»

28- استجابت دعا در زیر قبه حرم امام علیه السلام:

محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نقل می‏کند که فرمودند: «ان الله تعالی عوض الحسین علیه السلام من قتله ان جعل الامامة فی نسله (ذریته)، و الشفاء فی تربته، و اجابة الدعاء عند قبره (109) ; خداوند متعال در عوض شهادت امام حسین علیه السلام، امامت را در نسل او و شفا را در تربت او و اجابت دعا را در نزد قبر او قرار داد.»

پرسش و پاسخ های ضروری

سوال 1: مگر خداوند به زنهانامحرم است كه زن گر چه در اتاق‏هفتم و در بسته و تاريك نماز بخواند،بايستى خود را بپوشاند؟
جواب: اولا" فلسفه همه احكام‏الهى براى ما روشن نيست.
ثانيا: شايد حكمت دستور الهى‏اين باشد كه اين بهترين حالت نزدخداوند است و با بهترين وضع نزد اوحاضر شود و به عبادت بپردازد و يااينكه خود، بهترين تمرين براى‏حجاب به شمار مى‏رود. 
سوال 2: آيا پوشش زن در نمازبايد طورى باشد كه از هيچ طرف، بدن‏او ديده نشود؟
ج : از تمام اطراف بايد پوشش‏داشته باشد مگر جاهايى كه از قسمت‏پايين قابل ديدن باشد. فرضا اگر زن‏بدون روسرى و يا مقنعه نماز بخواند وطورى چادرش را روى صورتش‏بياورد كه زير گلويش ديده نشود - اگرچه در هنگام ركوع ممكن است از زيرقابل ديدن باشد - اشكال ندارد و ياهنگامى كه بر سطح يا پنجره‏اى‏ايستاده باشد به طورى كه عورتش رانبيند،اگر در آنجا ناظرى باشد، اقوى‏واحتياط واجب پوشاندن آن از تحت‏است.
سوال 3: چنانچه زن هنگام نماز ياپس از آن در يابد برخى از اندامش كه‏پوشيدن آن لازم بوده، عريان مانده‏است، تكليفش چيست؟
ج: نمازش صحيح است و اگر درميان نماز است، بايستى براى ادامه‏نماز آن را بپوشاند.  اگر چه احتياطواجب اعاده نماز است‏بعد از اتمام،مخصوصا اگر پوشانيدن محل، به زمان‏زيادى نياز داشته باشد.
سوال 4: چنانچه مدتى با پوششى‏نماز خوانده است و بعد دريافته كه‏كافى نبوده (جهل به حكم است)،تكليف چيست؟
ج: اگر احتمال بطلان نمى‏داده تااينكه تحقيق كند، قضا ندارد. 
ستر مرد
مردان بايد عورتين خود را ازمردان ديگر و ايضا از محارم خودبپوشانند بجز از همسران خود وپوشانيدن بقيه بدن ا ز آنها واجب‏نيست  ، لذا دكتر بودن از مستثنيات‏نيست و مردان بايد عورتين خود را ازدكترها نيز بپوشانند مگر در مقام‏اضطرار.
- مردان بنابر احتياط مستحب بايدمواضعى را كه بطور معتاد مردان‏مى‏پوشانند، از نامحرم بپوشانندخصوصا اگر بدانند نامحرمى به قصدلذت و ريبه به آنها نگاه مى‏كند كه‏پوشاندن آنها واجب مى‏باشد. 
- مرد بايد بالاتر از مچ و سينه وپاهاى خود را و مواضعى را كه‏معمولا" مردان مى‏پوشانند، از نامحرم‏كه ناظربرآنهاست‏بپوشاند و پوشاندن‏مواضع ديگر مثل سر، صورت ودست لازم نيست.
- نپوشاندن هر جاى بدن به قصد به‏حرام انداختن نامحرم حرام است. - برهنه كردن بدن به قصد لذت وريبه در مقابل محارم و ديگران حرام‏است.
- لذا اگر مردى بازو و سينه و يابدن خود را به قصد آنكه نامحرمى به‏او نگاه بكند، باز بگذارد و يا پيراهن‏نازك بدن نما بپوشد به قصد آنكه‏نامحرم به او نگاه كند، حرام است وبايد از آن اجتناب نمايد، لذا اگر لباس‏آستين كوتاه بپوشد نه به قصد حرام‏انداختن ديگرى اگر چه علم داشته‏باشد ديگرى به حرام مى‏افتد بنابراحتياط مستحب، نبايد چنين لباسى‏بپوشد.
اما در مورد بچه ها، بچه ها يامميزند يا غير مميز:
- اگر بچه ها مميز نيستند چه پسر وچه دختر پوشش از آنها واجب نيست‏حتى عورتين.
- اگر بچه ها مميز هستند، مرد بايدعورتين خود را از آنها مطلقا بپوشاند.
پرسش و پاسخ
سوال 1 : آيا خانمهاى نامحرم‏مى‏توانند براى مردان آمپول بزنند و يافشار خون گرفته و يا عكسبردارى‏كنند؟
ج: اگر مستلزم لمس و يا نگاه به‏بدن مرد باشد، جايز نيست مگر درمقام اضطرار. 
سوال 2 : آيا پوشيدن مايو يالباسهاى زير كه حجم عورتين پيدااست لكن پوست‏بدن پيدا نيست،براى پوشش در مقابل ديگران كافى‏است؟
ج: اگر مفسده‏اى بر آن مترتب‏نباشد، اشكالى ندارد.
سوال 3 : پوشيدن پيراهنى كه‏آستين آن بالاى آرنج مى‏باشد براى‏مردان چه صورتى دارد؟
ج : بر مردها پوشاندن بدن خود ازديدن زن نامحرم واجب نيست ولى اگربداند كه در معرض ديد نامحرم قرارمى‏گيرد و نگاه مى‏كنند جهت تحرز ازمعاونت‏بر اثم بايد دستها تا مچ رابپوشاند. 
ستر زن از نامحرم
- پوشيدن بدن از نامحرم بالغ،سواى صورت و دستها، واجب است‏و صورت و دستها را نيز اگر دريابد كه‏با قصد لذت و ريبه نگاه مى‏كنند،پوشيدن آن واجب است.
- خانمها نمى‏توانند آستين خود رابراى آمپول زدن و يا فشار خون و يانبض گرفتن و غيره در مقابل نامحرم‏بالا بزنند، مگر در مقام اضطرار. 
سترزن از بچه
- بچه‏ها يا به سن تمييز رسيده‏اند يانرسيده‏اند:
اگر به سن تميز نرسيده باشد،پوشيدن بدن حتى عورتين از او واجب‏نيست.
و اگر به سن تمييز رسيده باشد يادختر است‏يا پسر:
اگر دختر باشد، خانمها بايدعورتين خود را بپوشانند. و اگر پسرباشد(محرم‏يانامحرم) در صورتى كه‏مميز محرم باشد، پوشيدن عورتين‏براى خانمها لازم است و اگر نامحرم‏باشد، علاوه بر اينكه بر خانمها واجب‏است عورتين خود را از آنها بپوشانند،بنا بر احتياط واجب بايد تمام بدن‏خود، به استثناى وجه و كفين را از آنهابپوشانند.
پوشيدن بدن از نامحرم غير بالغ،مميز بجز قرص صورت و دستها تا مچ- بخصوص پسر بچه‏اى كه نزديك‏بلوغ است - واجب است. لذا درحمامهاى عمومى در برخى ازروستاها كه زنها پسر بچه‏هاى مميزخود را همراه مى‏آورند، بايستى از اين‏كار جلوگيرى شده و پوشش را رعايت‏كرد.
پرسش و پاسخ
س‏1: گفته شد كه بايد زن ازپسربچه مميز خود را بپوشاند،بفرماييد مميز بودن پسر بچه از چه راه‏و يا راههايى شناخته مى‏شود؟
ج: مطالبى كه بزرگترها مى‏فهمند واطفال آنها را درك نمى‏كنند اگرچه به‏حدى برسد كه آن مطالب را تشخيص‏بدهد، او را مميز مى‏گويند.
س‏2 : آيا شوهر خواهر و برادرشوهر همچون باقى نامحرمند و حكم‏خود پوشى از آنان نيز مانند ديگران‏است؟
ج : آنها مانند باقى نامحرمانند و درحكم، با آنها تفاوتى ندارند وهمانگونه كه زن از ديگر نامحرمان‏خود را حفظ مى‏كند، از آنان نيز خودرا بايد حفظ كند; فرضا نمى‏تواند باپاى بدون جوراب عبور كند. 
س‏3 : چنانچه نپوشاندن وجه وكفين، فسادى را براى زن در جامعه به‏بار آورد،آيا پوشاندن آن دو، واجب‏مى‏شود يا نه ؟
ج : در فرض سؤال واجب است.
س‏4 : كسى كه از روى احتياط كه‏مبادا نپوشيدن وجه و كفين فسادى راباعث مى‏شود، آن را بپوشاند، آيا امرمستحبى را به جا آورده است‏يا نه؟
ج : احتياط خوبى انجام داده‏است. 
س‏5 : آرايشگرى كه زنها را آرايش‏مى‏كند و مى‏داند زن، خود را به‏نامحرم نشان مى‏دهد، چه حكمى‏دارد ؟
ج : اگر به قصد نشان دادن به‏نامحرم او را آرايش مى‏كند، اعانت‏براثم است و حرام ولى اگر علم دارد وبدون قصد، عيبى ندارد.

روایات در باره حجاب

روايات:
اين بحث, از بحثهاى مهم فقهى است, به گونه اى كه فقيهان بزرگى چون: سيدمحسن حكيم و سيد ابوالقاسم خويى و ديگران, بر اين باورند كه قطع و سيره پياپى, حكايت از آن دارد كه:
(بانوان مى توانند همه بدن خود را, به جز شرمگاه, در برابر مردان مَحْرَم بر خود, برهنه كنند و محرمان مى توانند به تمامى بدن آنان, به جز شرمگاه بنگرند.)
امّا از آيه فهميده شد كه همه بدن زن در برابر مردان مَحْرَم, به جز سر و گردن, گريبان, پايين تر از مچ پاها و قسمتى از دستها, بايد پوشيده باشد.
حال دو نگاه به طور كامل ناسازگار با هم, در مسأله وجود دارد, برماست همه دليلها, از جمله روايتهاى باب را از كتابهاى شيعه و سنى بيرون بكشيم و تك تك آنها را وا رسيم, تا ببينيم, ادعاى قطع و سيره اى كه بزرگان كرده اند, دليلى دارد, يا خير؟
الف. (سكونى عن جعفر, عن محمد عن ابيه(ع) قال: لابأس ان ينظر الرجل الى شعر امّه, او اخته, او ابنته.)6
اشكالى ندارد كه مرد, به موى مادر, يا خواهر, يا دختر خود بنگرد.
ييادآورى: بين روابودن نگاه, با واجب نبودن پوشش ملازمه است. يعنى هر جا, به مرد اجازه نگاه داده شده, بر زن پوشاندن آن جا واجب نيست.
امّا عكس اين ملازمه, درست نيست. يعنى چه بسا جاهايى باشد كه پوشاندن آنها بر بانوان, واجب نباشد, با اين حال, نگاه كردن مردان به آن جاها, روا نباشد, يا دست كم, اشكال داشته باشد كه در اين باره باز سخن خواهيم گفت:
ب. (عن ابى جعفر(ع) فى قوله: (ولايبدين زينتهنّ الاّ ما ظهر منها.) فهى الثياب والكحل والخاتم وخضاب الكف والسوار.
والزينة ثلاث: زينة للناس وزينة للمحرم وزينة للزوج.
فامّا زينة الناس, فقد ذكرناه. وامّا زينة المحرم فموضع القلاده, فما فوقها والدملج ومادونه والخلخال وما اسفل منه وامّا الزينة الزوج فالجسد كله.)7
امام باقر(ع) درباره قول خداوند: زينتهاى خود را ننمايانيد, مگر آنچه به خودى خود, نمايان است) فرمود:
(زينتهاى آشكار عبارتند از: لباس, سورمه, انگشتر, حناى دست و النگو.
و زينت, بر سه قسم است: زينت براى مردم و براى مَحْرَم و براى شوهر.
زينت براى مردم را يادآور شديم [لباس, سورمه و…] زينت براى مَحْرَم, جاى گردنبد و بالاتر از آن و جاى بازوبند و پايين تر از آن و جاى خلخال و پايين تر از آن و زينت شوهر تمامى بدن است.
آنچه در اين روايت به عنوان زينت براى خويشاوندان ذكر شده, همان چيزى است كه پيش از اين از آيه قرآن, فهميده شد.
در معناى (دملج) اختلاف است: بازوبند و دست بند. هر دو معنى را گفته اند.
اگر مراد, دستبند باشد كه بانوان آن را بر مچ دست مى بندند, در نتيجه جايى كه رواست ديدن آن, براى مَحْرَم و نامَحْرَم يكى مى شود كه بى گمان اين معنى مراد نيست. زيرا روايت بر آن است كه محدوده زينت براى مَحْرَم را نسبت به محدوده زينت براى نامَحْرَم, بگستراند. پس همان معناى نخست مراد است كه بازوبند باشد. بانوان مى توانند, بازوبند و جاى آن را تا به سرانگشتان, از مردانِ مَحْرَم نپوشانند.
آنچه از آيه فهميده شد, با آنچه از روايت به دست مى آيد, هماهنگى دارد; ولى روايت درباره دست, بيان روشنى دارد و نشان مى دهد, بانوان, دست را تا بازو بايد بپوشانند.
ييادآورى: از سند روايت, سخن نگفتيم و از بيان كاستيهاى سندى آن خوددارى ورزيديم; زيرا بر آن نبوديم كه سخن جديد فقهى برابر روايت دراندازيم. بلكه آنچه از آن استفاده شد, همان چيزى بود كه آيه قرآن بر آن به خوبى دلالت داشت. بله, تنها محدوده مجاز از دست, سخن جديدى بود كه آن هم شايد با روايت ناسازگار باشد و غير در خور عمل.
ج. (فضيل بن يسار قال: سألت اباعبداللّه(ع) عن الذراعين من المرأة, اَهما من الزينة التى قال اللّه تبارك و تعالى: (ولايبدين زينتهنّ الاّ لبعولتهنّ.)؟
قال: نعم و مادون الخمار من الزينة وما دون السوارين.)
فضيل بن يسار مى گويد: از امام صادق(ع) درباره ساعدهاى زن پرسيدم كه آيا آنها از زينتى است كه خداوند مى فرمايد: (زينت خود را آشكار نسازند, مگر از براى شوهرانشان)؟ فرمود: بله و پايين تر از روسرى, از زينت است.
گويا فضيل بن يسار, مى دانسته كه زنان مى بايد كتفها و دستان خود را تا بازو از مَحْرَمان بپوشانند, ولى نمى دانسته افزون بر آن ساعدها را نيز بايد بپوشاند و نهى يا نفى (لايبدين), ساعدها را نيز در بر مى گيرد, يا خير؟
امام, در جواب مى فرمايد: بله ساعدها بايد از محرمان پوشانده شود. اين جواب, جواب اجمالى است و تمامى ساعد, تا مچ دست را در بر مى گيرد. سپس امام, شرح مى دهد: آنچه زير النگوست; يعنى مچ, (بالاتر از كف دست به مقدار تقريبى يك قبضه) از زينت است. اين جاها از زينتى است كه در برابر محرمان پوشش آنها لازم نيست. بنابراين امام با واژه (نعم) جواب پرسش گر را سربسته داد و تمامى ساعد را از زينتى قرار داد كه پوشش آن از مَحْرَمان لازم نيست.
سپس در شرح كلام خود (نعم) فرمود: به اندازه جاى النگو, حدود يك قبضه از ساعد, پوشاندنش از مَحْرَمان واجب نيست.
اين روايت, صحيحه است و بر روايت ابى الجارود, مقدم. زن وظيفه دارد در برابر مَحْرَمان, دست خويش را تا نزديك مچ, بپوشاند. بر فرض ناسازگارى و روايت, عموم (لايبدين) حاكم بود و در موارد شك, واجب بودن پوشش را ثابت مى كرد كه در مقاله پيشين, نكته چهاردهم, بحث آن گذشت.
روايتهاى ديگرى وجود دارد, البته بيش تر آنها با سندهاى غيرصحيح, كه آنچه از آيه, صحيحه و معتبره سكونى, دريافتيم, تأييد مى كنند.
د. ابن عباس در ذيل اين بخش از آيه شريفه: (ولايبدين زينتهنّ الاّ لبعولتهنّ) گفته است:
(والزينة الّتى تبديها لهولاء قرطاها وقلادتها وسِوارها فامّا خلخالها ومعضدها ونحرها و شعرها فانّها لاتبديه الاّ لزوجها.)
زينتى كه بر مَحْرَمان نمايان مى سازد, عبارتند از: گوشواره ها, گردنبند و النگو. امّا خلخال و بازوبند و گودى سينه و موها را تنها براى شوهران خويش آشكار مى سازد.
هـ. سعيد بن جبير مى گويد:
(لايبدين زينتهنّ; يعنى ولايضعن الجلباب وهو القناع من فوق الخمر الاّ لبعولتهنّ, او آبائهنّ… فهو محرم و كذلك العم والخال.)
زينت خود را نمايان نسازد; يعنى جلباب بر زمين ننهد (و آن, پوششى است كه روى روسرى افكنده مى شده است. چادر) مگر براى شوهران, يا پدران و… كه مَحْرَم هستند و همچنين دربرابر عمو و دايى.
سخن ابن عباس و ابن جبير, ممكن است روايت نباشد; زيرا به رسول خدا, اسناد نداده اند, ولى دست كم, فهم خود را از آيه بيان كرده اند. و چون از مسلمانان صدر اسلام هستند, به دست مى آيد كه اين قول, در آن زمان پذيرفته بوده و كسى هم به مخالفت با آنان سخن نگفته است. زيرا در كتابهاى شيعه و يا در كتابهاى اهل سنت, روايت و يا گفته اى در مخالفت با آنان ديده نشده است.
و. در بحارالانوار از كتاب نوادر رواندى چند حديث نقل مى كند از جمله:
1 . (قال على: يا رسول اللّه! امّى استأذن عليها؟
قال: نعم.
قال: ولِمَ يا رسول اللّه؟
قال: أيسُرُّك ان تراها عريانة؟
قال: لا.
قال: فأستأذن.)11
على گفت: يا رسول خدا! آيا براى ورود بر مادرم, از ايشان اجازه بگيرم؟
پيامبر فرمود: بله.
على گفت: براى چه؟
پيامبر فرمود: آيا شاد مى شوى كه مادرت را عريان ببينى؟
على گفت: نه.
پيامبر فرمود: پس اجازه بگير.
2 . (قال على(ع) قال: رجل لرسول اللّه, يا رسول اللّه اختى تكشف شعرها بين يدى؟
قال: لا. انى اخاف اذا ابدت شيئاً من محاسنها و من شعرها و معصمها ان تواقعها.)12
على گفت: مردى به رسول خدا گفت: يا رسول خدا! آيا خواهرم مى تواند موهايش را پيش من آشكار كند؟
رسول خدا فرمود: خير. مى ترسم اگر مقدارى از زيباييها و موها و زيورهاى خود را آشكار سازد, به آميزش بينجامد!
3 . از رسول خدا روايت شده كه فرمود:
(اذا قبّل احدكم ذات مَحْرَم قد حاضت: اخته, او عمّته, او خالته فليتقبّل بين عينيها و رأسها وليكف عن خدّها وفيها.)13
هرگاه كسى از شما خواست يكى از كسان مَحْرَم بالغ مانند: خواهر, عمّه يا خاله را ببوسد, بايد بين دو چشم و سرش را ببوسد و از بوسيدن گونه ها و دهان وى خود دارى ورزد.
بررسى:
روايتهايى كه از كتاب نوادر راوندى نقل شد, سند در خور پذيرشى ندارند و به مطلب ما, دلالت روشنى نيز ندارند و واجب بودن پوشش زن را در برابر مَحْرَمان خود, به روشنى, نه مى پذيرند و نه ردّ مى كنند; ولى حكمتهايى در آنها بيان شده كه بسيار كارگشاند.
در روايت نخست: پيامبر, به على دستور مى دهد در گاه وارد شدن بر مادرش اجازه بگيرد. اين, در حالى است كه از ظاهر روايت بر مى آيد, مادر على(ع) در منزل تنها بوده و پدر آن حضرت حضور نداشته است وگرنه مى پرسيد: آيا براى وارد شدن بر پدر و مادرم اجازه بگيرم؟
وقتى امام از پيامبر, چرايى اين حكم را مى پرسد, رسول خدا مى فرمايد: آيا از اين كه مادر خود را برهنه ببينى خوشحال مى شوى؟ با اين كه معمول نبوده و نيست, زن, همين كه در منزل تنها شد, تمامى بدن خود را برهنه كند. بنابراين مراد از برهنه ديدن مادر, برهنگى كامل, به گونه اى كه شرمگاه وى ظاهر باشد, نيست, بلكه مراد, اين است كه در لباسى باشد كه سر و سينه و ديگر زيباييهاى بدن وى نمايان باشد.
پس اجازه گرفتن پسر از مادر, براى اين است كه پسر قسمتهاى پنهان بدن مادر, مانند: سينه, شكم و ساقهاى او را نبيند, نه اين كه اجازه براى اين باشد كه مبادا شرمگاه او را ببيند. اين نظر را تأييد مى كند روايتى كه از ابن مسعود نقل شده است:
(انّ رجلاً سأله استأذن على اُمّى؟ فقال: نعم. ما على كل احيانها تحب ان تراها.)
شخصى پرسيد آيا براى وارد شدن بر مادرم اجازه بگيرم. فرمود: بله. مادر در تمامى حالتها, دوست ندارد او را ببينى.
روشن است, مادر تنها از ديدن شرمگاهش ناراحت نمى شود, بلكه حالتهاى ديگرى نيز دارد و قسمتهاى ديگرى از بدنش وجود دارد كه دوست ندارد ديده شود.
از اين روى, در روايت واژه (مادر) مطرح بود وگرنه ديدن شرمگاه پدر نيز حرام است واگر مسأله ديدن شرمگاه مطرح بود, بايد در سؤال مى آمد كه آيا بايد از پدر و مادر در هنگام ورود اجازه بگيرم؟
از روايت دومروشن مى شود كه برانگيخته شدن شهوت, تنها با ديدن زنان بيگانه نيست. چه بسا با ديدن زيباييها و زيورهاى خواهر, مادر, عمّه, خاله و… شهوت انگيخته شود. چون به طور معمول, اينان در يك منزل به سر مى برند, احتمال اين كه ديدن زيباييها و برانگيخته شدن شهوت, به جاهاى باريكى بكشد, بسيار است; از اين روى پيامبر(ص) مى فرمايد: اخاف… ان يواقعها.)
از همين جا, فلسفه امر و نهى در حديث سوم, روشن مى شود; زيرا گاهى شيطان و نفس وسوسه انگيز, كار را بر انسان, پوشيده مى دارد و مى پندارد بوسه بر بانوان مَحْرَم, از روى مهرورزى است, در حالى كه صحنه گردانِ قضيّه شيطان است و او در غفلت.
در پايان اين بخش, روايتى از امام رضا(ع) به روايت محمد بن سنان مى آوريم كه روشنگر خواهد بود:
(انّه كتب اليه حرّم النظر الى شعور النساء المحجوبات بالازواج وغيرهنّ من النساء لما فيه من تهييج الرجال ومايدعوا التهييج الى الفساد والدخول فيما لايحلّ ولايجمل وكذلك ما اشبه الشعور الاّ الذى قال اللّه عزّوجل: (والقواعد من النساء اللاّتى لايرجون نكاحاً فليس عليهنّ جناح ان يضعن ثيابهنّ غير متبرّجات بزينة) اى غير الجلباب ولابأس بالنظر الى شعور مثلهنّ.)
امام رضا(ع) به وى نوشت: نگاه به موهاى زنان با حجاب, آنان كه خود را به خاطر شوهرانشان پوشانده اند و زنان ديگر را, از آن جهت حرام شده كه نگاه مردان را برمى انگيزد و آنان را به فساد فرامى خواند, در آنچه كه ورود در آن, نه حلال است و نه زيبا.
اين چنين است, آنچه بسان موهاست.مگر آن كسانى كه خداوند درباره آنان فرموده: (بر زنان از كارافتاده, كه ديگر اميدى به زناشويى ندارند, گناهى نيست كه پوشش خود را كنار نهند, به شرط آن كه زينت خود را نمايان نسازند.) يعنى بدون چادر باشند. نگاه كردن موهاى اين گونه بانوان, اشكال ندارد.